این داستان از زبون نا مادربزرگی مادربزرگمه😂
یعنی مادربزرگم پدربزرگش ی زن دوم داش اکی ؟
وقتی مادر بزرگم بچه بود نامادربزرگیش که اسمش (طوطی) بود این داستانو گفته بود که برای خودش اتفاق افتاده بود منم یادم مونده میخوام تعریف کنم🙂
خب بسم الله
این طوطی خانوم قابله بود تو روستا حالا روستاشون کجا بود ؟ مشهد اردهال کاشان
خب خلاصه شب بود حدودای ساعت ۱۰ و تو روستا همه این ساعت خواب بودن دره خونه طوطی رو میزنن میره جلو در میبینه ی مَردس میگه خانوم زنم داره میزاد خیلی دردش گرفته بیا کمک کن اونم میگه باشه میره چادرشو میپوشه میاد میگه بریم مرده میگه من نه خر دارم نه قاطر بیا کولت کنم طوطی میگه باشه سوار کولش میشه و میگه که این چقد تند میره و هی میره میره میبینه این داره اینو میبره تو پشت کوه تو دلش هی بسم الله میگه ی دفعه مرده میگه رسیدیم همینجاست میرن تو میگه دیدم ی زنه خوابیده میگه همون نگاه که کردم فهمیدم این ادم نیست ولی خوشگل بود تو دلم هی بسم الله گفتم خلاصه میگه تموم شد و مرده میگه بیا برت گردونم دوباره کولش میکنه و برش میگردونه عین برقو باد بعد کلی طلا میده بش و طوطی میره تو حیاط میگه بزا ببینم کی بوده که چی بوده سرشو میاره از حیاط بیرون میبینه غیب شده 💗💗
اگه خواستید ی داستان دیگه هم بگم لایک کنید