بعداز دو سال هنوز پراز استرسم ...دو سا از خیانتش میگذره ..
هر بار که کم محبتی کنه میترسم
زیادی محبت بکنه میترسم ..
میگن آدم مار گزیده از ریسمان سیاه و سفید میترسه..حکایت منه
امروز میگه کم فکر و خیال کن نابود میشی ...میگه دیگه من کاری نمیکنم اگرم بکنم تو نباید به خودت آسیب بزنی هیچ چی ارزش عذاب دادن خودتو نداره..
گفتم شنیدن این حرفها از کسی که مخل آسایشم بوده چه فایده ایی برام داره...
از بس کم خوابی کشیدم روانم بهم ریخته ...
بچه ی کوچیک دارم فعلا شرایط جدایی ندارم ...
حس ششمم میگه داره کارایی میکنه .که با محبت میخواد جبران کنه...گاهی میگم قید بچه ها رو بزنم و برم ..
گاهی میگم اون نامردی کرده در حق من و بچه ها ..من چطور میتونم در حقشون نامردی کنم؟
یه چیز بگین شاید مرهمی بر دل داغونم باشه