قرار بود همو ببینیم امروز صبح گفت بیا خونمون خودشونم چن دقیقه ای فاصله اس از شهرمون
گفت ماشینشو برده تعمیراتی
منم چون خیلی دوست داشتم گفتم میرم ولی نمیذارم چیزی صورت بگیره غذا ام ببرم واسش ولی مامانم نذاشت گذاشتیم واسه فردا که ببینیم همو گفت شب خبر بده
بهش پیام دادم گفت ماشینم اوکی نشده باید بیای خونه منم دیگه عقلم اومد سرجاش انگار گفتم نمیام واقعا راجبم چی فکر کردی اونم گفت تو میدونی من پارک نمیام منم گفتم خونه نمیام برو پس با همونایی که ارزونن حالم خیلی بده دیگ ام جواب پیاممو نداد
گفتم دوس دارم ببینمت مشتاقم خیلی ولی نه به هرقیمتی
۲ ۳ سالی میشناسمش
قرار بود بره یه شهر دیگ قبل رفتن ببینیم همو