2777
2789
عنوان

بعد از اون آبروریزی بزرگ شوهرم......جدا شدم💔💔😔

| مشاهده متن کامل بحث + 204962 بازدید | 780 پست

دل ودماغ بیرون رفتن ازخونه رو نداشتم و از شادی خواهش کردم تنهایم بگذارد.بارها وبارها توی فانتزی هام،خودم رو عروس پسر خان بیگی تصور کرده بودم.تصور قامت بلندش توی کت وشلوار دامادی، آن هم کنار دختری غریبه،قلبم رو می فشرد.شب بعد،با اینکه صدای ساز و دهل تمام محله رو برداشته بود،دل شیفته و بیقرارِ من،هنوز نتونسته بود این وصلت و جشن رو هضم کنه و انگار درناباوری مطلق بسر می برد.کاخ آرزوهام ویران شده بود.محزون و بی انگیزه بر سرکار میرفتم و برمیگشتم.حامد بعداز سه ماه از دبی برگشته بود و اصرار داشت با همدیگه صحبت کنیم.مدام از مرام ومعرفت وحید، دوست مایه دار تاجرش می گفت ومن گیج و منگ نگاهش میکردم.بعد از کلی مقدمه چینی، سرش رو پایین انداخت وگفت:وحید منو توی اداره دیده و پسندیده....اجازه ندادم حرفش تمام شود و با صراحت گفتم.-من قصد ازدواج ندارم. وحید ومال وثروتش هم برام کوچکترین اهمیتی نداره.

در عجب بودم از حامد که سالها عاشق سینه چاک من بود و حالا اصرار داشت با صمیمی ترین دوستش ازدواج کنم.واقعا فازش رونمی فهمیدم.حامد که موضع گیری منو دید، بی خیال قضیه نشد و با عمو وزن عمو و مامان و رویا ،خواهر بزرگترم صحبت کرد.انگار ثروت هنگفت وحید همه رو جادو کرده بود و عمو و رویا و مامان بعداز کلی صحبت و سرزنش بالاخره رضایتم رو جلب کردن.وحید،خوشتیپ وخوش سیما و همین طور بچه مایه دار بود،با این وجود به دلم نمی نشست.با چشم برهم زدنی به محضر رفتیم و مراسم جشن عقد و عروسی رو به بعداز ماه صفر موکول کردیم.جشن خانوادگی کوچکی گرفتیم.خانواده خودم و وحید درحال رقص وشادی بودن.کنار وحید نشسته بودم اما هیچ حسی به اونداشتم. برخلاف اطرافیانم که غرق شادی وسرور بودند،حتی نمی تونستم لبخندی تصنعی روی لب بنشانم .بعداز مراسم، خستگی رو بهانه کردم و علیرغم چشم غره مامان و رویا،به وحید شب بخیر گفتم و اون رو راهی کردم.تمام شب اشک ریخته بودم .این چیزی نبود که آرزویش را داشتم.

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

روزبعد،وحیدسراغم اومد و اصرار داشت برای شام،بیرون بریم.به یکی از لوکس ترین و مجلل ترین رستورانهای شهر رفتیم و وحید بی آنکه نظر منو جویا بشه،به پیشخدمت،سفارش ماهی و میگوی سوخاری داد.خودم رو با خوردن سالاد مشغول کردم ووحید که تازه متوجه بشقاب دست نخورده مقابلم شده بود،پرسید؛ چرا غذاتو نمیخوری؟تشکر کردم و با ملایمت،جوری که ناراحت نشه، گفتم:من غذاهای دریایی رو دوست ندارم.با لحنی دستوری گفت: بخور،حوصله این ادا اصول رو ندارم.جا خورده از حرفش،نگاه ناباوری بهش انداختم و اون عصبی چنگال توی دستش رو محکم روی بشقاب کوبید.سنگینی نگاه مشتریان گوشه و کنار، آزارم میداد.این بی حرمتی روتاب نیوردم و بلافاصله کیفم رو برداشتم وبا شتاب از پله های رستوران پایین رفتم.

وحید تندی خودش رو به من رساند و بازوم روفشرد و توی ماشین کشید. صدای فریادش توی ماشین اکو شد و مدام کفر میگفت.دیگر اطمینان پیدا کردم که وحید مشکل اعصاب وروان دارد.یک ربع بعدمنو سرکوچه پیاده کرد و تخته گازش رو گرفت و رفت.مامان سراغ وحید رو گرفت.به دروغ گفتم کاری براش پیش اومد ونتونست بیاد.عصر روزبعد،حامد اومد و با لحنی معنادار گفت:چه خبر رزا؟ کنار وحید خوش میگذره؟بوی خوبی از حرفهاش به مشامم نمیرسید واحساس میکردم با نیش وکنایه صحبت میکند.سرش رو نزدیک گوشم آورد و آهسته گفت: هنوز که چیزی نشده.حالا حالاها باید تاوان بدی رزا..



بذار همکار عزیز مشتاق خوندنم 😍منم چندین داستان واقعی تو تاپیک هام گذاشتم دوستان تمایل داشتید بخونید ...

من خوندم قشنگن

بچه ای به مادرش گفت اگر بهشت حق توست، چرا در دستانت نیست؟ چرا زیر پایت قرار دارد؟ مادرش پاسخ داد دلبندم من بهشت را بر زمین گذاشتم تا تو را در آغوش بگیرم. الهی چشم همه منتظرا رو به دیدن فرزند روشن کن.

تاوان اون همه حقارت ونادیده گرفتن من.منی که پاش میفتاد،از جونم هم برات مایه میزاشتم ولی تو انتخابت رو کردی.کنار وحید لحظه لحظه زندگیت با رنج وعذاب میگذره.پس وحید دهن لقی کرده بود وقضیه شام رو برای حامد گفته بود.بی حرف وبا اشاره سر از حامد خواستم از اتاقم بیرون برود.حالا قصد و نیت حامد و دلیل آن همه اصرارش برای این وصلت رو می فهمیدم .به خاطر انتقام از من،وحید رو وارد زندگیم کرده بود.یک هفته بعد،وحید قبل از رفتن به سفرتجاری،به خونمون اومد.انگارنه انگار آن همه بی حرمتی کرده و کفر و بدوبیراه گفته بود.توقع داشتم بابت رفتار ناشایست و دور ازشاْنش، عذر خواهی کند اما چیزی به روی خودش نیاورد.بعداز ظهر،ننه توی اتاقش بود و مامان برای خرید بیرون رفته بود.با صدای زنگ خونه،در روباز کردم ونگاهم قفل آقایی بلند قامت وخوش سیما شد.با چهره ای خندان، سلام واحوالپرسی مختصری کردو بعد هم خودش رو معرفی کرد: پویان هستم.پویان خان بیگی ،برادر پارسا.مادرتون تشریف دارن؟ برای امر خیر مزاحم شدم

خدای من چه می شنیدم.گیج ومنگ نگاهش کردم و اون لبخندزنان ادامه داد: شما باید رزا خانم باشید.تا جایی که اطلاع دارم خواهرتون ازدواج کرده و شما مجردید.به زحمت خودم رو سرپا نگه داشته بودم.انگار پاهایم تحمل وزنم رو نداشتند.اشک توی چشمام حلقه زدو با بغضی که به سختی مهارش کردم،گفتم: من دیگه مجرد نیستم آقای خان بیگی.دو هفته پیش مراسم نامزدی وعقدم بود.با چشمانی از حدقه درآمده نگاهم کرد.-این...این امکان نداره رزا خانم.شما کی عقد کردید که اهل محل خبر ندارن.جواب پارسا رو چی بدم؟پس اسمش پارسا بود.اشک امانم نداد و گفتم: بهش بگو دیگه خیلی دیر شده بعداز مکثی طولانی،عقد شومم رو تبریک گفت و عذر خواه گویان ،کوچه رو ترک کرد.صدای هق هقم توی حیاط خونه پیچید.ننه عصا بدست از اتاقش بیرون اومد.-رزا،ننه چی شده؟ چرا رو زمین نشستی؟ایی چه حال و روزیه؟

-ننه مُو چرا ایقد بدبختُم؟چرا ایقد بدشانسُم؟اگه شانس داشتُم از بِچگی یتیم نمیشُدم.اصلا مُو برا چی زنده موندُم؟

ننه :پناه بر خدا.تو چت شده دختر؟نو عروسی،ایی حرفها چیه میزنی؟ نکنه جن زده شدی؟صدبار گفتُم دم غروب زیر ایی درخت که رد میشی،بسم ا.. بُگو.

جنون آمیز،چاقویی توی دستم گرفتم وگیسوان بلندم رو که تا روی زانوانم بود،بریدم.(درگذشته بریدن گیسوان با چاقو نماد عزا و مصیبتی بزرگ میان برخی طوایف لربود)

ننه جیغ وهوار می کشید اما نمی تونست مانعم بشود.همزمان مامان اومد وبا دیدن گیسوان بریده شده ام ،زنبیل خرید از دستش رها شدو بی حال روی زمین افتادو من بی وقفه اشک میریختم.آخر تقاص کدامین گناه ناکرده رو اینچنین پس میدادم؟


ننه: دردت چیه رزا؟ ایی چه کاری بود ننه؟-مُو بدبخت شُدُم ننه.سیاه بخت شُدُم .مُو وحید رو نمیخوام.دوستش ندارم ننه.زور که نی.مامان و رویا وزن عمو، دست به دامان رمال ها ودعانویس ها شده بودن، بلکم توی دلم، مهرومحبتی نسبت به وحیدپیدا کنم.دو روز بعد،شادی اومد و شرمسار گفت:همش تقصیر منِ احمق بود.نمی دونستم اونی که دوستش داری، پارسا بوده.میدونی چی شده رزا، پارسا از وقتی شنیده ازدواج کردی،خونه رو ترک کرده.هیچ کی نمیدونه کجاست.خانوادش خیلی دل نگرانش شدن. میترسن بلایی سر خودش آورده باشه.

شادی همچنان از پارساوخانواده اش میگفت واشکهای من، مثل ابر بهاری می بارید.-تومیگی چیکار کُنُم شادی؟ چه خاکی تو سَرُم بریزُم؟عمو و مامان و رویا اجازه نمیدن از وحید جدا شُم.


به نظرم بهترین راه ،حرف زدن با خود وحیده.حقیقت رو بگو وخودت رو خلاص کن. بعداز سه هفته انتظار، بالاخره وحید،از سفر برگشت.نیم ست طلای زیبایی برایم آورده بود وبی خبر از درون آشفته وحال نامیزانم ،اصرار داشت لباس ساری پرزرق وبرقی که سوغات سفرش به کشور هندبود، رو بپوشم وپرذوق گفت:دوست دارم موهات رو مثل خانمهای هندی یک طرفه ببافی.آنقدر سماجت به خرج داد که بناچار، لباس رو پوشیدم اما لبخند برلبانش ماسید، وقتی نگاه ناباورش روی موهایم که حالا تا سرشانه ام بود ،گره خورد.پرخشم وعصبانی فریاد زد؛-تو چیکار کردی رزا؟ بااجازه کی موهات رو کوتاه کردی؟ مامان هول ودستپاچه توی اتاقم اومدوگفت: پسرم خدا رو شکر کن رزا چیزیش نشده.توی آشپزخونه نمیدونم یهویی چی شد که موهاش ازپشت سوخت.خدا بهش رحم کرد.مامان با ترفندزنانه مختص خودش،همه چیز رو لاپوشونی کرد.وحید بابت رفتارش،درحضور مامان، از من عذر خواهی کرد.انگار دعاهای مامان و زن عمو برعکس عمل کرده بود و مهرومحبت وحیدنسبت به من،بیشتر شده بود.بعداز رفتن مامان،حلقه نامزدی رو از انگشتم بیرون آوردم ومقابل وحید گرفتم.مات ومبهوت نگاهم کرد-داری چیکار میکنی رزا؟  -من...



من خوندم قشنگن

ممنونم عزیزم از لطفت😍🙏

خودش باید ارزشتو بدونه، خودش باید بفهمه وقتی تو هستی خیلی کارا میرن تو لیستِ اضافه کاری، نه اینکه بدویی، بجنگی، حرص بزنی تا ثابت کنی جایگاهتو

من نمی تونم اینجوری ادامه بدم وحید.-ولی من که ازت عذر خواهی کردم -موضوع عذر خواهی شما نیست.-پس مشکل چیه؟-مشکل خودمم.من نمی تونم ازدواج کنم.عصبی غرید؛-مثل آدم حرف بزن.بگو مشکلت چیه؟سکوتم رو که دید،بیشرمانه گفت: نگو باکره نیستی که خونت رو میریزم.کسی بهت دست درازی کرده؟سرخ شده از خجالت سرم رو به چپ و راست چرخاندم و اوندستش رو زیر چانه ام گرفت واز میان دندانهای چفت شده غرید؛-منو ببین رزا.وای به روزگارت اگه پای یکی دیگه درمیون باشه.اول اونو میکشم بعدهم تورو.اینوگفت و با عصبانیت خونه رو ترک کرد .مامان متعجب از ابروهای درهم وگره خورده وحید، تندی توی اتاقم اومد.-خدا ازت نگذره،به وحید چی گفتی که مثل لبو قرمز شده بود؟سه روز از رفتن وحید میگذشت.برخلاف همیشه،یکبار هم تماس نگرفته بود

البته ککم نمی گزید و برام مهم نبود.روز شنبه هوا سرد و بارانی بود.موقع برگشتن از اداره،همکارم آقای فرامرزی ماشین رو جلوی پام متوقف کرد-سوارشو خانم بابایی! دارین خیس میشین.تشکر کردم وتوی ماشینش نشستم.همین که سرکوچه ماشین رو متوقف کرد،نمیدونم وحید چطور و از کجا پیداش شد که یقه آقای فرامرزی رو چسبید؛-بیشرف،تو چیکاره همسر منی که سرویسش شدی؟ توی اون لحظه از شرم نمی تونستم سرم رو بالا بگیرم.کاش زمین وا میشد و منو درخود می بلعید.وحشتزده فریاد میزدم ؛ بس کن وحید.خواهش میکنم کاری به کارش نداشته باش.هق زنان وارد حیاط خونه شدم.بحث و مشاجره ام با وحید بالا گرفت و اون،سیلی محکمی توی صورتم زد.صدای جیغ و فریادم توی حیاط پیچید.مامان و ننه ،هول و دستپاچه از اتاق بیرون اومدن و وحید فریاد زد؛-کور خوندی رزا.طلاقت نمیدم.لحظه لحظه زندگی رو واست جهنم میکنم.بهت نشون میدم عاقبت خیانت و هرز پریدن چیه؟مامان: پناه برخدا.این حرفها چیه پسرم؟



با صدای زنگ خونه،عمو اومد و متعجب از دیدن ظاهرآشفته ولباسهای خیس من و وحید پرسید؛ اتفاقی افتاده؟این چه وضعیه؟چرا زیر باران موندید؟ وحید منو محکوم به خیانت و ارتباط نامشروع باهمکارم کرد و برای توجیه رفتارش، دروغ پشت دروغ تحویل عمو میداد.قلبم نه از تهمتهای ناروای وحید،که از بی اعتمادی عمو نسبت به خودم وباور دروغهای کثیف وحید،سوخت و خاکسترشد.هیچ کس حالم رو نمی فهمید و درکم نمیکرد.نمیدونستم دردم رو به کی بگم؟ میان خانواده ای متعصب و بیسواد،بزرگ شده بودم.خانواده ای که تمام همّ وغمشان ازدواج من و رفتن به خونه بخت بود و هیچ جوره به طلاق و جدایی ام از وحید،رضایت نمیدادن. تنها بودم و بی پناه.برای اولین بار با هزاران دلهره وترس،پرسان پرسان، به دادگاه رفتم واز وحید شکایت کردم.

نمیدونستم قاضی پرونده،از دوستان صمیمی عموست.عمو عوض اینکه حمایتم کنه و از دردم بپرسد،به قدر تمام سالهای عمرم کتکم زد که چرا با آبرو و حیثیت چندین و چندساله اش بازی کردم و پای خودم و اون رو به دادگاه کشیدم.بماند وقتی احضاریه به دست وحید رسید، چقدر برایم خط و نشان کشید.بعداز اتمام ماه صفر، وحید و خانواده اش به خاطر سوروسات عروسی به خونمون اومدن ومن که دل چندان خوشی از وحید نداشتم و از همین حالا فاتحه این زندگی رو می خواندم،تنها خواسته ام رو درحضور خانواده خودم و وحیدمطرح کردم که بی سروصدا و بدون جشن،به ماه عسل بریم.عمو و مامان و وحید، پرحرص نگاهم می کردن اما من خم به ابرو نیوردم وعلیرغم مخالفت بزرگان مجلس، برای اولین بار حرفم رو به کرسی نشوندم.زندگی مشترک من و وحید شروع شده بود.هرچه که من اهل نماز و رعایت حجاب بودم، برعکس وحید،فردی بدبین وشکاک و اهل مشروبات الکلی ومعاشرت با دوست ورفیقهای ناباب بود.طوری که یادوستانش توی خونمون لنگر مینداختن یا وحید بیرون از خونه با آنها وقت میگذراند وبا هربار اعتراضم، شروع به کفر وفحاشی میکرد.

دیگه از کل کل با وحیدخسته شده بودم.به قول ننه نمی تونستم چوب درختی رو که از روز ازل کج بارآمده، حالا راست کنم.تصمیم گرفتم رویه ام رو تغییر بدم ودیگه کاری به کار وحید نداشته باشم.دو هفته از آخرین باری که وحید همراه دوستانش به سفررفته بود،میگذشت.شب،رامین صمیمی ترین دوستش تماس گرفت و از وحید وکامران و خانمی که همراهشان به سفر برده بودن، گفت.نمیدونم چرا رامین این اطلاعات رو دراختیارم میگذاشت.چند روز بعد،رامین تماس گرفت و بعداز کمی این پا آن پا کردن وتعریف از ظاهر زیباوجذابم،درکمال ناباوری بهم پیشنهاد دوستی و بیشرمانه تر از آن ،پیشنهاد همخوابگی داد.مرتیکه بیشرف میخواست ازآب گل آلودماهی بگیره.پرخشم وعصبانی گوشی رو سرجاش گذاشتم.مامان تماس گرفت واصرار داشت برای شام به خونشون برم.به تمسخر به مامان گفتم ترجیح میدم شام رو کنار همسرعزیزم بخورم .



ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792