2777
2789
عنوان

گیر خواهر و مادرشوهرم به لباسم

849 بازدید | 60 پست

سلام من الان عقدم و چند هفته پیش مادرشوهرم زنگ زد که نهار میاد خونمون مادرشوهرم پدرشوهرمو خواهرشوعرم قرار بود بیا همسرم اون روز کلا سر کار بود نبود که بیاد 


من لباسی که پوشیده بودم یه شلوار بگ مشکی با یه پیرهن مشکی شال مشکی کدر با راه راهای سفید و یه جوراب صورتی بود کلا زیاد لباس مشکی نمیپوشیدم اینم تازه گرفته بودم ذوقشو داشتم بخاطر همین پوشیدم 

ادامه داره الان ادامشم میگم

بعدمن تو اشپزخونه پیش مامانم بودم پدرشوهر و مادرشوهرم اومدن خواهرشوهرمم کاری براش پیش اومده بود قرار بود دیرتر بیاد اینا که اومدن ماهم رفتیم پیشوازشون بابام و پدرشوهرم همونجا نشستن تو حال منو مامانم اومدیم آشپزخونه کارارو انجام بدیم مادرشوهرمم همراه ما اومد خلاصه ما کارارو میکردیم مامانم و مادرشوهرمم حرف میزدن یهو مادرشوهرم به من گفت چرا همه لباست سیاه پوشیدی برا چی من گفتم همینجوری دلیل خاصی نداشته این ول نکرد اره خوب نیست ادم جوون سیاه بپوشه اصن لباس سیاه بده فقط برا ماه محرم باید پوشید و هزارتا چیز دیگه منم فقط سکوت و هیچی نمیگفتم فقط لبخند میزدم اینیم همینطوری راجب همین مسعله حرف میزد بعدم دیگه با مامانم حرف زد منم به بهانه‌ی اینکه تو اشپزخونه گرمم میشه گفتم میرم تو اتاقم سالاد درست میکنم

یه تجربه بگم بهت. الان که دارم اینجا می نویسم کاملاً رایگان، ولی نمی دونم تا کی رایگان بمونه. من خودم و پسرم بدون هیچ هزینه ای یه نوبت ویزیت آنلاین کاملاً رایگان از متخصص گرفتیم و دقیق تمام مشکلات بدنمون رو برامون آنالیز کردن. من مشکل زانو و گردن درد داشتم که به کمر فشار آورده بود و پسرم هم پای ضربدری و قوزپشتی داشت که خدا رو شکر حل شد.

اگر خودتون یا اطرافیانتون در گیر دردهای بدنی یا ناهنجاری هستید تا دیر نشده نوبت ویزیت 100% رایگان و آنلاین از متخصص بگیرید.

بگو 

تو یک زنی ^_^..! زیبا باش! لباس خوب بپوش! ورزش کن! مواظب هیکل و اندامت باش! هر سنی که داری خوب و زیبا بگرد! همیشه بوی عطر بده! مطالعه کن و آگاهی ات را بالا ببر... خودت را به صرف قهوه ای یا چایی در یک خلوت دنج مهمان کن! برای خودت گاهی هدیه ای بخر! وقتی به خودت و روحت احترام میگذاری احساس سربلندی میکنی آنوقت دیگر از تنهایی به دیگران پناه نمیبری و اگر قرار است انتخاب کنی کمتر به اشتباه اعتماد میکنی یادت باشد .."برای یک زن عزت نفس غوغا میکند"          

ادامش

خلاصه سالاد درست کرمو نهارم اماده شد خواهرشوهرمم اومد نشستیم نهارو خوردیم یهو باز خواهرشوهرم پرسید که چرا سرتاپا سیاه پوشیدی چطو شده مگه منم گفتم هیچی والا دلیلی نداشته همینجوری قشنگه که مادرشوهرم گفت اره منم بش گفتم خلاصه این سری دیگه دونفری افتادن به جون منو لباسم هی بده و فلااانه چراااا اینور مادرشوهرم یچی میگفت اونور خواهرشوهرم خواهرشوهرم میگفت لباس سیاه قشنگه ها ولی اصن خوب نیست بپوشی مادرشوهرمم میگفت نه اصن قشنگم نیست من گفتم والا مشکیم رنگه حالا یه وقتی آدم مشکیم بپوشه چه مشکلی داره اینا ولی ول کن نبودن اسرااار که برو عوض کن منم حرصم گرفته بود دیگه هیچی نمیگفتم که یهوو مادرشوهرم نه گذااشت نه برداشت گفت واای معلوم نیست چشونه افسرده و دلمردن واای که من دیگه خیلی اعصابم خورد شده بود ولی هیچی نگفتم یه کم بعدشم به بهانه‌ی چیزی رفتم تو اشپزخونه و دیگه نیومدم فقط موقع خداحافظی

تا چند روز حرص میخوردم بعدم یه دوروز پیش خواهرشوهرم دیدم زبونم قند اومد از نک پا تا فرررق سر لباساش مشکی بودن کفش مشکی شلوار مشکی پیرهن مشکی شالم مشکی من حداقل شالم مشکی مشکی نبود جورابمم صورتی بود این سر تا پا سیاه سیاه پوشیده بود اصن گپ کرده بودم گفتم این همون آدمیه که اون روز نزدیک بود لباس تن منو بابت مشکی بودنش در بیارن الان خودش سرتا پا مشکی پوشیده حرصم گرفت ینی همش اینجوریم اگه بده چرا خودت پوشیییدی😐تو که خودت لباس مشکی مبپوشی چرا اون روز انقد حرف زدن به من بابت لباس مشکیم😐

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792