اوایل ازدواج به شدت منو پیش همسرم خراب میکردن و رابطه خوبی نداشتیم چند بار تصمیم به جدایی گرفتیم و مشاور گفت رابطه با خانواده همسرمو کم کنیم
رابطه معمولی داشتیم هر چند از خیلی کاراشون ناراحت بودم مثلا قبل عروسی بخاطر انتخاب آرایشگاه دعوای شدیدی بین منو همسرم انداختن
مادرشوهرم بارها جلوی من بخاطر خرید عروسی با پدرشوهرم دعوا کردن حتی سر یه کرم ضد آفتاب جوری گریه راه انداخت من شوکه شدم
پدرشوهر متوجه اختلاف ما شد بخاطر شدت نگرفتنش سعی میکرد بیشتر باهام صحبت کنه ،مادرشوهرم بهم گفت به شوهرم نزدیک نشو جلوش نخند عشوه نیا!
و تقریبا از اون موقع دیگه رابطه ما درست نشد
با هیچکدومشون
پدرمادر من فوت شدن و تو عروسی فقط به من حق دعوت کردن ۴۰ نفر رو دادن اونم با منت
شوهر من زود عصبی میشه و با دونستن این موضوع کوچک ترین حرفی میزدم فوری به شوهرم میگفتن و دعوا داشتیم
اصلا من محلت دفاع کردن نداشتم
بعد یاد گرفتم هراتفاقی افتاد از ساده ترین چیز ها همه رو فوری به شوهرم تعریف کنم ،اسمم شد دهن لق دو رو