2821
2789

دخترا من از پف پلک بالا و  پف و گودی زیر چشمم واقعا کلافه شده بودم 😭 پیش دکتر کیوان رضایی عمل پلک بالا و پایین انجام دادم 😊

پلک پایینم بدون بخیه بیرونی بود و الان خیلی جوون‌تر و شاداب‌تر شدم 😍

جای بخیه پلک بالا هم اصلا تو چشم نیست.

هرکی میبینتم میگه چقدر سرحال و جوون شدی ❤️😍

اگر خواستین من دکترمو از اینجا پیدا کردم

روزیکه فهمید من با یکی دوستم تو دبیرستان کلی کتکم زد سه روز نرفتم مدرسه تمام پاهام و دستان ورم کرده بود حتی نمیتونم بشینم هیچ‌وقت نتونستی ببخشمش خیلی اذیتم کرد همیشه مثل نوکر بودم برای داداشم حتی جرات نداشتم با دوستام بیرون برم. بهم محبت نمیکرد مامانم میگفت بابات تو خانواده ای بزرگ شده که محبت کردن بلد نیستن و اینها هم همینطوری هستن. خیلی داغون شدم. بابام موقعی که سوم دبیرستان بودم تشنج کرد و قرص های اعصاب میخورد. 

چند بار قرص هاشو خوردم تا مثلا بمیرم اما نشد. همش میگفتم چرا دختر شدم و پسر نشدم و یا اینکه وقتی بزرگ شدم نشونش میدم. اما تو عشق دومم آنقدر که طرف مقابل دوستم داشت خانواده شو فرستاد و با بابام صحبت کردن و راضیش کردن که دوست باشیم البته این تصمیمش تا دو هفته پایدار بود و بعد دو هفته بابام باهاش قرار گذاشت و دوست پسرامم بهم اطلاع داد و منم باهاش رفتم و بابامم زنگ زد به پسر خالم و بی دلیل پسر بیچاره رو جلوی چشمم زدن. 

مامانش پا در میانی کرد و باز همه چی خوب شد و باز بابام بازی در میاورد نه میزاشت نامزد کنیم نه ادامه بدیم دوستیمونو آنقدر اذیتمون کرد تا جدا شدیم و به محض جدا شدن خانوار اومد برام و متوجه شوم همون پسری هستش که اول دبیرستان باهاش دوست بودم مادرش زنگ زده بود تلفن خونه و با مامانم صحبت کرده بود مادر و پدرم خیلی مخالف بودن اما من اصرار داشتم به ازدواج میخواستم فرار کنم دیگه تحمل رفتارهای پدرمو نداشتم دیگه خسته شده بودم حسی هم به خاستگارم نداشتم هنوزم دوست پسر دوممو دوست داشتم. 

بالاخره مرغ من یه پا داشت و نامزد شدیم. تازه فهمیدم از چاله افتادم تو چاه. نامزدم خوب بود اما خانواده شوهرم خيليیییی اذیتم میکردن فرهنگ خیلی پایین و اخلاقهای تخیلیشون و مدل زندگیشون کاملا متفاوت بود. نامزدم خیلی خوب بود آروم متین اما من اصلا دوست نداشتم حتی وقتیکه منو میبوسید حس میکردم داره بهم تجاوز میشه حس خیلی بدی داشتم هنوز یکی دیگه رو دوست داشتم. میدونستم یه جور خیانته یه جور نامردیه اما واقعا یکی دیگه رو دوست داشتم.نمیدونستم چکار کنم به هیچکی هم نمیتونستم با هیچکی هم در میون بزارم نامزد کردم که فقط فرار کنم از پدرم از جو بد خونه. ولی بهاش خیلی سنگین بود. 

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2823
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز