سلام به طورخلاصه داستان زندگیمومیگم وازتون خواهش میکنم تجربیاتتونودراختیارم بزاریدوراهنماییم کنید.اولین بچه خانوادم اونجوری ک مامانم برام تعریف کرده وقتی بدنیااومدم باپدرم اختلاف داشتن وبخاطرمن موندگارشدالبته میگفت بارهاخواستم بندازمت ولی نشدپدرمم ازاول ازدخترخوشش نمیومدودوست داشت بچه اولش پسرباشه وهمینطورخانوادش خلاصه ک هیچکس ازبدنیااومدنم خوشحال نشدمادربزرگم خیلی دخالت میکردتوزندگی پدرمادرم وهمیشه باعث دعوامیشدازوقتی ک یادم میادهمیشه بین خانواده پدرمادرم وخودشون دعوابودحتی چندبارمامانم منوباخودش بردخونه پدربزرگم ب عنوان قهرمن پدرم اونموقع کارش تهران بودوماشهرستان بودیم تا۱۱سالگی من اینجوری بود وقتایی ک نبودمادربزرگم هرروزدنبال بهانه بودواسه دعواکردن وقتیم بابام میوموکاری میکردک اونم ضدمامانم بشه اینم بگم اوایل خانواده مامانم ازم خوششون نمیومدهمیشه بین من ودخترداییم فرق میزاشتن واقعابرام سخت بودهمیشه تنهابودم گذشت تاشد۸سالم وبرادرم بدنیااومداونکه اومدشرایط زندگی کمی بهترشدازتنهایی دراومدم کم وبیش