سلام عزیزم.
من خیییلی کم پیش میاد که نینیسایت بیام و وارد کاربریم بشم، ولی امشب بیخواب بودم و بعد از مدتها اومدم و چند تا تاپیک خوندم.
توی تاپیک «عاشق پسری شدم که ۱۳ سال ازم بزرگتره» پیامهاتون رو خوندم و خواستم درخواست دوستی بدم تا کمی صحبت کنیم، اما گفتم شما که من رو نمیشناسی و ممکنه حس خوبی نگیری. دیگه اومدم همونجا ریپلای کنم که ازقضا تاپیک قفل شدهبود. 😅 خلاصه اومدم توی آخرین تاپیک خودتون...
گفتید:
به خودت زمان بده، همه چیز درست میشه.
من اگه زن کسی که اون زمان عاشقش بودم، میشدم، احتمالا الان به اندازهٔ کافی خوشبخت نبودم. با اینکه هنوز هم میگم آدم خوبی بود.
هم دل باید بگه خوبه، هم عقل.
هیچ کدومو فدای هیچ کدوم دیگه نکن. کسی رو بخواه که همهجوره بهت بیاد.
همه حرفاتون رو قبول دارم و زیبا و معقول و دلنشینه. فقط بحثم سر سه تا جملهست:
"به خودت زمان بده، همهچیز درست میشه."
یعنی برای همه همینه و با زماندادن درست میشه؟ نکنه کسی فقط زمان رو از دست بده و نهایتاً هم فقط خسران و ناکامی نصیبش بشه؟ من از این میترسم، چون زمان زیادی هم ندارم در حالی که هنوز خیلی چیزا سر جاش نیست...
"هم دل باید بگه خوبه، هم عقل. کسی رو بخواه که همهجوره بهت بیاد."
دقیقاً منم نظرم بر اجماع عقل و دله. اما اگه اون کسی که همهجوره بهم بیاد و حال دلم باهاش خوب بشه و ازش ناامنی و استرس نگیرم هرگز پیداش نشه چی؟! باید چیکار کنم؟ من مثل اون دختر ۲۰ سالم نیست و فقط چند سالی از شما کوچیکترم. تا ۲۶سالگی هم هیچ نوع ارتباط دوستانهای با جنسمخالف نداشتم، با اینکه خودم بشخصه مشکلی با ارتباطات و معاشرتهای عادی و سالم نداشتم و اون رو حتی برای فرد بزرگسال و بالغ لازم میدونستم و ازطرفی خودم هم واقعاً محتاط بودم و دختری نبودم که راحت گول بخورم و وا بدم، اما میترسیدم از پدری که بسیار حساس و سختگیر و بدبین و بهشدت تفتیشکننده و تهمتزننده بود (البته الآن خیلی بهتر شده چون با وجود سختگیریِ زیادش هرگز چیزی رو ازش پنهان نکردم و بهم باور داره). تهش این شد که اولین ارتباط عادی و سالم من در ۲۶سالگی تازه شکل گرفت! و در ۳۱سالگی تموم شد (تمومش کردم).