ممنونم عزیزم.
البته راستش شک دارم که خودمم اون آدم مناسب باشم.
از بچگی آدم بااستعدادی بودم و همیشه شاگرد اول مدرسه. توی ادبیات و هنر و ریاضیات و تاریخ و تقریباً همهی درسها جز ورزش مستعد بودم. ۱۵ سال پیش برنامهنویسی انجام میدادم و خیلی استعداد و ذوق براش داشتم، اما پدرم مانع شد و اجازه نداد ادامه بدم. اجازه نداد هیچکاری کنم. انگار این تاوان بزرگشدنم بود. مدت زیادی افسرده و خونهنشین بودم و بعد تصمیم گرفتم درمان خودمو شروع کنم و در کنارش دلم میخواست درآمدی داشتهباشم ولی بازم پدرم مانع شد با این توجیه که: مگه گشنه موندی؟ :) کلاً مخالف کارکردن زن و دختر بود و خیلی بد برخورد میکرد. کارکردن که هیچ، پدرم حتی با بیرونرفتن زن و دختر هم موافق نبود! :) و جالب اینکه خودش یه آدم تحصیلکردهست اما به قول خودش دلش نمیخواست زن و دخترش حتی تا سر کوچه تنها برن! با همین تفکر اجازه نداد من حتی دورهی کارآموزیم که یه واحد درسی اجباری بود رو برم! چرا؟ چون میگفت نمیخوام جایی بری که مرد رفتوآمد کنه! همیشه اضطراب داشت، همیشه نگرانی، همیشه کافی بود چیزی بگیم تا ساعتها برامون منبر بره و دلیل بیاره و پشیمونمون کنه.
در چنین وضعیتی ما تلاشمون برای حداقل چیزها بود، حداقل حقوق یه انسان بالغ. بعد از سالها تلاش ۳۰سالگی دیگه کمی شل کرد و با ساعتها صحبت اجازه داد یه جا پیش دوستام موقت سر کار برم. اونم کار فروشندگی! :) اون سال اولین بار اجازه داد عروسی دوستم برم. همهچی داشت توی ۳۰سالگی بهتر و بهتر پیش میرفت و زندگی قشنگتر میشد که کرونا اومد و... باورت میشه چقدررر از اومدن کرونا خوشحال شد؟ انگار بهانهی دلخواهش دستش اومد و در خونه رو کلاً به رومون بست و اجازه نداد دیگه حتی تا توی پارکینگ بریم! کلی برامون خرج میکرد و خوراکی میخرید و فیلم دانلود میکرد، اما من از نظر روانی نابود شدم اون چند سال. پدربزرگم فوت کرد و ما ختمش نرفتیم! مادرم قلبش درد گرفت و بابام از ترس کرونا و آلودگی دکتر نبردش! خودم کلی حالم بد بود و غذا نمیتونستم بخورم و توی ۵ روز ۶ کیلو وزن کم کردم (منی که کلاً زیر ۵۰ کیلو بودم) و نشست بالای سرم و تمام مدت با چشمای اشکی مراقبم بود اما حاضر نشد زنگ بزنه یه پرستار بیاد لااقل یه سرم بزنه به من! میخوام بگم آدم بدی نیست اما با وسواس شدید فکری و حساسیتا و اضطرابای بیشاز حدش زندگی ما رو عملاً تعطیل کرد. در حق منیکی خیلی ظلم کرد. بچگی فکر میکردم قراره دانشمندی چیزی بشم 😅 اما هیچی نشدم! مطمئناً این رسمش نبود. اصلاً اضطراباش در مسائل مختلف بهحدی بوده که بخوام مثال بزنم دود از سرتون بلند میشه!
الآن مدتیه خودش تشویقم میکنه بیرون برم، سر کار برم. اما میدونی مثل پرندهای که سالها توی قفس باشه، منم سختمه و انگار دچار اضطراب اجتماعی شدم. گاهی بیرون میرم اما حتماً باید کسی همراهم باشه!! در حالی که قبل از کرونا اینجوری نبودم اصلاً! و در مورد کار... با کدوم مهارت سر کار برم؟! میدونی انگار خودمم ته دلم خودم رو لااقل همسری و ازدواج نمیبینم، هرچند مقصرش تماماً خودم نبودم... حس میکنم جز صداقت و هوش نسبی و محبت الآن چیزی برای ارائه ندارم. خودم رو کم میبینم و حس میکنم خیلی کمم.