چون فک نمیکردم دوباره بحثشو باز کنه
ولی خب قبلاً گفته بود من یه آدم مقاوم میخوام برا ازدواج به خاطر شرایط شغلیش بین صحبتاش گفت من فک میکنم تو واقعا دختر مقاومی هستی، ختی غیر مستقیم از سردی و گرمی منم پرسید که نشون میداد واقعا جدیه
خلاصه آخرش گفت من یه ده روزی نیستم و خدافظی کردیم
مامانش فردا صبح زنگ میزنه برا قرار ده روز دیگه
منم خونه نبودم
مامان خانوم ساده لوح بی سیاست من میگه نه قرار نذاریمممممم
انگار پسر تو هنوز شک داره دختر من بچه نیس میفهمه اونم میگه نه بخدا شک نداریم ما اصلا شرایط بابای نگین به پسر من ربطی نداره
حالا مامان من باز به جای اینکه قبول کنه بگه باشه قرار بذاریم
بازم میگه نه باید با پسرت صحبت کنی مطمئن بشی بعد
اونام دیگه زنگ نزدن الان نزدیک ببست و چند روز از موعد زنگ زدنشون میگذره