امروز اومدم خونه بابام.یاد اونروزی افتادم که فرداش عروسیم بود دیگه داشتم آخرین وسایلامو جمع میکردم خیلی شب غمناکی بود .حس میکردم حتی در و دیوار خونه هم باهام حرف میزدن و میگفتن.فقط با تلفن شوهرم بود که کمی آروم شدم .شما از اون شب چه خاطره ای دارید؟
من بسیار خوشحال و خرسند جمع کردم رفتم نه ناراحتی ای نه غصه ای نه کسی گریه کرد همه نیششون تا بناگوش باز بود.کلا ما خونواده ی وابسته ای نیستیم و خیلی هم احساسات بهمون غلبه نمیشه ولی خب هر کسی یه جوره مثل شماهم زیاد دیدم شوهر خودم حتی کشوی لباسهاشو خالی نکرد به مامانش میگفت بزار این کشو بالباسام اینجا باشه وقتی میام میپوشم میگفت امیدم اینجوری کنده نمیشه
بچه ها بعد مدت ها جاریمو دیدم، انقدررررر لاغر شده بود که اولش نشناختمش! پرسیدم چیکار کرده که هم هرچیزی دوست داره میخوره هم این قدر لاغر شده اونم گفت از اپلیکیشن زیره رژیم فستینگ گرفته منم زیره رو نصب کردم دیدم تخفیف دارن فورا رژیممو شروع کردم اگه تو هم میخوای شروع کن.
مهمون از شهرستان داشتیم. عمه ام اینا بودن. لباس دختر عمه ام رو پوشیدم و باهاش کلییییی برای عمه و دختر عمه و مامانم اینا مسخره بازی در آوردم و رقصیدم و شوخی کردم. بعدش راحت خوابیدم. البته دو سه ساعت با دختر عمه ام تو رختخواب فک زدیم و چرت و پرت گفتیم.
وای من شب اخر عروسیمونو خداروشکر نرفتییم خونه مامانم اینا برای خیر دعا والا دیوونه میشدم تو همون تالار خیردعا دادن ولی دیدم مامانم گریه کرد منم انقد گریه کردم الانم چشمام پر شد😞 بعد بابام شروع کرد عموهام عمو کوچیکم انقد گریه کرد😭😭 بدترین صحنه اخر عروسیم بود😢