2777
2789

 

تو یک خانواده پرجمعیت بدنیا اومدم سه تا برادر داشتم چهار خواهر  بچه اخر و ناخواسته خانواده پدرم وضعیت مالی خوبی داشت ولی خسیس بود خیلی خسیس حساب یک قرون دو هزارش رو داشت از بچگی یادمه مامانم واسه هر ریالی ک خرج میکرد باید جواب پس میداد و از اظافه پولای قبض اب و برق چونه زدن با بقالی سبزی فروش  یا کارایی ک تو خونه واسه بسته بندی مواد غذایی انجام میداد پول جمع میکرد تا واسمون لباس بخره همیشه هم من مجبور بودم لباسای کوچیک شده خواهر بزرگترم رو بپوشم   که واسم خیلی بزگتر بود اخه اختلاف من و خواهر بزرگترم پنج سال بود جثه ریزی داشتم با قیافه کاملا معمولی  اما خواهرم راضیه درشت اندام بود و زیبا از همه خواهرام قشنگ تر از وقتی یادم میاد همیشه با خانواده پدریم مشکل داشتیم عمه هام اصلا از مادرمون خوششون نمیومد خلاصه  همه خواهر برادر هام ازدواج کرده بودند و سه تا خواهر تو خونه بودیم البته یک خواهرم تو عقد بود و همچن موقع ها و سیل خاستگار ها برای راضیه که مامانم همه رو به بهانه خواهر بزرگم ک تو عقد بود رد میکرد عروسی خواهرم بزرگترم ک تو عقد بودشد و فقط منو  راضیه موندیم بعد عروسی خواهرم دوباره پای خاستگار های راضبه به خونه باز شد این وسط پسر عمم و پسر خالم خاستگار راضیه بودند

یه تجربه بگم بهت. الان که دارم اینجا می نویسم کاملاً رایگان، ولی نمی دونم تا کی رایگان بمونه. من خودم و پسرم بدون هیچ هزینه ای یه نوبت ویزیت آنلاین کاملاً رایگان از متخصص گرفتیم و دقیق تمام مشکلات بدنمون رو برامون آنالیز کردن. من مشکل زانو و گردن درد داشتم که به کمر فشار آورده بود و پسرم هم پای ضربدری و قوزپشتی داشت که خدا رو شکر حل شد.

اگر خودتون یا اطرافیانتون در گیر دردهای بدنی یا ناهنجاری هستید تا دیر نشده نوبت ویزیت 100% رایگان و آنلاین از متخصص بگیرید.

بخش دوم 

راضیه دلش گرو پسر خالم ناصر بود عاشق هم بودن و یواشکی باهم در ارتباط بودن پدرم دوست داشت ک پسر خواهرش بشه دامادش ولی راضیه ب مامان گفت ک جواب من منفیه و من ناصرو میخام وقتی اینو گفت خوب یادمه رنگ مامانم شد مثل گچ گفت من ک جرات ندارم ب بابات چیزی بگم خودت جراتشو داری بگو 

اخه بابام خیلی مستبد و بداخلاق بود حرف حرف خودش بود هیچکی جرات حرف زدن رو حرفشو نداشت حتی برادرام پدرم زن برادر هام رو هم خودش انتخاب میکرد و شوهر خواهر هام رو 

ولی راضیه کله شق تر از این حرفا بود عشق پر دل و جراتش کرده بود شب ک بابا اومد خونه جلوش نشست و گفت یا ناصر یا هیچکی یهو بابا بلند شد کمربندشو برداشت و افتاد ب جون راضیه من جیغ میزدم و مامانم زورش نمیرسید جداشون کنه حتی مامانمم این وسط خیلی کتک خورد انقد کتکش زد ک راضیه بیهوش شد اما بازم میزدش انقد زد و زد تا خسته شد و رفت بیرون من و مامانم کشوندیم راضبه رو تو اتاق لبش پارشه شده بود کل بدنش کبود بود حتی خود مامانمم بدنش کبود شده بود مامانم زنگ زد براذر بزرگ ترم اومد بهش گفت ببریم راضیه رو بیمارستان اما داداشمم جرات نکرد گفت چی بگیم تو بیمارستان بگیم پرمون زده تازه بابا بیاد بفهمه من بردمش بیمارستان فردا از مغازه میندازتم بیرون... مامانم تا صبح بالای سر راضیه گریه کرد و گریه کرد هی صداش میکرد میترسید بمیره صداش میکرد راضیه با ناله جواب میداد خیال مامانم راحت میشد ک جگر گوشش زندس 

بابام اصلا از شوهر خالم خوشش نمیومد اونها وضعیت مالی بدی داشتن و پدرم مغرور ب پولش

چندماهی گذشت تا جای زخای راضیه خوب شد و دوباره حرف اومدن عمم اینا شد راضیه سریع ب ناصر خبر داد و شب قبل اومدن عمم اینا خالم و شوهرش و پدر بزرگم اومدن خونمون بابام همونجا گفت اگه به عنوان مهمون اومدین قدمتون سر چشم اگه واسه چیز دیگس اصلا سر حرف و باز نکنید و من نمازم دیر شده باید برم مسجد پدر بزرگم گفت نماز به تو واجب نیست وقتی بچتو سیاه و کبود میکنی این دوتا همه دوست دارن چرا سنگ میندازی پدرم گفت احترامتون واجب اما حرف مرد یکیه نه...

شوهر خالم ناراحت شد و ب خالم اشاره کرد بریم تا بلند شدن راضیه یهو از اتاق زد بیرون دست پدر بزرگمو گرفت و گفت نرین یا منم ببرین من یا با ناصر ازدواج میکنم یا امشب خودمو میکشم فردا باید بیاین جنازمو ببرین بابام حمله کرد طرف راضیه ک صبح دیره الان میکشمت ک ببرنت بابا بزرگم یهو چنان سیلی به بابام زد و گفت از ریش سفید من خجالت بکش و راضیه رو با خودش برد اون شب خونمون اشوب شد ولی خلاصه پدرم رضایت به ازدواج داد و تنها شرطش این بود تا پایان سربازی ناصر خواهرم تو عقد بمونه ولی شب عقد عمه هام انقدر پدرم رو پر کردن ک پدرم ب مادرم گفت سیلی باباتو جبران میکنم از اون ورم سر عقد انقدر عمه هام اخم و تخم کردن ک شد شروع دشمنی عمه هام با مادرم اخه فکر میکردن مادرم باعث این وصلته و چند ساعت قبل عقد یکی از فامبل ها اومد و گفت ک شنبده عمه هام داشتن ب بابام میگفتن که ابن زن دشمنه بدردت نمیخوره باید واست زن بگیریم و اون عمم ک خاستگار راضیه بود ب بابام گفته ک اگه رضایت بدی واست زن بگیریم دو تا از النگو هامو همین الان میدم بهت تا مادرم اینو شنید قبل اینکه عاقد بیاد ب خواهرم گفت راضیه بگذر از این عشق و وصلت ولی کو گوش شنوا

بخش سوم 

خلاصه خواهرم عقد کرد و رفت و امد خانواده خالم ب خونمون بیشتر شد و این وسط منم از برادر کوچیک ناصر خوشم اومد اسمش نادر بود زیبا بود سر به زیر و اروم یک اقای به تمام معنا بود و هست نادر سه سال از من بزرگتر بود وقتی خونمون میومدن مدام نگاهش میکردم طوری ک اون خجالت میکشید و روشو برمیگردوند ته دلم یه چیزی میگفت ک اونم از من خوشش میاد چون بعضی وقتا ک خسته میشدنم از نگاه کردنش اون شروع میکرد ب نگاه کردن من و وقتی یهو نگاهمون گره میخورد بند دلم پاره میشد....

اما دختری نبودم ک ب خواهرم بگم خیلی خجالتی بودم و میدونستم امکان نداره ک بهش برسم من مثل راضیه جرات وایسادن پای عشقم رو نداشتم 

خلاصه طولانیش نکنم 

هشت ماه از عقد راضیه گذشت ک یکهو راضیه مثل مرغ پرکنده شد میدونستم یه چیزیش هست ولی نمیدونستم چشه یک هو ناصر اومد و ب مامانم گفت میخاد عروسی بگیره مامانم گفت اصلا حرفشم نزن نه هنوز سربازیت تموم نشده نه پولی داری نه چیزی

باباش اصلا رضایت نمیده تازه جهازشم اماده نیست چه عجله ای دارین حالا...

یکی دو هفته ای گذشت ک راضیه خانوممون حالت تهوع هاش گجشروع شد مامانم وقتی تازه فهمید دلیل اینهمه اصرار و عجله چیه یکی تو سر خودش میزد یکی تو سر راضیه از راضیه پرسید چندماهته خانواده شوهرت میدونن ک راضیه گفت نزدیک دوماهشه و هیچکی نمیدونه مامان گفت باید سقط کنی ابروریزیه بابات بفهمه هم منو هم تو و ناصرو میکشه 

اما ناصر سینه سپر کرد ک زنمه خلاف ک نکردم خلاصه ک با پادر میونی دوباره بابابزگ و جنگ هایی ک شدو خارج از حوصلس راضیه با چند تیکه جهاز راهی زیر زمین خونه خاله شد مامان ب راضیه تاکید کرد ک فعلا نگو ک حامله ای ک نگن چقد دخترشون هول بوده این وسط فقط من از اومدن این بچه و رفتن راضیه خوشحال بودم چون میدونستم ک به بهانه خونه راضیه میتونم نادرو بیشتر ببینم 

دیگه من موندم و مادرم و پدری با دشمنی خواهرش زندگی رو بهمون سخت تر میکرد و من ازش بیشتر بیشتر بدم میومد دو هفته ای از رفتن راضیه میگذشت ک تقدیر من و کل خانواده عوض شد زمستون بود از مدرسه برگشتم خونه ک دیدم هیچکی خونه نیست تا شب منتظر موندم نه کسی اومد نه خبری شد زنگ زدم راضیه ک صدای جیغ و هوار اومد نفهمیدم کی پشت خطه چی میگه دلم ب شور افتاد تازه هوا تاریک شده بود و حسابی سرد پول نداشتم اژانس بگیرم کل مسیر تا خونه خالم ک مرضیه هم تو زیر زمینش زندگی میکرد رو دویدم نیم ساعت راه رو دویدم پاهام و دستام از شدت سرما خشک شده بودهزار تا فکر با خودم میکردم بچه‌ مرضیع سقط شده یا بابا فهمیده رفته سراغ مرضیه نکنه بابابزرگ کاریش شده وقتی رسیدم پارچه های مشکی رو دیدم گفتم حتما بابابزرگ قشنگم مرده وارد حیاط ک شدم حیاط شلوغ بود یکهو چشمم حجله و عکس روش ک گوشه حیاط بود افتاد عکس ناصر بود دیگع سردم نبود داغ شده بودم رفتم داخل خونه...

دیدین ادم یک لحضه هایی رو نمیتونه فراموش کنه و ثانیه ب ثانیش تو ذهنشه من سه تا از اون لحظه ها دارم ک فریم ب فریم ثانیه ب ثانیش تو ذهنم حک شده رفتنم ب خونه خواهرم یکی از اون سه لحظس.... خواهرم نیمه بیهوش تو بغل مادرم بود شوک شده بودم گفتم چیشده ک یکهو مرضیه چشم واکرد و گفت اومدی عزیز خواهر اومدی چیزی نشده خواهرت دیگه مرده ناصرم رفت ریحان ناصرم رفت ریحان دیدی بدبخت شدم دیدی دو هفته نشده لباس سفیدم سیاه شد همه گریه میکردن پام نکشید وایسم رفتم بیرون گوشه حیاط وایسادم نمیتونستم حتی گریه کنم چشمم ب نادر افتاد نشسته بود گوشه حیاط رو برفا گریه میکرد بابام کنارش ایستاده بود اونم گریه میکرد یهو نفرتم بیشتر شد اون چرا گریه میکرد اون ک ناصرو دوست نداشت یکهو بابارو صداش کردن و رفت پاهام خودشون رفتن کنار نادر نشستم کنارش گفتم چیشده سرشو اورد بالا گفت نمیبینی چیشده بدبخت شدیم غم چشماشو دیدم چشماش کاسه خون بود دوباره سرشو گذاشت رو زانوهاش و شونه هاش لرزید بی اختیار اشک هام ریخت...

ناصر با موتور صبح زود از پادگان میومده چون مه بوده و زمین یخ بندون با یک ماشین تصادف میکنه و همون جا قبل اومدن امبولانس تموم میکنه

بعد چهلم ناصر بابا وسایلای مرضی رو جمع کرد و مرضیه برگشت خونه مثل یک مرده متحرک بود 

تازه بعد چهلم مامان یادش افتاد ک مرضی حاملس بدبختی روی بدبختی...

کی میخاست اینو ب بابا بگه....

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز