هرکی از دوست صمیمیش ضربه خورده تعریف کنه منم خاطره ی همسایمونو میگم دوست هشت سالش که رفت و آمد خانوادگی داشتن دوستشو دعوت می کنه چندروز بعد میره سراغ سرویسش که بندازه جعبشم رو پاتختیه تختش بوده می بینه نیست ولی اصلا به دوستش شک نمی کنه بامامانش میرن خرید بعد تو خیابون کاشانیه اسلامشهر هم چندتا طلا فروشی بیشتر نیست تو ویترین یه طلا فروشیه تو قسمت طلاهای دست دوم سرویسشو می بینه به مرده میگه به جرم مال خری ازت شکایت می کنم بگو کی بهت فروخته نشونی میده میفهمه دوستش بوده میره سراغش اونم به گریه و التماس میفته و پول طلا رو بهش پس میده