دیشب با شوهرم بحث میکردیم گفتم برام یبار یه حرکت خوب نزدی یه کادویی چیزی که واقعا رو ابرا پرواز کنم
آقا ناراحت شد و سر سنگین
امروز داشتم تو اینستا می چرخیدم یه تیکه از ساختمان پزشکان اومد که نیما برا زنش دوتا شال خریده بود برا تولد و سالگرد ازدواجش بعد دکتره دوستش بهش میگفت تو برا کتی قرض میکردی تولدش گردنبد میخریدی بعد برا این بدبخت شال میخری نیما گفت نازنین با شال خوشحال میشه چون درونش پاکه(ساده و احمقع ) واقعا کارگردان ممکلت میخواست اینو به ما بفهمونن که ساده نباشیم ما نفهمیدیم
چقدددددد من بخاطر این مرد از چه چیزا که گذشتم و هنوز خودم دست به دهن موندم که چرا اینحوری بودم البته چوب شم خوردم 🍾 و الان دیگ راه برگشتی هم نیست
چ