اعصابمو داغون کرده دیگه خسته م ازش فقط اینکه تنهایی بشینه تو ماشینش برای خودنمایی بگرده تنهایی من باهاش باشم میمره لابد بیشعور دلم میخاد با سر خودمو بکوبم تو دیوار از بس عصبانیم
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
قرار بود امروز بریم خونه پدرم من دلمه درست کردم تو یخچال گذاشتم ببریم اونجا عصر برای شام حالا دلمه به کنار بحثش جداش خونواده شهر دیگن که یساعتی راهه گفتم امروز صبح عزیزم ساعت ۲ اینا بریم فلان شهر که نزدیکه اونجاس بازارهایی داره که جمعه باره یکم خرید دارم از اونجا میشه دوساعت راه گفت باشه
بعد منم گفتم بخواب تا شب من جایی نمیرم گفت فقط ده دسقه میخوابم خوب گفتم اصلا دیره جایی نمیرم دیگه تا حاضر شیم و اقا بره حموم و حاضر شه شده ۶ و تا بریم اونجا و خونه بابتم دیره منم قهر کردم گفتم نمیرم جایی
ما سهر کوچیکی هستیم شوهر من از افراد سرشناسه که شاید ۸۵ درصد شهرمون راحت میشناسنش و از نظر ثروت معروفن و ماشین خیلی مدل بالایی داره که نه تنها اینجا بلکه هرجا میره دخترا دنبالشن اهلش نیست خیلی ناموس پرسته واقعا چشم پاکه ولی من درک نمیکنم این ۴ ساله زنشم هر بار رفت تو شهر جمعه ها دور بزنه تنهایی رفت هوا که تاریک شد اومد دنیالم