من ۱۶ سالگی با یکی دوست بودم میمیردم براش قرارمون هم ازدواج بود مامان من و خانواده اون میدونستن ولی مامانم مخالف بود اون زمان فک میکردم مامانم باهام دشمنه همش حرص میخوردم باهاش بد رفتار میکردم اون رابطه بهم خورد ولی من الان روزی هزار بار خدارو شکر میکنم ک مامانم نذاشت
ی موقعیتی هم همین چند ماه پیش برام پیش اومد مامانم بازم نذاشت تمومش کردم الان ناراحتم ولی میدونم بعدها ممنونم میشم
اینم بگم مامانم خیلیییی دوستانه و بامحبت باهام حرف میزد بهش بگو لج نکنن باهاش