2777
2789
عنوان

رمان عشق در سکوت

1734 بازدید | 163 پست


تو هوای پاییزی تو حیاط دانشکده با یاسمن قدم می زدیم و یاسمن  بی صبرانه منتظر شنیدن داستان عشق من بود .اصلا نمی دونم از کی بگم .نمی دونم از کی شروع شد !

اون فقط نگام‌می کرد همین ‌.تمام حرکاتم رو زیر نظر داشت .یبار انقدر زیاده روی کرد که هول کردم و پیش دستیا از دستم افتادن و خورد شدن.حتی یک کلمه ام بهم نگفت فقط نگاه !!!!چشمایی که ی لحظه دست از سرم بر نمی دارن ....و من متعهد به همون نگاه بودم من از تو چشماش عشقو فهمیدم چشمش باهام حرف میزد می گفتن صبر کن تو همونا دلتنگی رو می دیدم با چشماش سوال می کرد با چشماش عصبانی میشد با چشماش باهام قهر می کرد ای کاش به جای اثر انگشت اثر چشم سندیت داشت !!!!سال اول دانشکده بودم و تازه رانندگی یاد گرفته بودم .وارد ی خیابون ی طرفه شدم و بدون توجه به تابلوها یهو با ی ماشین غول پیکر  سرشاخ شدم  .یعنی موقع تصادف در این حد بزرگ به نظر اومد .من تو ی دویست و شش  جمع و جور و اون توی سانتافه همینجور با تعجب بهم زل زده بود پیاده شدم دادو بیداد که مگه جلوی چشمتو نمی بینی حواست کجاست  ؟!!!آخه تمام فکرم پیش امیر بود و چند روز بود که نمی دیدمش و این تصادف بهونه شد برای  اینکه اون همه ناراحتی و شایدم عصبانیت رو روی بقیه خالی کنم .راننده پیاده شد هی میگفت خانم خانم ی دقیقه آروم باشگوشیو بذار کنار باهم حلش می کنیم منم اصرار که نخیر افسر باید بیاد یهو گوشی رو از دستم کشید و گفت بابا چته ی دقیقه توجه کن به من گفتم چیکار می کنی آقا ؟گوشیمو بده گفت :دختر خوب خیابون ی طرفه س !شما مقصری افسر بیاد که بد میشه به خودم اومدم دیدم داره راست میگه وای از حماقت خودم تو شوک بودم نگام کرد و با ی لبخندی گفت برو سوار شو دختر جان از خجالتم آب شدم از داخل ماشین کارت ماشین رو برداشتم و گفتم بفرمایید این کارت دستتون باشه .اینم شماره پدرم برای تعیین خسارت شماره رو گرفت ولی کارت رو برگردوند بهم گفت نیازی نیست !دو هفته بعد آقاجونم اومد خونه و گفت ی حاج آقایی تماس گرفتن و خواهش کردن ی قرار بذاریم بیان خواستگاری .چند جلسه با پسرش اومد حجره و از نزدیک دیدمشون .خانواده ی اصیل و پسرشون بسیار مودب و تحصیلکرده .من برای فردا قرار گذاشتم .مادرم گفت حاج آقا قرار بود با الناز  صحبت کنم بعد قرار بذارید که !!!؟آقا جون اخماش رفت تو همو گفت دیگه شما کشش دادید .این بنده خداها چند بار زنگ زدن .الانم قرار خواستگاریه قرار بله برون نذاشتم که !منم که اون روزا به شدت دلتنگ امیر بودم و حوصله ی خودمم نداشتم خیلی ناراحت شدم از قرار خواستگاری ...امیر به خاطر حساب کتابای پدرش رفته بود تبریز و انگار حسابی سرش شلوغ بود .خانواده امیر همسایه ی دیوار به دیوار ما بودن .از بچگی باهم بازی کردیم باهم بزرگ شدیم امیر خیلی زودتر بزرگ شد شش سالی از من بزرگتر بود ولی الان خیلی بیشتر به نظر میومد .امیر حسابدار ی کارخونه ریسندگی  بود و تو کارش خیلی موفق بود.پدر امیر فرش دستبافت خرید و فروش می کرد و مدام به تبریز رفت و آمد داشتن .امیر علاوه بر کارخونه معاملات پدرش رو هم حسابرسی می کرد .ولی هیچ وقت انقدر طولانی نرفته بود .کدوم شغلی دوهفته مرخصی میده ؟روم نمیشد سراغشون رو از مادرم بگیرم .تا اینکه اون  روز مرضیه خانم مادر امیر تلفن زد به خونمون .از صحبتای مادرم فهمیدم مرضیه خانمه .مادرم گفت کجایید شما چرا بی خبر رفتید ؟مرضیه خانم با گریه و زاری گفت ما اومدنی می خواستیم دو روزه برگردیم ولی تصادف کردیم و پدر امیر تا امروز تو کما بود خداروشکر به هوش اومد مادرم گفت خودتون چطورید امیر چطوره ؟مرضیه خانم گفت  همه خوبیم .

مادر گفت :کی برمی گردید ؟کمک لازم ندارید ؟مرضیه خانم از مادرم تشکر کرده و گفته نه داداشم و دخترش هستن برادرزادم نیلوفر خدا خیرش بده یک روز نذاشت غذا بخریم هرسه وعده غذا درست می کرد میاورد تو بیمارستان .وای که چقدر این اسم تو قلب من سنگینی می کرد .انگار نیلوفری که تو عمرم ندیده بودم ی شبه دشمن خونی من شده !!!آخه مرضیه خانم با این برادرش قهر بودن .این همه سال همسایه ی دیوار به دیوار ما بودن من ندیدمش!این همه غصه و شک و دلتنگی از ی طرف قرار خواستگاری فردا رو چه کنم ؟!!!شبو با اون حال به صبح رسوندم و اول صبح بی سروصدا از خونه زدم بیرون .رفتم دانشکده و تو بغل یاسمن زار میزدم .همه چی رو براش تعریف کردم .یاسمن با حوصله بهم گوش داد و در آخر گفت ببین الناز چاره ای نداری جز صبر باید صبر کنی برگردن گفتم خب برگردن کی قراره به من توضیح بده ؟گفت همون چشمایی که سالهاست میشناسیش اگر چیزی باشه خودش همه چیزو بهت میگه !!!!!

سر کلاس دووم نیاوردم و برگشتم خونه دوساعتی خوابیدم که مادر صدام زد که پاشو حاضر شو دخترم تا نیم ساعت دیگه می رسن گفتم چرا زودتر بیدارم نکردی مادر گفت دیدم خسته ای لباساتو اتو کردم بردار بپوش .ی ژیله سوزن دوزی سبز داشتم که تا زانوم میومد با ی دامن بلند همرنگش زیرشم ی بلوز سفید پوشیدم و شال سفید مادر ی نگاه تحسین آمیزی کرد و گفت قربون اون چشمای قشنگت بشم که با همه ی لباسا ست میشه .بالاخره مهمونا رسیدن .مادر گفت هر وقت صدات کردم چایی بیار منم رفتم تو آشپزخونهیک ربع بعد مادرم صدا زد و منم با سینی چای رفتم پذیرایی از دیدن اون صحنه شوکه شدم باورم نمیشد خواستگار همون پسری بود که باهاش تصادف کردم !!!!اونم ی لبخندی زد و سرشو انداخت پایین سلام کردم و چایی رو تعارف کردم مادرش گفت قربون پسرم بشم که انقدر خوش سلیقه س .ماشالله به این همه زیبایی و نجابت .خدارو هر چقدر شکر کنم کمه ...وجود مادرش سرشار از مهر و آرامش بود .همین باعث شد استرسم از بین بره .پدرشون ی نگاهی کرد و گفت زهرا خانم من الناز  خانمو ندیده بودم ولی به کمالات حاج آقا شیفته این خانواده شدم .گفته بودم که زهرا خانمم تایید کرد و گفت بله بله شما همیشه درست میگید .چایی که صرف شد پدرشون گفتن حاج آقا با اجازتون علی رضا با الناز خانم برن ی گوشه ای صحبت کنن .مادرم از قبل اتاقو آماده کرده بود .رفتیم تو اتاق قلبم تند تند میزد تو دلم میگفتم اگر امیر بفهمه چی ؟خدا کنه همسایه ها فضولی نکنن و آمار امروزو ندن .حواسم پیش امیر بود که یهو صدام زد و گفت تا ابد که نمی تونیم گلای قالی رو بشمریم گفتم قالی اتاق من گل نداره گفت این یعنی چی ؟گفتم هیچی همش نگاهای امیر تو ذهنم بود اگه بفهمه چی جوابشو بدم من اینبار صدام زد الناز خانم بفرمایید شروع کنید گفتم چی بگم آخه گفت از خودتون بگید گفتم چیزی خاصی نیست آخه گفت ای بابا خیله خب من شروع می کنم علی رضا مهندس نساجی .ارشد دارم تو راستای رشتم هم در کارخونه پدرم فعالیت می کنم .هرچند علاقمندم به ادامه تحصیل و تدریس .بیست و شش سالمه اون روز توی خیابون مهم ترین اتفاق زندگیم افتاد الان هم اینجام گفتم اگر با هرکس دیگه ام تصادف می کردید الان خونشون بودید ؟گفت :اینجوری به نظر میام ؟گفتم :سوالو با سوال جواب ندید گفت :من جوابی ندارم .برای بعضی چیزا توضیحی نمیشه داد گفتم چرا ؟خب بگید تو اون تصادف چی گذشت جز حواس پرتی و عصبانیت بیجای منچی باعث شد به این نتیجه برسید که بیاید خواستگاریم ؟گفت :شما امروزم دقیقا مثل اون روز همونقدر گرفته و عصبانی هستید !کلا شخصیتتون اینه ؟ناخودآگاه نه برای اثبات خودم بلکه برای دفاع از خودم گفتم :خیر گفت آهان پس من مدام بدشانسی میارم ؟گفتم :نمی دونم گفت در هر صورت من اینجام که بیشتر باهم آشنا بشیم .گفتم چی می خواید بدونید ؟چند تا سوال راجع به سال و ماه  تولدم و رشته تحصیلیمو علائقم پرسید خودشم مفصل درباره ی خودش گفت اقتدار و مهربونی و آرامش و همه چیو باهم داشت و منم محو حرفاش بودم .ولی با خودم می گفتم هیچ کس امیر نمیشهانگار یک ساعتی صحبت کرده بودیم .مادر اومد تو اتاقو گفت :الناز جان آقا علی رضا برای امروز کافیه ؟اگر وسط حرفتون اومدم برم تموم شد بیاید .سریع بلند شدم و گفتم نه مادر جون تموم شده .علی رضا با تعجب نگام کرد و گفت الان خدمت می رسیم .مادر رفت علی رضا بهم گفت برای جلسه ی اول سعی میکنم درکتون کنم والا یکطرفه تموم کردن ی بحثی در شان من و شما نیست !ی لحظه جا خوردم گفتم قصد جسارت نداشتم فکر کردم دیگه کافی باشه برای امروز گفت دفعه ی بعد بذارید باهم فکر کنیم .گفتم دفعه ی بعد برای چی ؟گفت : همین ی جلسه کافی بود ؟!گفتم نه بعد گفتم بله اصلا ی وضعی داشتمگفت یعنی تماس بگیریم برای جواب ؟گفتم بله آروم گفت خدا بخیر بگذرونه و با تعجب از اتاق بیرون رفت و منم دنبالش

یه تجربه بگم بهت. الان که دارم اینجا می نویسم کاملاً رایگان، ولی نمی دونم تا کی رایگان بمونه. من خودم و پسرم بدون هیچ هزینه ای یه نوبت ویزیت آنلاین کاملاً رایگان از متخصص گرفتیم و دقیق تمام مشکلات بدنمون رو برامون آنالیز کردن. من مشکل زانو و گردن درد داشتم که به کمر فشار آورده بود و پسرم هم پای ضربدری و قوزپشتی داشت که خدا رو شکر حل شد.

اگر خودتون یا اطرافیانتون در گیر دردهای بدنی یا ناهنجاری هستید تا دیر نشده نوبت ویزیت 100% رایگان و آنلاین از متخصص بگیرید.

خانواده علی رضا رفتن و قرار شد یک هفته بعد  زنگ بزنن برای جواب آقا جون و مادر جون انقدر خوششون اومده بود که گفتن ما راضی هستیم .باقیش دیگه با خودته .فکر کن و به ماهم نتیجه رو بگو .گفتم چشم .سه روز بعد امیر و خانوادش برگشتن آقاجونم گفتن آماده بشید بریم عیادت شب ساعت هشت آماده بودیم که آقا جون از حجره برگشت و رفتیم عیادت حاج احمد پدر امیر .امیر خونه نبود منم دلم مثل سیر و سرکه می جوشید بعد از این همه دوری فقط دلم می خواست دوباره از در وارد شه و ببینمش امیر بور بود با چشمای درشت قهوه ای موهاش هم رنگ چشماش بود و به مد اون روزا تیفوسی زده بود .

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   اشرشیاکلایبدبخت  |  17 ساعت پیش
توسط   moeinipoor  |  17 ساعت پیش