سلام ی خلاصه از جاریم بگم شوهرم از وقتی مجرد بود جورشو میکشید همه جا میبردش بچشو نگه میداشت این بره دانشکاه و امتحان بده و کلی کارای دیگه با من ک ازدواج کرد ی هفته بود عقد کرده بودم کلی پشت سرم اراجیف گفت تا خرتبم کنه پیش همه یکی هم صداشو ضبط کرده بود اورد داد به ما و شوهرم زنگید بهش و هرچی ازدهنش اومد بارش کرد و ی ی سالی محلش ندادم تا بزور پدرشوهر اشتی کردیم بچه دارشدم ی هفته خودمو بچه تو بیمارستان مرگو دیدیم جلو چشممون نیومد ک هیچ ی زنگم نزد چهلم بچه اومد دیدش وکلی بارش کرد ک اه کچله چ زشته چ سیاهه چ لاغره و همش ازین حرفا رفت تا الان ک هشت ماهشه ن اومده ن خبر گرفته ظاهرا باهم خوبیم و خونه مادرشوهر فقط همو میبینیم