خدای من چه می شنیدم.گیج ومنگ نگاهش کردم و اون لبخندزنان ادامه داد: شما باید رزا خانم باشید.تا جایی که اطلاع دارم خواهرتون ازدواج کرده و شما مجردید.به زحمت خودم رو سرپا نگه داشته بودم.انگار پاهایم تحمل وزنم رو نداشتند.اشک توی چشمام حلقه زدو با بغضی که به سختی مهارش کردم،گفتم: من دیگه مجرد نیستم آقای خان بیگی.دو هفته پیش مراسم نامزدی وعقدم بود.با چشمانی از حدقه درآمده نگاهم کرد.-این...این امکان نداره رزا خانم.شما کی عقد کردید که اهل محل خبر ندارن.جواب پارسا رو چی بدم؟پس اسمش پارسا بود.اشک امانم نداد و گفتم: بهش بگو دیگه خیلی دیر شده بعداز مکثی طولانی،عقد شومم رو تبریک گفت و عذر خواه گویان ،کوچه رو ترک کرد.صدای هق هقم توی حیاط خونه پیچید.ننه عصا بدست از اتاقش بیرون اومد.-رزا،ننه چی شده؟ چرا رو زمین نشستی؟ایی چه حال و روزیه؟
-ننه مُو چرا ایقد بدبختُم؟چرا ایقد بدشانسُم؟اگه شانس داشتُم از بِچگی یتیم نمیشُدم.اصلا مُو برا چی زنده موندُم؟
ننه :پناه بر خدا.تو چت شده دختر؟نو عروسی،ایی حرفها چیه میزنی؟ نکنه جن زده شدی؟صدبار گفتُم دم غروب زیر ایی درخت که رد میشی،بسم ا.. بُگو.
جنون آمیز،چاقویی توی دستم گرفتم وگیسوان بلندم رو که تا روی زانوانم بود،بریدم.(درگذشته بریدن گیسوان با چاقو نماد عزا و مصیبتی بزرگ میان برخی طوایف لربود)
ننه جیغ وهوار می کشید اما نمی تونست مانعم بشود.همزمان مامان اومد وبا دیدن گیسوان بریده شده ام ،زنبیل خرید از دستش رها شدو بی حال روی زمین افتادو من بی وقفه اشک میریختم.آخر تقاص کدامین گناه ناکرده رو اینچنین پس میدادم؟