تو هوای پاییزی تو حیاط دانشکده با یاسمن قدم می زدیم و یاسمن بی صبرانه منتظر شنیدن داستان عشق من بود .اصلا نمی دونم از کی بگم .نمی دونم از کی شروع شد !
اون فقط نگاممی کرد همین .تمام حرکاتم رو زیر نظر داشت .یبار انقدر زیاده روی کرد که هول کردم و پیش دستیا از دستم افتادن و خورد شدن.حتی یک کلمه ام بهم نگفت فقط نگاه !!!!چشمایی که ی لحظه دست از سرم بر نمی دارن ....و من متعهد به همون نگاه بودم من از تو چشماش عشقو فهمیدم چشمش باهام حرف میزد می گفتن صبر کن تو همونا دلتنگی رو می دیدم با چشماش سوال می کرد با چشماش عصبانی میشد با چشماش باهام قهر می کرد ای کاش به جای اثر انگشت اثر چشم سندیت داشت !!!!سال اول دانشکده بودم و تازه رانندگی یاد گرفته بودم .وارد ی خیابون ی طرفه شدم و بدون توجه به تابلوها یهو با ی ماشین غول پیکر سرشاخ شدم .یعنی موقع تصادف در این حد بزرگ به نظر اومد .من تو ی دویست و شش جمع و جور و اون توی سانتافه همینجور با تعجب بهم زل زده بود پیاده شدم دادو بیداد که مگه جلوی چشمتو نمی بینی حواست کجاست ؟!!!آخه تمام فکرم پیش امیر بود و چند روز بود که نمی دیدمش و این تصادف بهونه شد برای اینکه اون همه ناراحتی و شایدم عصبانیت رو روی بقیه خالی کنم .راننده پیاده شد هی میگفت خانم خانم ی دقیقه آروم باشگوشیو بذار کنار باهم حلش می کنیم منم اصرار که نخیر افسر باید بیاد یهو گوشی رو از دستم کشید و گفت بابا چته ی دقیقه توجه کن به من گفتم چیکار می کنی آقا ؟گوشیمو بده گفت :دختر خوب خیابون ی طرفه س !شما مقصری افسر بیاد که بد میشه به خودم اومدم دیدم داره راست میگه وای از حماقت خودم تو شوک بودم نگام کرد و با ی لبخندی گفت برو سوار شو دختر جان از خجالتم آب شدم از داخل ماشین کارت ماشین رو برداشتم و گفتم بفرمایید این کارت دستتون باشه .اینم شماره پدرم برای تعیین خسارت شماره رو گرفت ولی کارت رو برگردوند بهم گفت نیازی نیست !دو هفته بعد آقاجونم اومد خونه و گفت ی حاج آقایی تماس گرفتن و خواهش کردن ی قرار بذاریم بیان خواستگاری .چند جلسه با پسرش اومد حجره و از نزدیک دیدمشون .خانواده ی اصیل و پسرشون بسیار مودب و تحصیلکرده .من برای فردا قرار گذاشتم .مادرم گفت حاج آقا قرار بود با الناز صحبت کنم بعد قرار بذارید که !!!؟آقا جون اخماش رفت تو همو گفت دیگه شما کشش دادید .این بنده خداها چند بار زنگ زدن .الانم قرار خواستگاریه قرار بله برون نذاشتم که !منم که اون روزا به شدت دلتنگ امیر بودم و حوصله ی خودمم نداشتم خیلی ناراحت شدم از قرار خواستگاری ...امیر به خاطر حساب کتابای پدرش رفته بود تبریز و انگار حسابی سرش شلوغ بود .خانواده امیر همسایه ی دیوار به دیوار ما بودن .از بچگی باهم بازی کردیم باهم بزرگ شدیم امیر خیلی زودتر بزرگ شد شش سالی از من بزرگتر بود ولی الان خیلی بیشتر به نظر میومد .امیر حسابدار ی کارخونه ریسندگی بود و تو کارش خیلی موفق بود.پدر امیر فرش دستبافت خرید و فروش می کرد و مدام به تبریز رفت و آمد داشتن .امیر علاوه بر کارخونه معاملات پدرش رو هم حسابرسی می کرد .ولی هیچ وقت انقدر طولانی نرفته بود .کدوم شغلی دوهفته مرخصی میده ؟روم نمیشد سراغشون رو از مادرم بگیرم .تا اینکه اون روز مرضیه خانم مادر امیر تلفن زد به خونمون .از صحبتای مادرم فهمیدم مرضیه خانمه .مادرم گفت کجایید شما چرا بی خبر رفتید ؟مرضیه خانم با گریه و زاری گفت ما اومدنی می خواستیم دو روزه برگردیم ولی تصادف کردیم و پدر امیر تا امروز تو کما بود خداروشکر به هوش اومد مادرم گفت خودتون چطورید امیر چطوره ؟مرضیه خانم گفت همه خوبیم .