باباش اصلا رضایت نمیده تازه جهازشم اماده نیست چه عجله ای دارین حالا...
یکی دو هفته ای گذشت ک راضیه خانوممون حالت تهوع هاش گجشروع شد مامانم وقتی تازه فهمید دلیل اینهمه اصرار و عجله چیه یکی تو سر خودش میزد یکی تو سر راضیه از راضیه پرسید چندماهته خانواده شوهرت میدونن ک راضیه گفت نزدیک دوماهشه و هیچکی نمیدونه مامان گفت باید سقط کنی ابروریزیه بابات بفهمه هم منو هم تو و ناصرو میکشه
اما ناصر سینه سپر کرد ک زنمه خلاف ک نکردم خلاصه ک با پادر میونی دوباره بابابزگ و جنگ هایی ک شدو خارج از حوصلس راضیه با چند تیکه جهاز راهی زیر زمین خونه خاله شد مامان ب راضیه تاکید کرد ک فعلا نگو ک حامله ای ک نگن چقد دخترشون هول بوده این وسط فقط من از اومدن این بچه و رفتن راضیه خوشحال بودم چون میدونستم ک به بهانه خونه راضیه میتونم نادرو بیشتر ببینم
دیگه من موندم و مادرم و پدری با دشمنی خواهرش زندگی رو بهمون سخت تر میکرد و من ازش بیشتر بیشتر بدم میومد دو هفته ای از رفتن راضیه میگذشت ک تقدیر من و کل خانواده عوض شد زمستون بود از مدرسه برگشتم خونه ک دیدم هیچکی خونه نیست تا شب منتظر موندم نه کسی اومد نه خبری شد زنگ زدم راضیه ک صدای جیغ و هوار اومد نفهمیدم کی پشت خطه چی میگه دلم ب شور افتاد تازه هوا تاریک شده بود و حسابی سرد پول نداشتم اژانس بگیرم کل مسیر تا خونه خالم ک مرضیه هم تو زیر زمینش زندگی میکرد رو دویدم نیم ساعت راه رو دویدم پاهام و دستام از شدت سرما خشک شده بودهزار تا فکر با خودم میکردم بچه مرضیع سقط شده یا بابا فهمیده رفته سراغ مرضیه نکنه بابابزرگ کاریش شده وقتی رسیدم پارچه های مشکی رو دیدم گفتم حتما بابابزرگ قشنگم مرده وارد حیاط ک شدم حیاط شلوغ بود یکهو چشمم حجله و عکس روش ک گوشه حیاط بود افتاد عکس ناصر بود دیگع سردم نبود داغ شده بودم رفتم داخل خونه...
دیدین ادم یک لحضه هایی رو نمیتونه فراموش کنه و ثانیه ب ثانیش تو ذهنشه من سه تا از اون لحظه ها دارم ک فریم ب فریم ثانیه ب ثانیش تو ذهنم حک شده رفتنم ب خونه خواهرم یکی از اون سه لحظس.... خواهرم نیمه بیهوش تو بغل مادرم بود شوک شده بودم گفتم چیشده ک یکهو مرضیه چشم واکرد و گفت اومدی عزیز خواهر اومدی چیزی نشده خواهرت دیگه مرده ناصرم رفت ریحان ناصرم رفت ریحان دیدی بدبخت شدم دیدی دو هفته نشده لباس سفیدم سیاه شد همه گریه میکردن پام نکشید وایسم رفتم بیرون گوشه حیاط وایسادم نمیتونستم حتی گریه کنم چشمم ب نادر افتاد نشسته بود گوشه حیاط رو برفا گریه میکرد بابام کنارش ایستاده بود اونم گریه میکرد یهو نفرتم بیشتر شد اون چرا گریه میکرد اون ک ناصرو دوست نداشت یکهو بابارو صداش کردن و رفت پاهام خودشون رفتن کنار نادر نشستم کنارش گفتم چیشده سرشو اورد بالا گفت نمیبینی چیشده بدبخت شدیم غم چشماشو دیدم چشماش کاسه خون بود دوباره سرشو گذاشت رو زانوهاش و شونه هاش لرزید بی اختیار اشک هام ریخت...
ناصر با موتور صبح زود از پادگان میومده چون مه بوده و زمین یخ بندون با یک ماشین تصادف میکنه و همون جا قبل اومدن امبولانس تموم میکنه
بعد چهلم ناصر بابا وسایلای مرضی رو جمع کرد و مرضیه برگشت خونه مثل یک مرده متحرک بود
تازه بعد چهلم مامان یادش افتاد ک مرضی حاملس بدبختی روی بدبختی...
کی میخاست اینو ب بابا بگه....