2777
2789
عنوان

بعد از اون آبروریزی بزرگ شوهرم......جدا شدم💔💔😔

| مشاهده متن کامل بحث + 204962 بازدید | 780 پست

و مامان ساده لوح من گفت: میدونستم بالاخره مهر وحید به دلت میفته.الهی چشم حسود و بخیلت بترکه.آه که حرفهای مامان تا مغز استخوانم رو می سوزوند.وحید بعداز چند هفته از سفر برگشت و طلبکارانه توقع داشت تنم رو در اختیارش بزارم .وقتی سرسختی ومقاومتم رو دید،زیر مشت ولگدم گرفت.دور از چشم وحید،وسایلم رو جمع کردم وخونه یکی از دوستانم رفتم.برای دومین بار از وحید شکایت کردم اما امیدم ناامید شد وقتی خیره برگه سیاه وسفید سونوگرافی شدم.دوماهه باردار بودم و وحید هیچ جوره به طلاقم رضایت نمیداد.تلاش زیادی برای سقط جنینم انجام دادم اما بیفایده بود.چندماه بعد،دخترم افشان متولد شد. با وجودی که وحید دیوانه وار دوستش داشت اما حضور افشان هم نتونست پایبندش کنه و وحیدهمچنان پی عیاشی وخوشگذرانی بود.افشان چهارسال داشت و وحید و مادرشوهرم اصرار داشتن دوباره باردار بشم.دور از چشم وحید، قرص ضدبارداری استفاده می کردم 

ترجیح میدادم صاحب فرزند دیگری نشوم.یه روز میخواستم از عرض خیابانی پرتردد عبور کنم.یک لحظه افشان ،دستم رو رها کرد و دوید. باصدای جیغ لاستیک های خودروی مقابلم،قلبم از جا کنده شد با شتاب به سمت افشان دویدم ونگاه پریشان وناباورم روی پارسا نشست که افشان رو که پخش زمین شده بود،بغل کردو موهاش رو نوازش می کرد.افشان به محض دیدنم ،صدایم زد و پارسابا چشمانی گردشده نگاهم کرد.چه دردی داشت شنیدن صدای گیرا وجذابش برای اولین بار وقتی سرش رو پایین انداخته بودو مدام ازمن عذرخواهی میکرد.-من ازشما عذرخواهی میکنم آقای خان بیگی.باید بیشتر مواظبش می بودم.چند شکلات ازتوی جیبش بیرون آورد وبه افشان داد.در حالی که چشم از افشان برنمیداشت، گفت: دختر نازی داری،درست مثل خودت، زیبا و باجذبه.

یه تجربه بگم بهت. الان که دارم اینجا می نویسم کاملاً رایگان، ولی نمی دونم تا کی رایگان بمونه. من خودم و پسرم بدون هیچ هزینه ای یه نوبت ویزیت آنلاین کاملاً رایگان از متخصص گرفتیم و دقیق تمام مشکلات بدنمون رو برامون آنالیز کردن. من مشکل زانو و گردن درد داشتم که به کمر فشار آورده بود و پسرم هم پای ضربدری و قوزپشتی داشت که خدا رو شکر حل شد.

اگر خودتون یا اطرافیانتون در گیر دردهای بدنی یا ناهنجاری هستید تا دیر نشده نوبت ویزیت 100% رایگان و آنلاین از متخصص بگیرید.

گونه هام رنگ باخت و بعد از تشکری کوتاه،

بلافاصله بااجازه ای گفتم ودست افشان رو گرفتم واز اونجا دور شدم.بغض امانم نمیداد و اشکم بی اختیار می بارید.کاش بعداز این همه سال،پارسا رو نمیدیدم.بدجوری بهم ریخته بودم.شادی بهم گفته بود با دخترمایه داری از اقوام مادریش ازدواج کرده.سه سال بعد،پدرومادر وحید،افشان روکه تنها نوه پسریشون بود،همراه خودشان به سفر بردن.وحید هم راست یا دروغ سفرکاری را بهانه کرد و رفت.توی مغازه درحال خرید میوه بودم که با صدای گیرای مردانه اش،برجایم میخ شدم.-چطوری رزا؟خوبی؟ خوشحالم دوباره می بینمت.هنوز هم به محض دیدنش،ضربان قلبم شدت می گرفت. با اصرار پارسا توی ماشینش نشستم.جایی خلوت، دوراز هیاهوی شهر و آدمهاش، رو به گندم زاری ماشین رو متوقف کرد و بعد از مکثی طولانی گفت:این چه کاری بود رزا؟ چطور تونستی ...آخه تو و اون یارو؟بغض به گلوم چنگ انداخت؛- ازت ناامید شده بودم پارسا.حتی یکبار هم چراغ سبزی نشون ندادی.فکر می کردم عشق ودوست داشتنم یک طرفه است.اینقدر بی انگیزه شده بودم که دیگه برام مهم نبود با کی ازدواج می کنم.




-الان خوشبختی رزا؟صدای هق هقم اوج گرفت و اون خودش رو شماتت کرد.-همش تقصیر من بی عرضه بود.اون روزها بلد نبودم.یعنی نمیدونستم باید چیکار کنم.هربار تصمیم می گرفتم سد راهت بشم حرف دلم رو بزنم ولی وقتی می دیدمت،انگار لال میشدم ودست وپام و گم می کردم.بعداز ازدواج پویان،به بابا گفتم میخوام از دختر مرحوم بابایی خواستگاری کنم.بابام ذاتا آدم سختگیری بود.با وجود اون همه ملک ومغازه، بهم گفت اول بایدکاری دست وپا کنی و روی پای خودت بایستی.منم تازه ازخدمت برگشته بودم.بی پول و آس وپاس بودم.بعداز کلی دوندگی و شرکت توی آزمونهای متعدد،بالاخره توی اداره ثبت اسناد استخدام شدم.تمام درآمدم رو به عشق تو پس انداز کردم.غرورم اجازه نمیداد برای جشن عروسیم،حتی یه پاپاسی از بابام بگیرم.دل تو دلم نبود، وقتی پویان رو فرستادم تااز خانوادتون اجازه خواستگاری بگیره.دنیا با همه وسعتش برام تیره وتار شد،وقتی پویان بهم گفت ازدواج کردی.حال اون لحظه ام قابل وصف نبود.بابا رو مقصر این بدبیاری میدونستم و بعداز بحث ومشاجره با بابا،دیگه نتونستم توی اون خونه بمونم.بعداز شش ماه با وساطت عموم و به خاطر قلب بیماربابا، به خونه برگشتم.نمیدونی هربارکه تورو کنار اون یارو میدیدم،چه حالی میشدم.دوسال بعد،به اصرار مامان وخواهرام ،ازدواج کردم.فکر میکردم با گذشت زمان ،کم کم به شبنم علاقمند میشم ولی اشتباه میکردم،من تمام این سالها باقصد ترحم با شبنم زندگی کرده بودم.در واقع شبنم انتخاب من نبود.متاسفانه مشکل نازاییش هم مزید برعلت شد و سال گذشته توافقی از هم جدا شدیم.جا خورده از حرفش نگاه متعجبی بهش انداختم و اون احوال افشان رو گرفت وبعد هم گفت: دورادور آمار شوهرت رو دارم.وحید هرگز لیاقت تو رو نداشته و نداره.



اگه هنوز هم دلت بامنه،از وحید جداشو رزا.نگران افشان هم نباش.مثل دختر خودم ازش مراقبت میکنم.قسم میخورم خوشبختت میکنم رزا.می خوام این عذاب تمام نشدنی رو تمام کنیم.اجازه بده این آخرعمری کنار همدیگه به آرامش برسیم.نفسم رو پردرد بیرون دادم.قضیه به این راحتی که پارسا میگفت،نبود.محال بود وحیدبا طلاقم موافقت کند. از پارسا خواهش کردم بهم فرصت بدهدتا افکارم رو جم وجورکنم.سه روز بعد،افشان همراه پدربزرگ ومادربزرگش ازسفر برگشت.درحال چیدن سفره شام بودم که با صدای بی وقفه تلفن خونه،گوشی رو برداشتم .با شنیدن خبرناگوار تصادف وحید،خشکم زد.وحید براثر سانحه تصادف،از ناحیه کمر و پاهابشدت آسیب دیده بود و بدتر ازآن، دوست دخترش،شیدا که همسفرش بود،فوت کرده بود.رسوایی و فضاحت بزرگی به بارآمده بود ونیمی از مردم شهر کوچکمان،از قضیه تصادف وحید و فوت شیدا باخبرشده بودن.خانواده شیدا خصوصا پدر و برادرش که هردو اعتیاد داشتند،دم به دقیقه،مثل طلبکارها با چوب وچماق درخونمون میومدن ومدام تهدیدم می کردن.

توی این گیرودار،پارسا تماس گرفت وتوقع داشت از وحید جدا بشم.چطور با وجود آن همه مشکل که برسرم آوار شده بود،می تونستم به ازدواج مجدد فکر کنم.پارسا زمان مناسبی برای رسیدن به خواسته هاش در نظر نگرفته بود وانگار صبرش لبریز شده بود که منو به باد سرزنش گرفت.

-نمی تونم درکت کنم رزا.چطور می تونی بعداز اون همه خفت وخواری، کنار اون عوضی ،ادامه بدی.برات متاسفم رزا.اینو گفت و با دلخوری تماس رو قطع کرد.


مزاحمتها و تهدیدهای گاه وبیگاه خانواده شیدا، آرامش رو ازمن ودخترم ربوده بود.ماشین لوکس وگرانقیمت وحید، بعد از اون تصادف مچاله شده ویه جورایی اسقاطی محسوب میشد.برای خلاص شدن از شر خانواده شیدا چاره ای جز فروش خونه ودادن حق سکوت به آنها نداشتیم.وحید بعداز چند هفته از بیمارستان ترخیص شد و پدرومادرش اون رو به خونه خودشون بردن.من هم برخلاف انتظار اطرافیان،با مقدار پس اندازی که داشتم، آپارتمان نقلی اجاره کردم و بعد از اسباب کشی ،هرآنچه متعلق به وحید بود رو به منزل پدرش فرستادم.بحث ومشاجره ام باخانواده وحید بالاگرفت ومادر وخواهرش،توقع داشتن بعداز آن آبروریزی وفروش خانه مان،به خونه پدر شوهرم برگردم وتیمارداری کنم.به دادگاه رفتم ویکی دوماه بعد،بی آنکه تقاضای مهریه و حق وحقوقی کنم،از وحید جدا شدم.نه به خاطر پارسا که از سالها پیش رویایی دست نیافتنی و آرزویی بربادرفته بود، به خاطر آن همه بی مهری و تهمتهای ناروا وخیانتی که وحید درحقم کرده بود و غرورم رو جریحه دار کرده بود.از او جدا شدم.

وحید هرگز همسر ایده آلی برایم نبود.متاسفانه برخلاف تصورم، دادگاه حضانت افشان رو به وحید سپرد و مادر شوهر وخواهر شوهرم که شمشیر از رو بسته بودن،اجازه نمیدادن دخترم رو ببینم.بعد از جدایی از وحید، خانواده واقوامش تف ولعنم می کردن ومنو به چشم زنی سنگدل وبیرحم میدیدن وباهربار دیدنم،کلی نیش وکنایه بارم می کردن که تا وقتی وحید سالم ومایه داربود،کنارش بودم وحالا که بیمارو زمین گیر شده،رهایش کرده ام.دلتنگ دخترم بودم .بعداز تماس با وحید،خواهش کردم با مادر وخواهرش صحبت کند.میدونستم حرفش خریدار داره وکسی جرات مخالفت با اون رو نداره.پایان هر هفته که افشان به دیدنم میومد،مادر بزرگ و عمه اش،مثل بازپرسی دخترم رو سین جیم و مورد بازجویی قرار میدادن و از زیروبم زندگیم سوال می کردن.آنقدر افشان رو تحت فشار قرار داده بودن که دیگه تمایلی برای رفتن به خونه پدربزرگش نداشت وبا چرب زبانیش رضایت وحید روجلب کرد

ویکی دو روزبیشتر پیشم ماند .آخر هفته غذای مورد علاقه افشان رو درست کردم و هردو درحال خوردن ناهار و تماشای فیلم بودیم که با صدای بی وقفه زنگ خونه،افشان تندی درب واحد رو باز کرد.خواهر وحید اومده بود ومی خواست افشان رو همراه خودش ببره.وقتی مقاومت افشان رو دید،کلی بدوبیراه نثارم کردو گمان میکرد من به افشان خط میدم ومانع رفتنش میشم.اعصابم بهم ریخته بود وروز تعطیل هم اجازه نمیدادن کنار دخترم آرامش داشته باشم. خانواده وحید ،وقت وبی وقت،به بهانه دیدن افشان وصرفا به خاطر فضولی وسرک کشیدن توی زندگیم،مزاحمت ایجاد می کردن.چاره ای نداشتم.تقاضای انتقالی دادم وبه یکی از شهرهای مجاوربه فاصله پانزده کیلومتری،نقل مکان کردم.هرروز با افشان درتماس بودم و آخرهفته راننده ای سراغ افشان می فرستادم.پارسا تماس گرفت وبرای آخرین بار باهمدیگه صحبت کردیم،هر چند چیزی درمورد جدایی ام به او نگفتم .درواقع با این اوضاع آشفته،توانی برای شروعی دوباره در خودنمی دیدم.برای پارسا آرزوی خوشبختی کردم و او دلخور و غمگین خداحافظی کرد.شش ماه بعد،شادی..



شش ماه بعد،شادی اومد واز ازدواج مجدد پارسا گفت.از عمق وجود برای خوشبختی اش دعا کردم.این اواخر،افشان پرذوق، از روند بهبودی وحید میگفت گویا بعداز ماهها دوا درمان و جلسات فیزیوتراپی،حالا بدون ویلچرو عصا می توانست راه برود وهمراه افشان تا پارک محله پیاده روی کرده بود.یکی دوماه بعد،منتظر افشان بودم که بعداز دوهفته به دیدنم میومد.با صدای زنگ خونه، ملوک خانم وپسرش،آقاجهان که ساکن همان مجتمع بودن ،ناغافل وبدون هماهنگی قبلی، در حالی که دسته گل زیبا وجعبه ای شیرینی در دست داشتن، داخل شدن.چندین مرتبه به ملوک خانم گفته بودم قصد ازدواج ندارم،به خیال خودش می خواست منو توی عمل انجام شده قرار بدهد.

کمی جاخوردم اما سعی کردم خیلی محترمانه نظرم روبه آقاجهان بگم و او درحالی که لبخنداز روی لبانش محو نمیشد،ازمن خواهش کرد بیشتر فکر کنم.با صدای زنگ خونه،ملوک خانم و آقاجهان،قصد رفتن کردن .دوست نداشتم افشان بویی از این قضیه ببرد.در رو باز کردم وبا دیدن قامت بلند وحید در چارچوب درب،قلبم فرو ریخت.ملوک خانم وآقا جهان رو بدرقه کردم و افشان ذوق کنان داخل شدوگفت:مامانی با ماشین بابایی اومدیم.با تمام جفایی که سالها درحقم کرده بود،خوشحال بودم سلامتش رو بدست آورده ومثل سابق می توانست راه برود ورانندگی کند.وحید روبه افشان گفت: بابا جان چند لحظه منو مامان رو تنها میزاری؟ عمیق وپرنفوذسرتا پایم را ورانداز کرد.بعدهم بی تعارف ،روی مبل نشست.چشم از دسته گل وجعبه شیرینی بر نمیداشت.با شناختی که ازاو داشتم،هرلحظه منتظر بودم مثل بمبی منفجر شود.

فنجان چای رو مقابلش گذاشتم واو پرنیش وکنایه گفت: مبارکا باشه.این نره خر کی بود؟ انگار سرش به تنش زیادی میکنه.ببینم تواز افشان خجالت نمی کشی؟میخوای شوهرکنی؟هنوز هم مثل گذشته،زبانش تند وتیز بود.از حرص دلم گفتم:-اونی که باید خجالت بکشه تویی نه من.انگار فراموش کردی چه فضاحتی به بار آوردی؟با حاضرجوابی گفت-هرغلطی کردم،تاوانش رو دادم.ضمنا این پنبه رو از گوشت بیرون بیار.تا وقتی زنده ام اجازه نمیدم شوهر کنی.مرتیکه نچسب ،هم سن بابا بزرگ منه...با چه رویی اومده خواستگاری؟شیطونی میگه فک وپوزش رو پایین بیارم.منو ببین!به جان افشان یک باردیگه این مرتیکه دوربرت بپلکه،دمار از روزگار هردوتون درمیارم.بعداز گذشت یکسال ناغافل به خونه ام اومده بود وبرام خط ونشان می کشید.دوست نداشتم دخترم ذوق کور بشه.بالحنی آرام گفتم:-اگه نطقتون تمام شده می تونید تشریف ببرید.ضمنا افشان از پس خودش برمیاد.نیازی به همراهی شما نیست.

من اجازه نمیدم دخترم سوار ماشین غریبه هاشه.با صدای افشان توی اتاقش رفت ونمیدونم کی روی تخت افشان خوابش گرفته بود.صبح میز صبحانه رو چیدم.بعداز رفتن افشان و وحید،به طبقه پایین رفتم و منتظر تاکسی ماندم.آقا جهان که ظاهرا ساعت آمدورفتم رو از حفظ بود،با سماجت ازمن خواست سوار ماشینش بشم.تشکر کردم وهمزمان با بوق ممتد ماشین پشت سر، نگاه پرسانی بهش انداختم.باورم نمیشد وحید مثل عقابی تیزبین کمین کرده بود ومنو می پایید.به جان کندنی آقا جهان رو راهی کردم وبه دروغ گفتم منتظر همکارم هستم.وحید درب ماشین رو برام باز کرد وکفری غرید:-سوار شو اون روی منو بالا نیار.-مثلا چیکار میکنی؟هان؟اصلا تو چیکاره منی؟منو ببین وحید.زندگی خصوصی من به خودم مربوطه.حد خودت رو بدون وپاتو از گلیم خودت فراتر نزار-اینجوریاست؟سرش رو پرحرص تکان داد وتخته گازش رو گرفت.چند روزبعد،درحال چیدن میز ناهاربودم که زنگ واحد به صدا دراومد و وحید با پررویی اومدو پشت میز نشست.بشقابی برایش گذاشتم وافشان پرذوق برایش غذا کشید.بعداز خوردن ناهار،افشان همراه وحید بیرون رفت .شب درحال زیرورو کردن کتلتهای توی تابه بودم که افشان اومد وگفت: مامان! بابایی گناه داره.میشه چندتا کتلت براش بزاری؟همان لحظه وحید نایلون بدست اومد وکلی میوه وهله هوله برای افشان گرفته بود.به به چهچه گویان شروع به خوردن کتلت کرد.به خاطر دخترم چیزی بهش نگفتم.افشان توی اتاقش رفت ووحید ازم خواهش کرد باهمدیگه صحبت کنیم.

انگاربرای گفتن حرفش کمی مردد بود.در حالیکه با فنجان توی دستش ورمیرفت،گفت: مامان و بابا نگران زندگی من هستن.چطوری بگم مامان و ملیحه هردم یکی از دخترای فامیل رو کاندید می کنن واصرار دارن ازدواج کنم.بی خیال گفتم: اینا روچرا به من میگی؟با لحنی ملتمس گفت:برگرد رزا.به خاطر افشان برگرد.بیا همه چیز رو از نو شروع کنیم.-برگشتی درکار نیست وحید.تو همه پل های پشت سرت رو نابود کردی.اگه افشان و آینده اون برات مهمه،حضانتش رو به من بسپار وبا خیال راحت برو دنبال زندگیت.

افشان تنها دارایی ودلخوشی من توی این دنیاست.هرگز دخترم رو از خودم جدا نمیکنم.-من قصد ندارم تو وافشان رو از همدیگه جدا کنم ولی قبول کن کسی غیراز من نمی تونه برای افشان مادری کنه.-میدونم رزا ولی حتی اگه به فرض محال،من هم موافقت کنم،بابا ومامان محاله از افشان بگذرن.من و وحید تا دیروقت صحبت کردیم.هرچند به توافق نرسیدیم و اوهم پرخشم وعصبانی خونه رو ترک کرد.یکی دو هفته بعد،با شادی درحال گپ زدن بودیم و همزمان افشان تماس گرفت و از جشن نامزدی وحید و دخترخاله اش مینا گفت.شادی هاج و واج نگاهم کرد.- اون مادر شوهر عجوزت بالاخره با جادو جنبل،خواهرزاده اش رو قالب کرد.خداییش وحید یک سروگردن از مینا بالاتره.حرفی برای گفتن نداشتم.در واقع زندگی وحید وهمسرش برایم کوچکترین اهمیتی نداشت .تنها دغدغه من، دخترم بود .هرچند ظاهرا چاره ای جز صبر و شکیبایی نداشتم و باید همه چیز رو به زمان میسپردم. وحید آپارتمانی نزدیک خونه پدرش اجاره کرده بود.افشان بعد از مدتها به دیدنم اومد واز دعوای مینا ووحیدبرام گفت.گویا بحث ومشاجره شون بالا گرفته بود ووحیدطبق عادت،همه اسباب اثاثیه رو شکسته بود.دوست نداشتم افشان خبرچینی کند.

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز