گفتن روز جهانی پسر شوهرم گفت بذار بچه ها رو ببریم شهر بازی خیلی وقت بهشون قول دادم .بعد با بچه ها رفتیم شهر بازی تو زمانی ک دوتا پسرام داشتن بازی میکردن ی زن و شوهر با دخترشون اومدن داخل شهر بازی اینم بگم ک شهر بازی سر پوشیده بود .خانم این آقا چادری بود .دخترشون داشت با ی دستگاه بازی میکرد پسر کوچیکم بدو بدو رفت سمت ی دستگاه دیگه شوهرم گفت تو بمون پیش پسر بزرگه من میرم پیش کوچیکه تو حینی ک شوهرم داشت می رفت از بغل اون خانواده رد شد دیدم شوهر اون خانم برگشت ی جوری شوهرمو نگاه کرد