خوب ما بچه نداریم.. تنها کسی هستیم که بعد ۸ سال ازدواج تو یه خانواده پرجمعیت که همه حداقل دوتا بچه دارن هنوز قسمتمون نشده.
خیلی دوا درمون کردیم.. ۵ بار ivf حتی خب نشد، دکترا هم علتی براش پیدا نکردن.. می گن ناباروری بی علت.. ما هم بی خیال شدیم و چسبیدیم به زندگی و لذت بردن از داشته هامون...
این وسط بقیه چرا بی خیال نمی شن؟ مادر خودم که انقدر جوابشو دادم و حالیش کردم بهش ربطی نداره دیگه چیزی نمی گه.. و اما مادر شوهرم، برای این که زیاد تحت فشارم نذاره همسرم بهش گفت که آره مشکل از خودمه.گفتیم شاید بی خیال بشه. حالا این آدم جلو هر کس و ناکسی مدام از بچه نداشتن ما می ناله. یکی نذری داره میره بالا سر دیگش بلند دعا می کنه، نمی گم نیتش بده ولی این ضعف رو بُلد کرده..عید و مهمونی که میشه عزا می گیرم. وای فلانی چیزی نگه.. از هر چهارتا کلمه اش دوتاش اینه که خدا مرادتو بده، مراد من بین خودم و خدا شما چتونه؟ اصلا رغبت ندارم برم خونه اش، نشستم با درد خودم می سازم.. چرا اینقدر می زنید توی سرم؟ ترشی درست کرده فرستاده، الان زنگ زدم تشکر کنم، می گه همش به دعا نشستم نمی دونم کی مستجاب میشه... یه جوری زار زد پشت تلفن که بدنم خشک شد...روزم رو عالی شروع کرده بودم الان بدنم قفل کرده نمی تونم از جام پاشم... نمی خوام به همسرم چیزی بگم اونم ناراحت بشه یا زنگ بزنه دعواش کنه....
... خسته ام از این که ضعفم رو به روم بیارن... مگه دست خودمه... تورو خدا بذارید زندگی کنیم . به اندازه کافی زجر می کشیم...