امروز دوستم اومد پیشم گفت بریم بیرون یکم پیاده رویی گفتم باشه هردوتامونم بچه ب بغل داشتیم برمیگشتیم یه مرده افتاد دنبالمون قلبم اومد تو دهنم تا خود خونه اومد همش اشاره میکرد همش میترسیدم شوهرم ببینه و شربشه خداروشکر ندید
ما تو یه محیط کوچیک هستش خونمون ک همه همدیگرو میشناسن و همکارن ما اون اقارو نشناختیم ولی فک میکنم اون مارو میشناخت وای میترسم شربشه اینقد قلبم تند میزد ما نه ارایش داشتیم ن لباس مورد داری مطمئنم نیتش هم رسوندن ما نبود چون چندبار دور زد افتاده بود دنبالمون همشم اشاره میکرد