مامانم اینا دیشب اومدن خونمون قبل اومدنشون منوشوهرم بحثمون شد سر خواهرا و خواهرشوهرام ازحرفا و رفتارام ب بدترین شکل حرف و حدیث درمیارن به شوهرم گفتن منم دیدم اینجوریه دارم از حرفا و رفتارایی ک داشتن از شوهرم گله میکنم میگه اونا راس میگن ولی تو نه،اونا هم خونم هستن ولی تو نیستی یه انگشت خواهرزاده هامم با صدتا مث تو عوض نمیکنم چ برسه خواهرام،منم عصبی شدم کلی سرش داد زدم و پرخاشگری کردم،به مامانم اینا نگفتم چیزی از طرفیم حس میکنم خیلی منو بی ارزش کرد،نگید باارامش باخودش حرف بزنید چون هیچوقت اولویتش نبودمو نیستم و وابستگی شدید ب خانوادش داره،بنظرتون چیکار کنم؟
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
ولی من سعی می کنم یه دعوا بین مون می شه خانواده خودم خبر دار نشن تا شوهرم تو ذهن مامانم اینا خراب نشه و حرمت خانواده نشکنه ،عزیز صاف و صادق با خورت فکر کن چی اشکالاتی رو رفتار های خودت هست که اون این عکس العمل ها رو نشون می ده بر طرفش کن
اینکه مامانت چ فکری میکنه تاثیر خاصی تو زندگی نداره. در مورد خانواده شوهرت با شوهرت حرف نزن. چیزی نگ ...
پرش میکنن و روز ب روز داره بیشتر از من بدش میاد درحالیکه من اصلا ادم بدی نیستم وقتی میبینم تعصب الکی داره و طرف ناحق میگیره صرفا چون هم خون هستن خونم ب جوش میاد،الان پدرمادرم اینجان هنوز بهشون نگفتم نمیدونم چی درسته چی اشتباه