سلام خانم ها من دوساله عقدم
همسرم کلییی فامیل داره تو بله برونم و خواستگاریم خونمون پر آدم بود بیشتر از ۱۰۰ نفر بودن
حالا بماند تو روز وام ازدواج کسی از فامیلاشون حاضر نشد ضامن بشه بابام هم ب من ضامن شد هم ب شوهرم.
اون موقع بهش گفتم عزیزم سعی کن وامو زودتر بریزیم حساب پدرمو نبندن گفت باشه عزیزم بعدا تو بحث و دعوا گففت چقدر هوای باباتو داری ی کم هوای منم داشته باش ادای منو دراورد.
حالاااا دنبال ضامن برای وام ودیعه مسکنیم بدون اینکه بهم بگه زنگ زده بابام بابام هم قبول کرده ولی میدونم بابام نتونسته ن بگه بهش
زنگ زده بهم میگه مدارک ها رو آماده کن بیام ببرم.
منم گفتم باشه بعدا حرص خوردم گفتم اون همه آدم ک جمع کردی خونمون تو بله برون ب اونا بگو بیان ضامن بشن.
جوابمو نداد زنگ زدم قطع کرد دوباره زنگ زدم گفت میام مدارک ببرم. اومد مدارک رو برد بعد اومد دنبالم منو ببره خرید داشتم برای خونه بابام.
بهش گقتم ایکاش بابام ضامن نشه صلاح نیس ب نظرم یکی دیگه رو پیدا کن گفت بود ب بابات تمیگفتم ک کسی نیس گفتم خب اون همه ادم تو بله برون چی شدن خلاصه بحثمون شد گفت تو زنمی یا دشمنمی خندیدم گفت خفه شو فقط میزنم دندونات میوفته و...گفت گمشو نمیخوام ببینمت هرچی بین ما تموم شد فقط دارم تحملت میکنم
😢😢😢 چیکارکنم الان خیلی ناراحتم درسته اون حق داره ناراحت بشه چون هواشو نداشتم پشتش نبودم ولی میترسم نتونه پرداخت کنه فردا پس فردا بابام بریزه هم انتظارش میره رو هوا و طلب کار میشه.