ما سال اول ازدواجمون مجبور بودیم با خانواده همسرم زنذگی کنیم ، مادر شوهر من یه خانم فوق العاده حسودی بود شاید باورتون نشه با اینکه اتاق داشت برای خودش و همسرش
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
بعد من عادت به پخت کیک و شیرینی داشتم و همسرم عاشق کیک بود هر روز براش درس میکردم که از سرکار میاد بخوره بعد همسرم به مامانش میگفت خب شمام بخورین یه تیکه میخورد بعد میگفت خب مامان فردا ببر سر کار چون مادرش شاغل بود اصلا دس نمیزد بعد یه روز زن عمو همسرم یه کیک یزدی خشک بهش داده بود خخخ همونا برد سر کار اینجا من یاد گرفتم اصلا بهش نگم بیا این غذا را بخور به عبارتی اصلا تعارفش نکنمچون حالیش نیس