2777
2789
عنوان

بعد از اون آبروریزی بزرگ شوهرم......جدا شدم💔💔😔

| مشاهده متن کامل بحث + 204962 بازدید | 780 پست

از طرفی وحید وحرکات وسکناتش رو از حفظ بودم ونمی خواستم دخترم در محیطی تنش زا شاهد دعوا وزد وخوردوحید وهمسرش باشد.یه روز وحید با چهره ای گرفته و محزون،چمدان به دست همراه افشان اومدو گفت:افشان یه مدت اینجا می مونه.با خوشرویی ازدخترم استقبال کردم و اون رو پر محبت بوسیدم.صدای گوشی موبایل وحید بلند شد .تمام حرص ودق ودلیش رو روی مادرش خالی کرد-این آشی بود که تو برام پختی مامان.خواهش میکنم توی زندگیم دخالت نکن.خوب کاری کردم.نیاز باشه هنوز هم دست روش بلند می کنم.بعداز رفتن وحید،افشان خودش رو توی آغوشم انداخت وپربغض گفت: مامان من دیگه نمیخوام توی اون خونه بمونم.خاله مینا همش با بابایی دعوا میکنه.حال روحی دخترم چندان مساعدبه نظرنمیرسید.با وکیلم تماس گرفتم.بایدبرای حضانت افشان اقدام میکردم.چند روز بعد وحید پرخشم وعصبانی اومد و دادو قال راه انداخت و کلی تهدیدم کرد.بالاخره بعداز چند جلسه آمد ورفت توی راهروهای دادگاه، به جان کندنی تونستم حضانت دخترم رو به عهده بگیرم.سالها از اون روزهای پرتنش میگذرد. تمام زندگیم رو وقف افشان کردم که حالادانشجوی ترم آخر دندان پزشکی است .وحید و مینا بعداز دو سال زندگی مشترک از هم جدا شدن.وحید بارها وبارها بهم پیشنهاد ازدواج داد.اما من همچنان مخالفت کردم واوهم دیگر ازدواج نکرد.

ننه دارفانی رو وداع گفت وپنج سال بعد،تنها عمویم به خاطر عارضه قلبی در گذشت.رویا به خاطر کار شوهرش به شهردیگه ای منتقل شده بودن.نمی تونستم مامان رو تک وتنها توی اون خونه ویلایی قدیمی رها کنم.خونه مامان رو اجاره دادم و اون رو پیش خودم آوردم.اوایل کمی نق ونوق می کرد وبه قول خودش به آپارتمان نشینی عادت نداشت اما این اواخر آنچنان با همسایه ها خو گرفته بودکه تصمیم به فروش اون خونه ویلایی وخرید آپارتمان گرفته بود.برای اولین باربرق شادی رو توی چشمان زیبای افشان میدیدم وقتی از شایان ،همکلاسی وهمکار آینده اش تعریف میکرد .مادر شایان تماس گرفت وبرای پایان هفته اجازه خواست.با دیدن پویان خان بیگی،پدر شایان، هاج وواج خیره همدیگر شدیم وبرای لحظه ای خاطرات آن روز شوم برایم تداعی شد.وحید،شایان وخانواده اش را از هر نظر تایید کرد وباوجود تمام سخت گیری وحساسیتش نسبت به خواستگارهای افشان،این بار ساز مخالفت نزد.شب بله برون افشان،بعداز سالها،پارسا روکه صاحب دو فرزند پسر و دخترشده بود، میدیدم.موها ومحاسنش جوگندمی شده بود اما همچنان خوش استایل وباجذبه بود.جشن عروسی تنها دخترم بود.آنچنان زیبا شده بود که مثل ستاره ای توی مجلس می درخشید.پارسادرست مثل اولین باری که او رو دیده بودم، به دیوار تکیه زده بود وپرحسرت، منو تماشا می کرد.از عمق وجود برای دخترم خوشحال بودم.کنار وحید خوشبخت نبودم و هرگز طعم خوشبختی رو نچشیدم.به خاطر تعصب نابجای خانواده ام،سالها کنار آدم اشتباهی زندگی کردم در حالی که می تونستم کنارپارسا زندگی رویایی وسرشاراز عشق داشته باشم.

یه تجربه بگم بهت. الان که دارم اینجا می نویسم کاملاً رایگان، ولی نمی دونم تا کی رایگان بمونه. من خودم و پسرم بدون هیچ هزینه ای یه نوبت ویزیت آنلاین کاملاً رایگان از متخصص گرفتیم و دقیق تمام مشکلات بدنمون رو برامون آنالیز کردن. من مشکل زانو و گردن درد داشتم که به کمر فشار آورده بود و پسرم هم پای ضربدری و قوزپشتی داشت که خدا رو شکر حل شد.

اگر خودتون یا اطرافیانتون در گیر دردهای بدنی یا ناهنجاری هستید تا دیر نشده نوبت ویزیت 100% رایگان و آنلاین از متخصص بگیرید.

خسته وبی رمق از دانشگاه به خونه برگشتم.صدای ساز و دهل تمام محله رو برداشته بود.ننه خاتون می گفت: سعید،پسر حاج مرتضی از فرنگ برگشته و حاجی، ازهمه اهل محل، برای شام دعوت گرفته.مامان وبابا به شهرستان رفته بودن.من هم به اصرار ننه، دوشی گرفتم و بعد از مختصر آرایشی،همراه ننه و شیرین ،صمیمی ترین دوستم که از قضا ساکن همان محله بود، راهی خونه حاج مرتضی شدیم.نرگس خانم ،همسر حاج مرتضی که احترام خاصی برای ننه قائل بود،با خوشرویی از ما استقبال کرد و سرتا پای من و شیرین رو ورانداز کرد.شیرین یواشکی به پهلوم زد وچشمکی نثارم کرد. توی حیاط وسیع و بزرگ خونه حاجی ،کلی میز و صندلی چیده شده بود.کنار شیرین و ننه،پشت میزی نشستم. محمد،پسر بزرگ حاج مرتضی که همه دخترای محل براش غش و ضعف میرفتن،پیش ننه اومد و خوش آمد گفت و نگاه نافذی بهم انداخت که از چشم شیرین دور نماند. دورا دور وصفش رو شنیده بودم اما برای اولین بار با محمد چشم تو چشم می شدم.لعنتی آنقدر خوش استایل و جذاب بود که کمتر دختری می تونست بی خیالش بشه.

چیزی نگذشت که نرگس خانم همراه محمد و سعید که حالا پزشک شده بود و بعداز چندسال از سوئیس برگشته بود،پیش ننه اومدن .ننه به سعید تبریک و خوش آمد گفت و نرگس خانم انگار که خوابی برامون دیده باشه،من و شیرین رو به محمد و آقای دکتر معرفی کرد.لبخند زنان خوشبختمی گفتن و محمد با اون چشمای پدر درارش انگار قصدجانم رو کرده بود که چشم از من برنمیداشت. زیر سایه پرچانگی و شیطنت شیرین ،نمیدونم چطور شام از گلوم پایین رفت.بعداز مهمانی ،شیرین به خونمون اومد و تا دیر وقت در مورد خواهرزاده های نرگس خانم که توی مجلس مهمانی با اون آرایشهای خفن و لباسهای بی دروپیکر مدام جلوی محمد و سعید مانور میدادن، صحبت کرد و گفت: خداییش سعید هم مثل محمد خیلی جذاب و تو دل برو هست.افسوس که نامزد دارم وگرنه بی خیال پسرهای حاجی نمیشدم.عجیب ،تمام هوش و حواس من پیش محمد و خونه حاج مرتضی جا مانده بود و لحظه ای سیمای جذابش از جلوی چشمام محو نمیشد. تا پاسی از شب بیدار بودم و به آینده مجهولم فکر میکردم.

روز بعد، به اصرار شیرین و به بهانه رفتن پیش خیاط، خونه خانمی ف.ال گیر رفتیم.اون خانم از ازدواجم با شخصی که *م* کوچیکی توی حروف اسمش بود،گفت.ازخوشحالی بال درآوردم و از تصور ازدواج با محمد،قند توی دلم آب شد.هر چند خوددار بودم و احساسم رو بروز نمیدادم .شیرین راضی و سرخوش از ف.الش که اون هم یه جورایی مثل من به آینده امیدوار شده بود، دست و دلبازی کرد و پول فاال هر دومون رو حساب کرد.همین که از خونه ف.ال.گیر بیرون زدیم،

سرکوچه،با دیدن پسر عمویم طاهر،قالب تهی کردم.نگاه گنگ و پرسانی به من و شیرین انداخت: شما اینجا چیکار می کنید؟آب نداشته دهانم رو قورت دادم و شیرین تندی گفت: اومدیم پیش خیاط.طاهر با حفظ اخمش اشاره کرد سوار ماشینش بشیم.شیرین هم مثل من یه جورایی از طاهر حساب می برد.طاهر، شیرین رو درب خونه شون پیاده کرد و همراهم به خونه اومد.ننه به محض دیدن نوه دردانه اش،قربان صدقه اش رفت و مامان تندی بساط پذیرایی رو فراهم کرد.طاهر محبوب بابا و ننه و عمه هام بود و به قول شیرین ،زیادی دور برداشته بود.همین که خواستم به سمت اتاقم برم با صدای طاهر برجام میخکوب شدم.



منو ببین! خوش ندارم پاتو توی اون محله بدنام بزاری،شنیدی چی گفتم؟ مامان صورت زنان نزدیکم شد.خدا مرگم بده.سوگل! کجا رفتی مادر ؟طاهر تهدیدکنان گفت:اگه یکبار دیگه اون دوروبر ببینمت،خونت رو حلال میکنم.با اخمی غلیظ توی اتاقم رفتم و خداخدا میکردم طاهر هر چه زودتر از خونمون بره.یکی دوماه بعد،درگیر امتحانات پایان ترم بودم یهویی یاد کتاب و جزوه هام افتادم که توی سالن زیبایی ،به دست آذین داده بودم.چاره ای نداشتم باید هرطور شده کتاب و جزوه هام رو می آوردم.با آذین تماس گرفتم اما گوشیش خاموش بود.آدرس خونه شون رو از شیرین گرفتم.تندی لباس پوشیدم و با قدمهای تند به سمت خونه آذین راه افتادم.از بخت بدم خونه شون نزدیک خونه اون فالگیر بود.به محض دیدن مادر آذین، بی اختیار یاد حرفهای شیرین افتادم که میگفت مادرآذین نااهله و خانم موجهی نیست.بعداز سلام و احوالپرسی خودم رو معرفی کردم و او گفت :آذین بزودی برمیگرده و ازمن خواست توی اتاقی منتظرش بنشینم.خونه قدیمی بزرگ و دوره سازی بود.مادر آذین از زیبایی رنگ چشمانم و اندام برازنده ام تعریف کرد و من دلواپس به عقربه های ساعت نگاه میکردم.

از مادر آذین خواهش کردم هرطور شده با آذین تماس بگیره و جای کتاب و جزوه هام رو سوال کنه.اون هم چشمی گفت و از اتاق بیرون رفت.هوا کاملا تاریک شده بود. در اتاق به آرامی باز شد.گمان کردم آذین اومده اما با دیدن طاهر در چارچوب در که با چشمانی از حدقه بیرون زده و ناباور خیره ام شده بود،أشهد خودم رو خواندم.خون جلوی چشماش رو گرفته بود و نفس زنان از میان دندانهای چفت شده غرید؛تو....تو...اینجا...؟از  ترس به لکنت افتاده بودم.مَ...مَ..من اومدم سراغ جزوه هام.

حرصی سری به معنی دارم برات، تکان داد.توی حیاط رفتم و طاهر با اشاره سر ازم خواست به سمت ماشینش بروم.به سرعت برق و باد از میان کوچه های تنگ و تاریک گذشتم و خودم رو به خونه رساندم. خدا رو شکر بابا خونه نبود.به محض دیدن ننه گفتم:ننه! تو رو به هرکی می پرستی در رو برای کسی باز نکن.ننه نگران و مضطرب پرسید؛سوگل ننه.چی شده؟ بی حرف به سمت اتاقم دویدم.چند لحظه بعد با صدای بی وقفه زنگ خونه،تندی درب اتاقم رو از داخل قفل کردم.مامان در رو باز کرد و صدای فریاد طاهر توی حیاط اکو شد.کجاست؟ سوگل کجاست؟


ننه شوکه از فریادهای طاهر پرسید چی شده؟ با سوگل چیکار داری؟ -خودش میدونه چی غلطی کرده.می کشمش ننه.بعد هم به سمت اتاقم اومد و با دستگیره در ور رفت و فریاد زنان گفت؛ -باز کن اون درو سوگل.نزار بشکنمش.بیچاره ننه تمام تلاشش رو می کرد تا طاهر رو یه جورایی آروم کنه.-ننه به قربونت.خوب بُگو چی شده؟سوگل چه کِرده؟از ترس اینکه مبادا طاهر، در رو بشکنه ،با دستانی لرزان در رو باز کردم‌ و او به ثانیه نکشیده، در رو از داخل قفل کرد تا مانع وساطت مامان و ننه بشه و آنچنان فریاد کشید که نه فقط چهارستون تنم که چهار ستون اتاق به لرزه در اومد و اون با چشمان به خون نشسته اش گلوم رو آنچنان فشرد که چشمام از حدقه بیرون زد و نای نفس کشیدن نداشتم.-کارت به جایی رسیده سر از فاحشه خونه درآوردی؟میگی توی اون خراب شده چیکار داشتی یا خونت رو بریزم؟ چند وقته میری اونجا؟ قبل از من کسی توی اون اتاق اومد؟ کسی بهت دست درازی نکرد؟لال شده سرم رو به نفی تکون دادم.

-دِداری مثل سگ دروغ میگی لعنتی.


آخه به کی قسم بخورم که باورم کنی.بعد هم از حرص دلم گفتم:اصلا اگه اونجا فاحشه خونه است خودت اونجا چیکار میکردی ؟ آنچنان سیلی محکمی توی صورتم زد که خون از لبم چکه کرد و صورتم ازشدت سوزش و درد،به زق زق افتاد.

-دست پیش میگیری پس نیفتی.دِ اگه من نیومده بودم که تا حالا دار و ندارت رو ازت گرفته بودند.منو ببین سوگل، کاری نکن از درس و دانشگاه محرومت کنم.دست روی صورت ملتهبم گذاشته بودم و اشکهام مثل باران بهاری می بارید.مامان و ننه اجازه ندادن بابا بویی از قضیه ببره.چند روز بعد،طاهر که افسر پلیس بود،برای خداحافظی پیش ننه اومد.گویا به ماموریت کاری میرفت.چندین باراز پشت درب اتاق صدام زد اما من ترجیح دادم از اتاقم بیرون نرم. -سوگل...سوگلی....هنوزم باهام قهری؟


کاش حالم رو می فهمیدی. وقتی رباب خانم گفت: یه دختر بکر و دست نخورده مثل ماه شب چهارده توی اتاق واست دارم اگه بدونی اون لحظه با دیدنت چه حالی شدم.به جون بابا مرگ رو با چشمای خودم دیدم.اون زنیکه نجسِ بی ناموس، به هیچ کی رحم نمیکنه.حتی به آذین دخترش.تن اونو خیلی وقته به تاراج گذاشته.منم دنبال یه باند خلافکارم که ردی ازشون توی اون خونه پیدا کردم.ماموریت داشتم و باید توی اون خراب شده میرفتم.طاهر میگفت و من بیصدا اشک میریختم..از غیرت وتعصبش اطلاع داشتم اما من به ناحق کتک خورده بودم و نمی تونستم طاهر رو به این راحتی ببخشم.صبح روز بعد،می خواستم به دانشگاه برم.منتظر تاکسی بودم که با صدای گیرا و جذابی از افکارم بیرون اومدم.

سلام سوگل خانم!!!........


ماشین شاسی بلندش رو جلوی پام متوقف کرد و درب سمت شاگرد رو محترمانه باز کرد.بفرمایین سوار شین.از شدت هیجان، ضربان قلبم شدت گرفت و گونه هام رنگ باخت.نگاه از چشمان جادوییش گرفتم و تشکر کردم و اون با سماجت خواهش کرد سوار ماشینش بشم.موزیک ملایمی پلی کرد و سکوت میانمان رو شکست و سوال پشت سوال در مورد رشته تحصیلی ام و اینکه ترم چندم هستم ،پرسید.حال خودم رو نمی فهمیدم و انگار خواب میدیدم.محمد اصرار داشت برگشتنی سراغم بیاد اما من محترمانه تشکر کردم و از ماشینش پیاده شدم.برگشتنی به سمت ایستگاه اتوبوس رفتم و شوکه از دیدن محمد با استایلی متفاوت قلبم تا توی حلقم اومد.-سوار شو .بارها از لحن قلدر مابانه اش شنیده بودم.-آخه درست نیست کسی من وشمارو....اجازه نداد حرفم تمام بشه...



ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز