قضیه اینه من تو کل حاملگیم حتی یکبار هم زنگ نزد حالم رو بپرسه
حتی من اسباب کشی کردم نه تعارف کرد برای کمک نه حتی یه زنگ زد هیچی
من الان نه روزه زایمان کردم
به شدت دست تنها بودیم به شوهرم گفته بودم به مامانت بگو پیشمون باشه کمک کنه
حتی مادر خودم روز اول هر چقدر اصرار کرد که بمونید و فلان با پررویی تمام گفت نمیمونم پسرم خونه تنهاست باید بهش برسم ( پسرش ۳۳ سالشه )
بعد هم رفت و کلا دو بار به اصرار همسرم اومد پیشم ولی دست به سیاه و سفید نزد و هیچ کمکی نکرد و رفت
تو این چند روز یکبار برادرشوهرم یه بار بهم زنگ زد که یه کاری براش انجام بدم و من اون موقع با مادرم و برادرم بچه رو برده بودیم دکتر و اصلا شرایطش نبود که جواب بدم
مادرشوهرم سریع زنگ زده به همسرم که زنت جواب تلفن فلانی رو نداده و اونم ناراحت شده
و یکبار هم خواهر شوهرم زنگ زد که باز من اون موقع شرایطش رو نداشتم جواب بدم چون مهمون خونم بود با خودم گفتم فردا زنگ میزنم بازم این مادرشوهر عفریته زنگ زد به شوهرم که چرا زنت جواب نمیده دخترم خیلی ناراحت شده
گذشت تا امروز ملکه خانوم تشریف آوردن
منم روز خیلی سختی داشتم بچم تا صبح نخوابیده بود و خودم هم تب و لرز و بدن درد داشتم و دلم هم نمیومد مادرمو بیدار کنم چون کل روز با بچه و من درگیر بود و هم بچه رو برده بود دکتر و آشپزی و کار خونه و ....
خودم تا صبح بیدار موندم و بچه هم خیلی بی قراری میکرد
مادرشوهرم که اومد من در کمال احترام گفتم معمولا به خونه ای که زائو هست کمک میرسونن شما رفتین پشت سرتونو نگاه نکردین یه زنگم نزدین حال منو بپرسین
بخدا فقط همینو گفتم
این زنیکه دیو صفت شروع کرد به جیغ و داد و دعوا و تهمت زدن به من و مظلوم نمایی کردن پیش شوهرم و ...
منم خیلی خیلی مریض و خسته و در مونده بودم کل روز از شدت بدن درد و نگرانی برای بی قراری های بچم گریه کرده بودم هرچی که اون میگفت از خودم دفاع میکردم
یه چیزایی میگفت شاخ در میاوردم همش تهمت تهمت
بعد واکنش شوهرم چی بود ؟ کاملا طرف مامانش در اومد
سر من داد زد و برگشت پیش مادر من به مامانش گفت این تربیت نداره نمیدونه چجوری باید با بزرگترش حرف بزنه
مامان من خیلی سعی کرد دعوا رو جمع کنه ولی اون زنیکه آشغال ول نمیکرد و همش توهین میکرد و این وسط تنها چیزی که آتیشم زد طرفداری شوهرم از اون بود
به نظرتون اشتباه از من بود نباید گلگی میکردم ؟