من ۲۲ سال داشتم عجله کردم ازدواج کردم بهترین خواستگار داشتم فرصت هم داشتم دانشجو هستم خوشگل و همه چی تمام
عجله کردم زن مرد مطلقه شدم دوران عقد طلاق گرفته بود ده سال ازم بزرگ دامپزشک بود دقیقا شمر بودن با خونوادش خدا شاهده کل فامیل به من گریه میکردن بزرگای من انقدر فشار میدادن اذیت میکردن درحالی سه ماه بود عقد کرده بودم ینی شمر بگم یزید بگم شیطان بگم پیش اینا مظلوم درمیومدن
خیانت با زن قبلیش داشت تحقیر داشتن دخالت داشتن پسره بچه ننه تحقیر میکرد قهر میکرد دیگه طلاق گرفتم هنوز افسرده هستم عزت نفس نمونده یه زمانی همه حسرت منو میکشیدن
الان شرمنده دلم و خودم هستم احساس بی ارزشی دارم دشمن شاد کردم آبروم با این آدمای روانی رفت
خلاصه ب هر ازدواجی نباید تن داد دختر مجرد بودم موقع ازدواج با این مهریه ۱۴ سکه تعیین کردن طلا نخریدن هیچی نخریدن هزینه نمیکردن چن زن قبلی قشنگ مهریه و طلا برده بود تقاصشو من پس میدادم و میخواستن منو طلاق بدن باز اونو بگیرن بخدا منو ببینین حیفتون میاد چقدر به خودم ظلم کردم الان افسرده هستم از تحصیل از همه موندم