خواندن این متن مناسب افراد باردار و ترسو نمیباشد، عواقب خواندن بپای خودتان😏⛔
مهمان ناخوانده
سال هزارو سیصدوبیست خورشیدی در بحبحه ی جنگ جهانی دوم و ترس از کشیده شدنِ جنگ به ایران،به خدمت ارتش بزرگ رضا شاه در آمدم.دوماهی از خدمتم در ارتش نگذشته بود که دچار عفونتِ شدیدِ ریه شدم و چون از لحاظ بدنی ضعیف و ببمار شده بودم به ناچار از ارتش اخراج شدم،و علی رغم میلم دوباره به روستای محل سکونتم برگشتم.اون زمونا هیچ شغل و حرفه ی خاصی تو روستاها وجود نداشت ،یا باید مزرعه داری میکردی ویا گله داری ،همیشه نیمی از سال خشکسا لی و قحطی بود و نیم دیگرسال سیل و برف وبوران شدید ،مانده بودم با این بیماریِ ریه ام چه کاری پیدا کنم ؟پدرم از خروس خوان تا شغال خوان سرِ زمینِ مردم کار میکرد ومادرم و خواهر هایم بیشترِ روز پای دارِ قالی ،اما من هیچ کارِ سختی ازم برنمیومد گاهاً اینقد سرفه میکردم که خون بالا می آوردم ،اما از خانه نشینی به سبکِ مفت خورها متنفر بودم و به کدخدای ده سپردم که برام کاری جور کنه که زحمتِ زیادی نداشته باشه ،کدخدا که حرفش بین ادمای ده زمین نمی افتاد و عزت و احترام زیادی داشت به صاحبِ قهوه خونه ی ده سپرد که منو به عنوانِ قهوه چی ببره وردستِ خودش