پدرشوهرم خیلی سنش بالا بودن نزدیک ۹۰ سال سن داشت
این اواخر دیگه نمیتونست به راحتی از زمین بلند بشه حتی نمیتونست پاشه برقو خاموش یا روشن کنه
مادرشوهرِ شیطانم اونو مینداخت تو خونه خودش از ساعت ۱۱ صبح ول میچرخید تو خونه ی این و اون تا خود شب
شب که هوا تاریک میشد تازه یادش میفتاد یه نفر هم تو خونست ، اون بدبختو گرسنه و تشنه ول میکرد خودش میرفت عشق و حال با داماد هاش
خدا شاهده یه روز رفتم خونشون دیدم بدبخت تو دسشویی افتاده داره داد میزنه کاسه ی زانوش شکسته بود
الان سه ماهه فوت کرده هر پنجشنبه موز و خرما گردویی و حلوا و میشکا و خلاصه همه چی میخرن میبرن سر خاکش 😏 یعنی جوری ازشون متنفرم که اندازه نداره به حدی دورو هستن که خدا میدونه ، تازه مادرشوهرم زنگ زده به شوهرم میگه پنجشنبه وسایل بخر بیار آب دوغ خیار درست کنیم بیچاره بابات دوس داشت 😏 شوهرمم گفت من سرکارم وقت واسه این کارا ندارم بعدشم دیگه چهلم گذشت جمع کنید بساط خیمه شب بازیتونو ، خدا شاهده اگه این خرجایی که الان میکنن اون موقع که زنده بود براش میکردن کمه کم بیست سال بیشتر زنده میموند ، زانوش شکسته بود همون جور مونده بود مادرشوهرم میگفت هیچیش نیست ولش کنید خودش خوب میشه به زور بردیم عکس گرفتیم گفتن شکسته و دیر آوردید چون سنش هم بالاست دیر جوش میخوره بردارید ببرید خونه
زنده را تا زنده است باید به فریادش رسید
ورنه بر سنگ مزارش آب پاشیدن چه سود