تو از معابد مشرق زمین عظیم تری
کنون شکوه تو و بهت من تماشاییست
نمیشود به فراموشی ات سپرد و گذشت
چنین که یاد تو زودآشنا و هرجاییست
تو -باری- اینک از اوج بی نیازی خود
که چون غریبی من مبهم و معماییست
پناه غربت غمناک دستهایی باش
که دردناکترین ساقههای تنهایی است
*البته من کل غزلو ننوشتم.