عیددیدنی رفتیم خونه پدرشوهرم بامادرشوهر و خواهرشوهرم روبوسی کردم بعد بابرادرشوهرو پدرشوهر یهو جوگیر ...
منم یبار تو اوج ناراحتی دست پسر عموی پدرم رو کشیدم سمت خودم و صورتش رو بوسیدم😂😂😂
بعد به خودم اومد با بغض گفتم عموووووووو ببخشید😂😂😂😂😂😂
مگر تا کجا گرسنه ایم؟ 😔 هنگام اذان مغرب جلوی یکی از هیات های عزاداری مستقر در میدان فاطمی صفی بی سابقه و بسیار طولانی برای دریافت غذای مجانی بود که انسان راشگفت زده می کرد. هر شب چنین است. تعداد افراد ایستاده در صف را نشمردم، اما به جد می توانم بگویم که بیش از هزار نفر بودند. آنها نه تنها متکدی و کارتن خواب و مسکین به نظر نمی رسیدند، بلکه مردان و زنانی شیک و آراسته با لباس های تمیز و بعضاً با دماغ های عمل کرده و هیکل هایی ساخته و پرداخته به نیروی دمبل و هالتر و رژیم غذایی و عمل های معجزه گر جسمانی و صورتهای آرایش کرده و خلاصه با ظاهری تأثیرگذار متناسب با #فرهنگ ظاهر پرور موجود بودند و صفی چند صد متری عجیبی تشکیل داده بودند. براستی این صف با آن اعضای منتظرِ مصممِ خستگی ناپذیر مرا شگفت زده نمود، به گونه ای که نمی توانستم باور کنم که مردم در صف ایستاده انسانهایی گرسنه و نیازمندند که شب در خانه بی شام اند. یاد خاطرات چرچیل افتادم که وقتی از او پرسیدند: چگونه [جنوب] ایران را بدون مقاومت اشغال کردی، گفت: از تجربیات آشپز احمد شاه قاجار استفاده کردیم که به ما گفت: اگر مردم ایران را به صرف غذا دعوت کنید، نمی پرسند صاحب خانه ای که غذا می دهد، کیست. اگر به آنها وعده ی غذا بدهید، طالب چیزی دیگر نیستند. وقتی می خواستیم وارد ایران بشویم، به بی بی سی دستور دادیم هر روز در رادیو اعلام کند متفقین می خواهند برای شما کیسه های آرد بیاورند. وقتی ما وارد ایران می شدیم، مردم همه در صف بودند برای گرفتن آرد! نتیجه اینکه این مردم اگر به مال مفت برسند، سیر هم که باشند، باز هم می خورند، یا می برند.
راستش یه جایی خسته شده بودم از اینکه هر رژیمی میگرفتم یا سخت بود یا وزنم برمیگشت. آخرین چیزی که امتحان کردم رژیم فستینگ دکتر کرمانی بود و تو ۲ ماه ۱۰ کیلو کم کردم، بدون احساس گرسنگی. مهمتر اینکه نه صورتم لاغر شد نه ریزش مو گرفتم.اگه خواستین، یه سر به سایتش بزنید و رژیم فستینگش رو ببینید.
روز نامزدیم یعنی جشن نامزدیم شوهرم اومد گل داد وایساد کنارم منم تازه دفع دوم بود ی جلسه خاستگاری باهاش حرف زدم دیگ ندیدمش تانامزدی یعنی تا این حد خجالتی بودم شانس همون موقع خالش اومد بوسم کرد بوس اولی رد شد من رفتم واس بوس دومی خاله نبود وااااای شوهرم میخاس نخنده سرش کرده بود اونور یعنی من نفهمیدم حس ضایع شدن بهت دست نده
من و برادرشوهرم همسنیم و خیلی باهم راحتیم یبار اوایل عروسیمون اومدم ب برادرشوهرم بگم کیفتو بده گفتم ...
یا خدااااااااااا😨😨😨😨😨😨😰😰😰😰😰😰
❤إِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِمَا يَصْنَعُونَ❤ ❤البته خدا به هر چه کنید کاملا آگاه است.❤آخرش قشنگه.....😍✌مگه داریم خوشگل تر و باحال تر و تو دل برو تر و جیگر تر از من...؟🤔😄متاسفانه زیاد وقت نمیکنم آنلاین شم لطفا تگم نکنید وقتی تگم میکنید شرمنده میشم که نمیتونم پاسخی بدم 🌹 سپاسگذارم 🌹