سلام ی خلاصه از جاریم بگم شوهرم از وقتی مجرد بود جورشو میکشید همه جا میبردش بچشو نگه میداشت این بره دانشکاه و امتحان بده و کلی کارای دیگه با من ک ازدواج کرد ی هفته بود عقد کرده بودم کلی پشت سرم اراجیف گفت تا خرتبم کنه پیش همه یکی هم صداشو ضبط کرده بود اورد داد به ما و شوهرم زنگید بهش و هرچی ازدهنش اومد بارش کرد و ی ی سالی محلش ندادم تا بزور پدرشوهر اشتی کردیم بچه دارشدم ی هفته خودمو بچه تو بیمارستان مرگو دیدیم جلو چشممون نیومد ک هیچ ی زنگم نزد چهلم بچه اومد دیدش وکلی بارش کرد ک اه کچله چ زشته چ سیاهه چ لاغره و همش ازین حرفا رفت تا الان ک هشت ماهشه ن اومده ن خبر گرفته ظاهرا باهم خوبیم و خونه مادرشوهر فقط همو میبینیم
من این روزا ی حال دیگه ای دارم......جهان من لباس تازه میپوشه...منو تو دیگه تنها نیستیم چون که....خداباما نشسته چای مینوشه.....
فتنه ها در سر دین و وطن است*این دو لفظ است كه اصل فِتَن است*صحبتِ دین و وطن یعنی چه؟*دینِ تو،موطن من یعنی چه؟*همه عالم همه كس را وطن است* همه جا موطنِ هر مرد و زن است
بچه ها بعد مدت ها جاریمو دیدم، انقدررررر لاغر شده بود که اولش نشناختمش! پرسیدم چیکار کرده که هم هرچیزی دوست داره میخوره هم این قدر لاغر شده اونم گفت از اپلیکیشن زیره رژیم فستینگ گرفته منم زیره رو نصب کردم دیدم تخفیف دارن فورا رژیممو شروع کردم اگه تو هم میخوای شروع کن.
یا ابا عبدالله پسر داشتن حس شیرینیه ....دنیای معصوم وکودکانه اش به من که یک زن هستم حس آرامش عجیبی میده.... وقتی که از همه مرد های زندگیم نا امید میشم و به یه گوشه پناه میبرم، یه مرد کوچولو میاد پیشم که نه شوهرمه ، نه پدرمه، ونه برادرم . اون تنها عشق زندگی منه که بادستای کوچولوی مردونه اش موهام رو نوازش میکنه و برای اینکه غصه هام رو فراموش کنم، با صدای قشنگش توی گوشم میگه : مامان، امروز موهات چقدر قشنگ شده .......❤️ وتوی اون ثانیه هاست که من اوج میگیرم وبا عشق زندگیم از ته دل میخندم.... آره ..... عشق زندگی من اون چشمای قشنگ مردونه ست که با نگاهش فریاد میزنه :مامان عاشقتم........ومن با تمام پوست و گوشت و خونم عشقش رو احساس میکنم.....❤️❤️❤️❤️
بعد نگاه به بچم کرد ک ازخاب پاشده بود و کسل داشت نگاش میکرد گفت واااا پسره تو چرا منو اینطوری نگاه میکنی گفتم بسکه اومدید و رفتید دیگه میشناستتون دیگه دیگه هیچی نگفت حالا شوهرم میگه چرابهش تیکه میندازی ولش کن محلش نده ولی واقعا دست خودم نیس ازش متنفرم اونم بشدت بهم حسودی میکنه منم از نقطه ضعفش استفاده میکنم حرصش میدم بنظر شما حق ندارم
من این روزا ی حال دیگه ای دارم......جهان من لباس تازه میپوشه...منو تو دیگه تنها نیستیم چون که....خداباما نشسته چای مینوشه.....
چون کلا رو مخ جاری من خودش بدنیس اما مادرشوهرم حرصمو درمیاره همش ازاون تعریف میکنه هوای اونو داره میخاد منو حرص بده ازمن یه ریز ایرادات الکی میگیره چون پیش هم زندگی میکنیم بخاطراون،اماجاریمو 3/4ماهه یه بارهم نمیبینه بدوخوب اونو نمیبینه