2777
2789
عنوان

آخرین شب تو خونه پدری

1979 بازدید | 51 پست

امروز اومدم خونه بابام.یاد اونروزی افتادم که فرداش عروسیم بود دیگه داشتم آخرین وسایلامو جمع میکردم خیلی شب غمناکی بود .حس میکردم حتی در و دیوار خونه هم باهام حرف میزدن و میگفتن.فقط با تلفن شوهرم بود که کمی آروم شدم .شما از اون شب چه خاطره ای دارید؟

رفتم یه ب کمپلکس زدم .. ساعت 10 هم خوابیدم .. آهان آمپول زدم بستنی خریدمم اوردم خونه .به مناسبت آخرین شب زدیم بر بدن

ما مالک هیچ چیز نیستیم ؛فقط نوبت ماست که از آنها استفاده کنیم😊پس ببخش و بگذر 

یه تجربه بگم بهت. الان که دارم اینجا می نویسم کاملاً رایگان، ولی نمی دونم تا کی رایگان بمونه. من خودم و پسرم بدون هیچ هزینه ای یه نوبت ویزیت آنلاین کاملاً رایگان از متخصص گرفتیم و دقیق تمام مشکلات بدنمون رو برامون آنالیز کردن. من مشکل زانو و گردن درد داشتم که به کمر فشار آورده بود و پسرم هم پای ضربدری و قوزپشتی داشت که خدا رو شکر حل شد.

اگر خودتون یا اطرافیانتون در گیر دردهای بدنی یا ناهنجاری هستید تا دیر نشده نوبت ویزیت 100% رایگان و آنلاین از متخصص بگیرید.

کلا فکر کنم چهار ساعت خوابیدم 

نگینای تور سرم مونده بود اونا رو چسبوندم شوهرمم خونه ما بود چون خونشون شلوغ بود فردا صبحش هم باید میرفتیم محضر 

ولی اون اتاق برادرم خوابید من تو حال 


اره خیلی حسه عجیبیه.بعدعروسی اولین بارکه رفتم خونه بابام یجوری خوشحال بودم ک انگارفکرمیکردم دیگه نمیرم اونجاولی رفتم

بعضیانمیخوان بفهمن،هرچقدرم توضیح بدی فقط خودتوخسته میکنی...  ولشون کن بزارتوافکارای غلط خودشون بمونن  

من که هیجیم نبود شاد و شنگول جمع کردم رفتم ولی فردای عروسی تازه فهمیدم چه خبره تا شب گریه کردم شوهرم بردم خونه بابام.بابام گفت تا پاگشا صبر میکردی دیگه فرداش پاگشا کردن دیدن صبر ندارم

منکه مجردم مطمئنا برام سخت نیست چون انقدر اینجا اذیت شدم از جانب خانوادم

فقط دلم واسه تختم تنگ بشه فکرکنم

یادته میگفتی دوستداری زودتر از من از دنیا بری چون تحمل نبود منو نداری؟چرا خدا صدای تورو شنید ولی صدای منو نه🖤 عهد بستم باخودم  تااخرین نفسم بهبعشت پایبند بمونم،قول میدم سریع بیام پیشت عشقم😞.

موهامو رنگ كرده بودم از صبحش تو ارايشگاه دهنم سرويس شده بود

با شوهرم رفتيم بتامتازون زدم فكر كنم!!! 

بعدشم گفتم ميل به شام ندارم يه ذرت مكزيكي برام خريد خوردم و رفتم مثل خرس خوابيدم😁

شبش خیلی خونمون شلوغ بود فرصت فکر کردن نداشتم فردا صبحش که میخواستم برم سالن 

مردمو زنده شدم از گریه و ناراحتی

صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لَا يَرْجِعُونَ   سوره بقره آیه ۱۸                       ((لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَک إِنِّی کنْتُ مِنَ الظَّالِمِینَ)) 

خاطره خوب،  خیلی دوست داشتم زودتر برم خونه خودم، خونه پدرم البته خیلی راحت بودم، بعد از یازده سال هنوزاطاقم با وسایل خودم هست هر سال که میرم پیششون باز اطاق خودمو با وسایل خودم دارم فقط یکم تعدادمون تو اطاقم بیشتره  ، امسال گفتم قبل اومدنم برام کاغذ دیواری کنن اطاقو

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز