مامانم اینا دیشب اومدن خونمون قبل اومدنشون منوشوهرم بحثمون شد سر خواهرا و خواهرشوهرام ازحرفا و رفتارام ب بدترین شکل حرف و حدیث درمیارن به شوهرم گفتن منم دیدم اینجوریه دارم از حرفا و رفتارایی ک داشتن از شوهرم گله میکنم میگه اونا راس میگن ولی تو نه،اونا هم خونم هستن ولی تو نیستی یه انگشت خواهرزاده هامم با صدتا مث تو عوض نمیکنم چ برسه خواهرام،منم عصبی شدم کلی سرش داد زدم و پرخاشگری کردم،به مامانم اینا نگفتم چیزی از طرفیم حس میکنم خیلی منو بی ارزش کرد،نگید باارامش باخودش حرف بزنید چون هیچوقت اولویتش نبودمو نیستم و وابستگی شدید ب خانوادش داره،بنظرتون چیکار کنم؟
یه تجربه بگم بهت. الان که دارم اینجا می نویسم کاملاً رایگان، ولی نمی دونم تا کی رایگان بمونه. من خودم و پسرم بدون هیچ هزینه ای یه نوبت ویزیت آنلاین کاملاً رایگان از متخصص گرفتیم و دقیق تمام مشکلات بدنمون رو برامون آنالیز کردن. من مشکل زانو و گردن درد داشتم که به کمر فشار آورده بود و پسرم هم پای ضربدری و قوزپشتی داشت که خدا رو شکر حل شد.
ولی من سعی می کنم یه دعوا بین مون می شه خانواده خودم خبر دار نشن تا شوهرم تو ذهن مامانم اینا خراب نشه و حرمت خانواده نشکنه ،عزیز صاف و صادق با خورت فکر کن چی اشکالاتی رو رفتار های خودت هست که اون این عکس العمل ها رو نشون می ده بر طرفش کن
اینکه مامانت چ فکری میکنه تاثیر خاصی تو زندگی نداره. در مورد خانواده شوهرت با شوهرت حرف نزن. چیزی نگ ...
پرش میکنن و روز ب روز داره بیشتر از من بدش میاد درحالیکه من اصلا ادم بدی نیستم وقتی میبینم تعصب الکی داره و طرف ناحق میگیره صرفا چون هم خون هستن خونم ب جوش میاد،الان پدرمادرم اینجان هنوز بهشون نگفتم نمیدونم چی درسته چی اشتباه