کودکمو گذاشتم داخل کالسکش
همونطور که بند کفشمو میبستم واسش ادا در میاوردم( بدون کلام )
داشت با ذوق به اداهام میخندید
صدای خندش تو پله ها اِکو داشت
طبقه ی پایین در واحد مادرشوهر باز بود
خواهر همسرم یه اَه بلند گفت و درو محکم بهم کوبید
بعدم بلندتر گفت ببخشید چی میگفتی؟
یه صدای رو مخی میومد درو بستم
من همونطور ادا در آوردم
و اشکام ریخت
خیلی ساله بیصدا اشک میریزم...
پ ن 1: بچم تقریبا چهارده ماهشه
پ ن 2 : از بس قلبم تیر کشید کالسکه بدست تاپیک زدم
پ ن 3: اگر خانواده ی همسرت فرهنگ، ادب و نزاکت و روابط سالم اجتماعی دارن... و عقده های وا نشده و بغضهای بی دلیل ندارن خدا رو شکر کن
پ ن 4: موضوع تاپیکو یبار دیگه بخونید