من الان ۲۷ سالمه نامزد خیلی خوبی دارم دستم تو جیب خودمه کار خوبی دارم و غیره و زندگیم کلا رو رواله و در کل خوبه زندگیم ولی هیچ وقت یادم نمیره چیا بهم گزشت تو این مدتی که من بزرگ شم خانوما تروخدا این کارو نکنین با بچه هاتون اصلا برای چی بچه میارین وقتی میخواین طلاق بگیرین میدونین چه آسیب هایی میبینه میدونین چقدر سخته همش پنهانش کنی میدونین چقدر سخته نگاه های عجیب دیگران به خودت انگار یه موجود ناقصی یه چیزی کم داری تا وقتی که مطمئن نشدین از زندگیتون بچه نیارین خواهش میکنم ازتون شما نمیخواین تجربه کنین اون بچه ی بدبخت تجربه میکنه اینارو
من بچه بودم دوره دبستانم همش پنهون میکردم الکی به دوستام میگفتم من بابا مامانم خیلی باهم خوبن در صورتی که از ۵ سالگی من بچه ی طلاق بودم یادمه یکی تو دبستان فهمیده بود که من بچه طلاقم دیگه نمیزاشت دخترش با من دوست باشه همش منو دور میکرد ازش همش داشتم پنهون میکردم از همه همش یه جوری حرف میزدم انگار من خیلی خوشبختم ولی نبودم میدونین انگار یه چیزی کم بود مثلا یکی بگه دخترم من پشتتم یا مثلا صدای خنده توی خونه بپیچه پدر مادرتو ببینی که کنار همن من پر بودم از کمبود این حسا و هیچ وقت تجربش نکردم هیچکس پشت من نبود و خودم خودمو کشیدم بالا کم کم شاید الان خوب باشم شاید الان حالم خوب باشه زندگیم خوبه ولی هیچ وقت اینارو فراموش نمیکنم منم دوست داشتم اون زمان که پیر شدن مادر و پدرمو باهم ببینم خیلی سخت بود هیچکس باهام دوست نبود به خاطر این قضیه ولی من جنایتی که پدر و مادرم در حقم کردنو نمیکنم در حق بچم تا وقتی از زندگیم مطمئن نشدم بچه نمیارم و نمیزارم یه بچه بدبخت شه به خاطر من
شاید الان جامعه یکم فرهنگش بالا رفته اما ۱۰ ۱۵ سال پیش اصلا اینجوری نبود