این داستان بقران واقعیه و همین شب اتفاق افتاد برام ......
من امروز بابت مشکلاتی ناراحت بودم روزه هم بودن همش به خدا میگفتم کجایی اصلا میشنوی منو یا رها کردی امروز وجودتو بهم نشون بده جتی از ناراحتی ۲ ساعت دیرتر افطار کردم ...
ما رفتیم ملاقات یه بنده خدایی من یه سلامی کردم رفتم توی بیمارستان دور بزنم بعد یه جایی بود انتهایی راهرو خسته شدم دیگه با آسانسور زدم همکف .. وقتی آمد پایین دیدم همش یه راهرو با تمام در قفل سریع میخواستم برگردم با آسانسور امااا وقتی زدم طبقه ۳ نرف بالا تکون خورد و خاموش شد لامپش فقط گفتم یا حسین حس کردم بند دلم کنده شد دکمه زدم در باز شد همونجا موندم ولی هیچکس نبود فقط به همراهم شوشوپیام دادم کمکم کن تا توضیح دادم و اینا دیدم خبری نشد فقط به شیشه ها میکوبیدن با گریه میخوسانم آتشنشانی زنگ بزنم جالب اونجاست اون قسمت کسی رد نمیشد انتهایی بیمارستان بود و بلااستفاده و من نمیدونستم فقط میگفتم خدایا همه چی برای تو نجاتم بده نزدیک بود به آتشنشانی زنگ بزنم تا با تاسیساتی ها آمد دنبالم ولی بند دلم کنده شد و اره آرام بخش زدم