چند وقت پیشا گفت میخام برام فلانی کادو سکه بخرم ببرم براش گفت شاید قرار باشه زنجیر تورو بفروشم منم گفتم باشه
بعد یهو دیشب اخر شب اومد پیشم(برا کسایی که نمیدونن ما قرار بود چندوقت پیشا مراسم بگیریم وسایلم چیدیم ولی اتفاقایی افتاد مجبور شدیم بندازیم عقب الان بعضی وقتا میریم خونه سرمیزنیم ولی نمیمونیم برمیگردیم خونه بابام اونم میره خونه ی بابای خودش) گف امروز با خاهرم رفتیم زنجیر رو فروختیم سکه هم خریدیم من بردم دادمش
منم گفتم ینی نمیتونستی بمنم یه خبر بدی گفت یهویی شده گفتم ینی یه زنگ نشد بزنی
گفت من ک چند وقت پیش بهت گفتم این قصدو دارم منم گفتم خب چرا با من نرفتی با خاهرت رفتی؟
بعد میگفت سنگ ننداز
گفتم چرا همش باید با خاهرت مشورت بگیری مگه منزنت نیستم؟
الان حق با کیه