2777
2789
عنوان

بدون هیچ دلیل منطقی این بلا رو سرم آورد😔

| مشاهده متن کامل بحث + 49750 بازدید | 395 پست

 بابک کمی جابجا شد و دو دستشو گذاشت روی زانو و کمی به طرف جلو خم شد ...گفت : رفتار متین، صورت زیبا، چشمهای دانا، دستهای خیلی  زیبا، صدای دلنواز، اعتماد به نفس، بازم بگم از همه مهمتر اینه که من به محض اینکه شما را دیدم گمشده خودمو پیدا کردم. یه حس ..... یه حس خوب.....

پرسیدم: شما از کجا می دانید من اعتماد به نفس دارم ...

گفت : از موقعی که دم پایت افتاد جلوی پای من ......  فهمیدم همانی هستی که باید باشی من اهل گفتن نیستم اگر این عیب منه ؟ بله من عیب دارم. من از آدمایی که می خواهند با حرف خودشون را ثابت کنند نیستم، من عمل را ترجیح میدهم.

گفتم : ولی آقای حسینی من ترجیح می دهم حرف بزنم بدون حرف زدن آدما از هم دور میشن .... خوب این فرق بین من و شماست ..... باز وسط حرف من گفت : اسمم بابکه ...از اسم فامیلم خوشم نمیاد لطفا منو بابک صدا کن..... پرسیدم چرا؟.............

ولی اون حرف منو نشنیده گرفت و گفت : اجازه می دهید من هم شما را  ثریا صدا کنم؟

اخمهامو کردم تو هم  گفتم : ببخشید؟  ولی من حس شما رو ندارم و فکر می کنم ما  اصلا نقطه ی مشترکی نداریم من با کل حرفای شما مشکل دارم پس حرفی نمی مونه ...

بابک خندید و گفت: پیدا می کنیم مطمئنم پیدا می کنیم فقط کافیه هر دو انسان باشعوری باشیم . باشعور می شه به تمام نقاط مشترک که دلخواه دو طرف باشه رسید.....

خلاصه سر حرف باز شد و یک دفعه دیدم یک ساعته دارم باهاش حرف می زنم ....و چون حالا من دهنم هم گرم شده بود داشتم از خودم می گفتم که ... دوباره مثل خروس بی محل اومد وسط حرف منو قطع کرد و گفت : خوب ما دیگه می ریم (و از جاش بلند شد ) الان همه منتظرن تا بدونن ما بهم چی گفتیم.......باز لحظه ی آخر منو تو یک برزخ  گذاشت.....  زیر لب گفتم ... خوردی بخور اینم حق تو ؟ و با سرعت بلند شدم و درحالیکه نمی توانستم عصبانی نباشم اطاق را ترک کردم و به آشپزخانه رفتم..و با خودم گفتم:  بازم رو دست خوردم چرا او تصمیم می گیره که کی حرف بزنیم کی حرف نزنیم عجب آدم خودخواهیه و با تمام وجود تصمیم گرفتم  دیگه به این  ملاقاتهای احمقانه تن در ندم.......

و همانطور که یک لیوان آب را تا ته سر می کشیدم با خودم گفتم: دیگر نمی زارم این وضع تکرار بشه......


بابک اومد بیرون و آفاق خانم و مهناز  هم بلند شدن و در حالیکه تو این مدت با مادر و سیمین و سیما گرم صحبت بودن و هنوز با هم حرف داشتن دنبال بابک راه افتادن و خداحافظی کردن رفتن .....

من در مورد حرفام به کسی چیزی نگفتم و وقتی سیمین ازم پرسید خوب چی میگی حالا نظرت چیه ؟ گفتم نظرم که عوض نشده ولی تصمیم داشتم کاری بکنم که اونو نتونستم انجامش بدم حالا حالم گرفته شده ......

سیمین گفت : ولی شکلش بد نیست تو خیلی ازش بد تعریف کردی ..بابا بیچاره قدشم کوتاه نیست تو خیلی بلندی ....ولی همین الانم فکر کنم هم قد هم باشین اون مرده معلوم نمیشه ... سیما گفت : آره بابا اخلاقشم بد نبود.. تو چی می گفتی اون روز خیلی بد رفتار کرده بود ؟ سیمین گفت : آره منم بهش گفتم حتما خجالت کشیده حالا ببین دفعه بعد بهترم میشه .....

گفتم نه ,,نه ,,خواهش می کنم دیگه تموم شد بره به جهنم ...می خواد خوش اخلاق باشه یا بد اخلاق ..به من مربوط نمیشه ....  

حالا اومده بودم تو اتاقم و هر کاری می کردم اونو حرفاش از ذهنم بیرون کنم نمیشد که نمیشد ....

تا آخر یک مسکن خوردم و رفتم جلوی آیینه ...و به خودم گفتم : ثریا خانم بسه دیگه داری شورشو در میاری تمومش کن لطفا ..... برو سر کار خودت .... ولی اینم فایده نداشت نمی دونم چطوری حرف می زد که اینقدر روی من اثر می گذاشت....



یه تجربه بگم بهت. الان که دارم اینجا می نویسم کاملاً رایگان، ولی نمی دونم تا کی رایگان بمونه. من خودم و پسرم بدون هیچ هزینه ای یه نوبت ویزیت آنلاین کاملاً رایگان از متخصص گرفتیم و دقیق تمام مشکلات بدنمون رو برامون آنالیز کردن. من مشکل زانو و گردن درد داشتم که به کمر فشار آورده بود و پسرم هم پای ضربدری و قوزپشتی داشت که خدا رو شکر حل شد.

اگر خودتون یا اطرافیانتون در گیر دردهای بدنی یا ناهنجاری هستید تا دیر نشده نوبت ویزیت 100% رایگان و آنلاین از متخصص بگیرید.

صبح تا دیر وقت خوابیدم چون شیفت بعد از ظهر بودم نزدیک ده بیدار شدم .....

مادر گفت : مگه نمی خواستی امروز بری پُرو لباست چی شد پس ؟

گفتم آخ آخ یادم رفته بود کاش صدام می کردین باشه زنگ می زنم فردا میرم و حاضر شدم و از خونه اومدم بیرون ....

غروب شده بود و منو مادر نماز می خوندیم ..که صدای زنگ تلفن اومد ..

سمیه گوشی رو برداشت در همون موقع مادر نمازشو سلام داد ...

سمیه گفت : مادر با شما کار دارن ...مادر با اشاره پرسید کیه ؟ گفت : میگه بابکم ....مادر همین طور که سر جانمازش نشسته  بود دستشو دراز کرد و گوشی رو گرفت و گفت بفرمایید .... صورت مادر از هم باز شد و شروع کرد به تعارف کردن که نه بابا منزل خودتون بود ...کاری نکردیم .... نیازی نیست .... والله نمی دونم مثل این که صلاح نمی دونه این کارو بکنه برای همین ما از شما عذر خواهی می کنیم .....نمی دونم اجازه بدین ازش بپرسم .............


من نمازم رو سلام داده بودم و به مادر نگاه می کردم ..همین طورکه گوشی دستش بود ازم پرسید ثریا جان صحبت می کنی ؟ گفتم : نه از قول من بگین من اون حس رو ندارم پس دیگه حرفی نمی مونه .......... و قبل از اینکه مادر حرفی بزنه صدای خنده ی بابک از پشت تلفن شنیدم که قش و ریسه رفته بود و نمی دونم چی گفت که مادرم به خنده افتاد  و با صدای بلند خندید و گفت باشه چشم اجازه بدین ...و گوشی رو طرف من دراز کرد و گفت : بیا می خواد یک چیزی بهت بگه خوب نیست بگیر ببین چی میگه .......

با بی میلی گوشی رو گرفتم و  فقط گفتم بله بفرمائید...

گفت : سلام خانمم خسته نباشین میشه یک چیزی از شما بپرسم ؟

گفتم بفرمایید ...

گفت : بنده رو به غلامی قبول می کنین ؟ من سکوت کردم و خودش ادامه داد ...شما چطور می تونین این همه حسن رو یک جا داشته باشین ؟ واقعا شما رو تحسین می کنم ..من خیلی آدم روماتیکی نیستم ولی شما منو وادار کردین که اگر خجالت نمی کشیدم شعر هم می گفتم .....

پرسیدم سئوالتون همین بود ؟

گفت : البته که این یک طنز بود ولی خدا رو شاهد می گیرم که خیلی از شما و خانواده ی محترم شما خوشم اومده و بیشتر از همه مادرجون ....و من مطمئنم که شما به مادرتون رفتی ....

من همین طور گوش می دادم اون از پشت تلفن یک ادم دیگه بود گرم و مادب ....و می گفت اونچه که یک زن دلش می خواد بشنوه .......



 من جلوی مادر خجالت کشیدم باهاش حرف بزنم ، همین طور که گوشی دستم بود یواش یواش رفتم تو اتاقمو در و بستم و روی تخت نشستم و اون ، گفت و گفت ....

آدم کم حرفی که من دیده بودم با کسی که پشت تلفن بود زمین تا آسمون فرق داشت ... نمی دونم چی گفت و چطوری حرف زد  که کم کم من تغییر عقیده دادم دوست داشتم باهاش حرف بزنم به حرفام گوش می کرد و منو تحسین می کرد و ابراز خوشحالی,, از اینکه منو پیدا کرده  ....

اون به خودش مطمئن بود و می گفت که هر طوری هست با من ازدواج می کنه و وقتی گفتم که اگر من نخوام چی ؟

گفت : یک اسب می خرم و میام در خونه ی شما و تو رو می دزدم و با خودم می برم و به قل و زنجیرت می کشم اونجا دیگه خودم بلدم چیکار کنم تا تو راضی بشی ...گاهی از حرفاش خجالت می کشیدم و گاهی غرق لذت می شدم  ....

کم کم حرفاش تبدیل شد به نجواهای عاشقانه .... و با هر کلمه و جمله ای که می گفت دل من نرم و نرم تر می شد .....

وقتی گوشی رو گذاشتم دیدم داغ شدم انگار آدم دیگه ای شده بودم  ... احساس عجیبی بود که تا حالا تجربه نکردم  بودم ...... و دیگه اون ثریای قبلی وجود نداشت گوشی تلفن رو روی سینه ام فشار دادم با خودم گفتم این چه حالیه من دارم ...

شاید هم این همون موجود استثنایی باشه که من منتظرش بودم ...

همونی که می گفتم می خوام با بقیه فرق داشته باشه .... بر عکس چیزی که نشون می داد با احساس و دقیق بود ... اون حتی ناخن های منو با دقت دیده بود در حالیکه من فکر می کردم به ویترین نگاه می کنه همه ی رفتار منو زیر نظر داشته .....  

چقدر با احساسه ولی اصلاً نشون نمیده و بعد آهسته آهسته جوانه های محبت و عشق  توی  وجودم بارور شد و با اینکه من  همیشه سعی می کردم منطقی و عاقلانه رفتار کنم  این بار مثل دختر بچه ها  توی یک  رویای ناشناخته داشتم خودمو غرق می کردم برای  مردی که واقعاً اونو نمی شناختم .....



فردای آن شب...طرفای غروب یکی اومد در خونه ی ما رو زد سمیه آیفون رو برداشت و بعد به من گفت :  ثریا با تو کار دارن میگه برات چیزی آورده ....

کنجکاو شدم رفتم دم در ، یک مرد بود گفت : من کارمند آقای حسینی هستم اینو برای شما فرستادن ... گل  رو گرفتم و بعد اون یک بسته ی کوچیک کادو کرده هم طرف من دراز کرد با تردید کادو رو گرفتم و تشکر کردم و اونم رفت  ....

مادر ابروهاشو بالا انداخت گفت چی بهش گفتی که اینو فرستاده ؟ کادو رو باز کردم یک عطر گرونقیمت بود ، گفتم : بهش گفتم عطر ندارم برو بخر ....... چی می خواستم بگم مامان جان ؟ چه می دونم چرا این کارو کرده سمیه اونو ازم گرفت و گفت : وای عجب عطری ؟ عالیه به منم میدی بزنم ؟   .......  

صدای زنگ تلفن قلبم به شماره افتاد نکنه اون باشه اگر بود چی بگم ؟

مادر گفت : حتما خودشه خودت گوشی رو بر دار دیگه ما رو واسطه نکن ....

گوشی رو برداشتم با عجله رفتم تو اتاقم ..گفتم الو بفرمایید ....

بابک بود گفت : ببخشید خانم من و به غلامی قبول می کنین ؟

گفتم : من هنوز اون حس رو ندارم ....

گفت فدای اون حس شما بشم ...یک دفعه از خجالت خیس غرق شدم گفتم : فکر نمی کنین دارین زیاده روی می کنین بهتر نبود مودب تر باشین  ....

گفت : به خدا جمله ای که گفتم بی اختیار بود اگر به زبون نمیاوردم تو دلم می موند و همش  حسرت می خوردم چرا به تو نگفتم ....


گفتم : برای گل و عطر دستت درد نکنه ولی لازم نبود این کار و بکنین می خوای به من رشوه بدی که نتونم بهت نه بگم ؟ ... ولی این طور نیست من آینده ی خودمو فدای این چیزا نمی کنم .... گفت : خواهش می کنم با من ازدواج کن؛؛ من چیکار کنم تا تو اون حس رو پیدا کنی ؟

گفتم خودت گفتی کاری نمیشه کرد باید صبر کرد  .


بابک هر شب به من زنگ می زد و مرتب برای من گل می فرستاد و کادو می خرید...

من ازش خواهش می کردم این کار و نکن حرف رو عوض می کرد و باز چند شب بعد دوباره همین کارو می کرد  ....

بدون اینکه خودش بیاد به وسیله ی کارمنداش می فرستاد در خونه ....

حرفای عاشقانه و این توجه ها دل منو نرم کرده بود و مثل دختر بچه ها عاشقش شدم اونم از پشت تلفن .....

بدون اینکه به چیزی فکر کنم .....


دیگه همه خانواده منتظر بودند تا بساط عروسی منو راه بندازن ..... بابک می گفت به محض اینکه جواب مثبت ازت بگیرم یه لحظه رو از دست نمیدم ........ و هر وقت می خواست خدا حافظی کنه می گفت : راستی یک سئوال منو به غلامی قبول می کنی ؟ و من می خندیدم و می گفتم هنوز اون حس نیست ....

نزدیک یکماه طول کشید ..... هر شب سر ساعت به من زنگ می زد و یک ساعتی از زمین و آسمون حرف می زدیم استلال هاش برام جالب بود واقعا با همه فرق داشت آدم محکم و قوی به نظرم می اومد ...  

یکشب توی یک گفتگوی عاشقانه که با بابک داشتم و خیلی تحت تاثیر قرار گرفته بودم  ,, وقتی ازم پرسید خانمی منو به غلامی قبول می کنین ؟

گفتم : فکر کنم الان اون  حس رو پیدا کردم .....

با شنیدن این جواب بابک فریادی از شادی کشید و پرسید پس کار تمومه من غلام شما شدم  خانمی ؟  

خندیدم و گفتم: بله تموم، تموم ،....

بابک گفت: نمی دونی تو الان منو خوشبخترین مرد دنیا کردی ممنونم عزیزم ... عزیز دلم زن خوشگلم ، خانم من .... کاری می کنم که حس تو روز به روز بیشتر بشه قربونت برم .........خوب بگو ببینم کی فهمیدی نسبت به من اون حس رو داری ؟...

.گفتم : توام نگفتی .....


گفت : من از همون نگاه اول .....گفتم تو خونه ی ما تو که همش به لوستر نگاه می کردی گفت : نه خیر خیلی قبل از اون بعدا بهت میگم ..... بعد صحبت را به خنده و شوخی کشاند و خداحافظی کرد. ولی  نفهمیدم حالا که من موافقت خودمو را اعلام کردم چی میشه؟ دیگه اینو گذاشتم تا خود بابک خبر بده ولی خودم خیلی خوشحال بودم....

موهامو شونه کردم یک لباس قشنگ پوشیدم از عطری که بابک برام آورده بود زدم و جلوی آینه ایستادم  و به خودم گفتم بالاخره کسی رو که می خواستی پیدا کردی ناقلا......

اومدم جلوی مادر نشستم و گفتم : مادر یک چیزی بهتون بگم ؟ گفت بفرمایید ...گفتم یک تصمیمی گرفتم می خوام ببینم شما راضی هستی ؟ مادر قبول کردم با بابک ازواج کنم ....

مادر از خوشحالی منو بغل کرد و بوسید و گفت : تو که بچه نیستی ... خودت می دونی من گذاشتم به عهده ی تو ، محمد تحقیق کرده میگن آدمای خوبی هستن ...ولی تو خودت تصمیم بگیر ... بهش گفتی ؟

گفتم به کی ؟

گفت : به بابک گفتی قبول کردی ؟

گفتم آره می دونین حرف شد منم گفتم .....

گفت باشه پس بزار به محمد خبر بدم .... بالافاصله زنگ زد به یکی یکی بچه ها و به همه اطلاع داد  ...حالا به همین سادگی که نبود هر کس می شنید گوشی رو می گرفت و با من حرف می زد و کلی وقت ما اینطوری گرفته شد بین این تلفن ها آفاق خانم زنگ زد و با خوشحالی گفت تبریک میگم انشالله خوشبخت بشی خیلی خوشحالم که عروس من میشی ... باور کن از وقتی شنیدم دارم از شادی گریه می کنم ... و کلی حرف زد ولی چیزی نگفت که می خواد چیکار کنه  . فردا شور و حال دیگه ای تو خونه ی ما بود همه جمع شده بودن و تبریک می گفتن؛؛ که بالاخره ثریای ایراد گیر داره شوهر می کنه ....

مهران از همه بیشتر شوخی می کرد و هی می گفت تو رو خدا حرفتو پس بگیر ..شوهر چیه ؟ این قدر بدم میاد  ,از این که از این به بعد باید از شوهرت اجازه بگیری بیای ما رو ببینی ......گفتم کور خونده من باید بهش اجازه بدم حرف حرف منه خبر نداری .......


شب درست موقعی که بابک زنگ می زد من خودم و آماده کرده بودم  که یک مدت مثل هر شب با اون حرف بزنم .... ولی خبری نشد یکساعت گذشت .... دو ساعت ..... ولی اون زنگ نزد تا آخر شب چشمم به تلفن بود و مضطرب تا پایان شب صبر کردم دیگه دلم به شور افتاده بود . نمی توانستم تصور کنم چه اتفاقی ممکنه افتاده باشه که اون به من زنگ نزده انتظار داشتم امشب با مادر قول و قرار بزارن .......

دلم نمی خواست حالا در چنین موقعیتی خودم به بابک زنگ بزنم. مرتباً بالا و پایین می رفتم و قرار نداشتم همه متوجه ی بی قراری من شده بودن و با دلواپسی رفتن به خونه هاشون ........

بالاخره ساعت دوازده شد و من ناامید شدم و رفتم بخوابم با خودم گفتتم : خوب حتما که نباید هر شب زنگ بزنه شاید داره کاراشو می کنه ....

شاید گرفتاری داره یا با دوستاش جشن گرفته ... آره همینه ....حالا یک شب زنگ نزنه... چی میشه مگه ؟ فردا بهم میگه چی شده بود  

ولی تا صبح درست نخوابیدم و با هر صدایی هراسون از جا می پریدم.

صبح هم با خستگی و اضطراب به مدرسه رفتم..... ولی تو مدرسه تا ظهر سه بار به خونه زنگ زدم ببینم خبری شده یا نه ولی مادر می گفت : نگران نباش زنگ می زنه مریض که نبود اینقدر التماس کنه بعد بزاره بره ، صبر داشته باش ..... دیدم راست میگه ...

ولی بازم دلم طاقت نیاورد  از همون جا به خونه ی بابک زنگ زدم .... می دانستم بابک هر روز ساعت دوازده میاد خونه استراحت می کنه و دوباره بعد از ظهر میره محل کارش .. ولی تلفن را کسی جواب نداد....

بعد به موبایلش زنگ زدم وی اونم خاموش بود  ......

تا شب صد بار موبایل اونو گرفتم ولی همچنان خاموش بود و تلفن آفاق خانم رو هم نداشتم که زنگ بزنم .......

اونشب هم از بابک خبری نشد .......  


من چند روزی را با اضطراب و دلواپسی مرتباً به خونه ی بابک و موبایلش زنگ زدم ولی اوضاع  همون بود .

سکوت تلخی تو خونه ی ما حکم فرما شده بود از بس از من پرسیده بودن چی شد ؟ خبری نشد؟ بابک زنگ نزد ؟ دیگه خسته شده بودم و خیلی عصبی ...



 کم کم کسی در موردش حرف نمی زد .. و هزاران فکر بد و نامربوط به ذهنم  می رسید ولی  نتیجه ای برای من نداشت......  

مادر حواسش به من  بود از بچه ها خواست موقتاً به خانه ما نیان ، تا من  راحت تر با این مسئله کنار بیایم یک هفته گذشت و من گیج و گنگ به حوادث گذشته فکر می کردم ولی هیچ علتی پیدا نمی کردم که بابک نخواهد با من تماس بگیره.  


احساس بد و تلخی بود خیلی غرورم جریحه دار شده بود و از بقیه خجالت می کشیدم  ... اعضا خانواده هم بهتر از من نبودند هیچکس راجع به این موضوع صحبت نمی کرد. ولی ناراحتیهای من روی همه اثر گذاشته بود......

کم کم از دیگران دوری می کردم و گاهی از مدرسه خونه نمی رفتم و مدتی تو خیابون بی هدف توی خیابون ها با ماشین دور می زدم  .... سعی می کردم تماسم رو تا می تونم  با دیگران کم کنم .

لحظات سختی را می گذراندم ولی امیدم رو از دست ندادم ..... و منتظرش موندم تا بیاد و بگه چه اتفاقی افتاده ولی دائما بخودم می پیچیدم، گاهی هم فکر می کردم بابک ما رو سرکار گذاشته و فقط می خواسته از من بله بگیره  و مسخره ام  کنه از این فکر عصبانی می شدم  ولی باز به خودم نهیب می زدم که زود قضاوت نکن.

اینکه بابک بدون خبر رابطه اش را قطع کرده برای همه مسلم بود که مسئله یک اتفاق نیست وگرنه حتماً مادر یا خواهر او می توانستند به ما خبر بدهند پس مسئله ی دیگه ای در میون بود ......

من  دختر قوی و منطقی بودم این بود که یک ماهی که گذشت سعی کردم  کم کم به خودم مسلط بشم و فراموش کنم این کابوس تلخ رو ......

ولی با اینکه به زندگی عادیم برگشته بودم بازم هر وقت یادم میومد که چطور از اون آدم رو دست خوردم اعصابم بهم می ریخت .....توی خونه نه من حرفی در این مورد می زدم نه کسی دیگه سراغ بابک رو از من می گرفت و همه سعی کردیم بی سر و صدا موضوع رو فراموش کنیم ........  


سی و دو روز همین طور گذشت تا یک روز بعد از ظهر مادر فریبرز دوباره با مادر تماس گرفت و خواهش کرد که یکبار دیگر برای خواستگاری بیاین .....

مادر موضوع را با من در میون گذاشت و من  بلافاصله موافقت کردم  با اینکه بارها و بارها خواستگاری آنها رو  رد کرده بودم این بار از شدت غیظ و حرصم  از بابک با آمدنشون

موافقت کردم .

و شب بعد  فریبرز و مادرش با گل و شیرینی اومدن .... دلم داشت می ترکید قلبم درد می کرد و بغض گلومو فشار می داد مدتی تو اتاقم موندم تا تونستم به خودم مسلط بشم ....جدالی سخت با خودم داشتم ،  پشت در اطاق تکیه داده بودم و بغضم رو فرو می بردم ....ولی دلم راضی نمیشد که فریبز رو گول بزنم این حقش نبود ....

بعد از تصمیمی که گرفته بودم پشیمون شدم ... همانطور که از پشت در به تعارفات مادر با آنها گوش می دادم چند قطره اشک از گوشه چشمم سرازیر شد. و گفتم متاسفم فریبرز باید تو قربونی این ماجرا باشی ....



با صدای مادر که منو صدا می کرد........

اشکهامو پاک کردم و رفتم جلوی آینه و به خودم گفتم : ثریا اگر الان رفتی باید تا آخرش بری راه برگشت نداری ....... باشه از این که بابک بیاد و ببینه ازدواج کردم خیلی راضی میشم..... نه دختر خود تو بدبخت نکن...... باز فکر کردم؛؛ چرا بدبخت؛؛؟ فریبرز پسر خوبیه بهش علاقه مند میشم ... از اون نامرد که بهتره ... و نگاهی به خودم کردم و دستی به صورتم کشیدم و رفتم  به اتاق مهمون خونه ......  

فریبرز به محض اینکه منو دید سرخ شد.و کمی هم  دستپاچه؛؛ سلام کرد ؛؛من از مردای بی دست و پا خوشم نمیومد و فریبرز همون طوری بود ؛؛حالا یادم اومده بود که چرا قبولش نکردم تازه قدشم کوتاه بود و خیلی لاغر ....... رفتم با مادرش که دختر دایی مامانم می شد روبوسی کردم و نشستم ......

نمی دونم چی می گفتن و بحث سر چی بود من اصلا گوش نمی کردم ....

فقط منتظر بودم که زودتر برن و اونا هم  هیچ جوری برای رفتن رضایت نمی دادند و اصرار داشتند همان شب جواب منو بگیرند هرچه من و مادر طفره رفتیم  بی فایده بود ....حوصله ام سر رفته بود  و با خودم  فکر کردم : بزار کار یکسره بشه ..این بود که گفتم : باشه قبول می کنم به شرط اینکه یک کم بهم فرصت بدین الان در شرایط خوبی نیستم ....ولی قبوله ....من اینا رو در کمال بی حوصلگی و بی تفاوتی گفتم خیلی سرد و خشک .... اما فریبرز بی اختیار می خندید .و می پرسید حالا باید چیکار کنیم ؟ رضوان خانم شما بفرمایید من باید چیکار کنم (اسم مادر رضوان بود )نگاهی به صورت بی تفاوت و سرد من انداخت  و گفت:از شما هم ممنونم ... من همه تلاشم را برای خوشبختی شما می کنم. قول میدم.

یک لبخند سرد روی لبم اومد از همه چیز و هر قول و قراری بیزار  بودم ....دنیای من کاملا وارونه شده بود .....شنیده بودم یکی می گفت از این رو به اون رو شد,, من همون بودم اونجا فقط یک فکر توی سرم بود  و اینکه بابک بیاد و ببینه من ازدواج کردم و همون طور که منو آتیش داده بود آتیش بگیره....  مطمئن بودم اون روز حتما میرسه و من این طوری می تونم ازش انتقام بگیرم  ... و تنها چیزی که بهش فکر نمی کردم آینده ی خودم و فریبرز بود ......


خیلی زودتر از آنچه من فکر می کردم همه چیز آماده شد همه در تلاش بودند تا مراسم ازدواج را سریع تر برگزار کنند به جز خود من ....که سر گردون و بی قرار ..و بی هدف راه می رفتم ..... گاهی با خودم می گفتم... آیا من اون  حس را نسبت به فریبرز دارم و این فکر مثل پتکی بود که توی سرم می خورد و منو به یاد بابک می انداخت بشدت افسرده و غمگین می شدم و تا ساعتها به یک گوشه خیره می موندم ......دست و دلم به کاری نمی رفت چون همه چیز منو به یاد اون می انداخت ....با اون قلبم برای عشق تپیده بود با اون توی ذهنم عروسی کرده بودم و با اون عوض شده بودم ...و این دیگه دست من نبود ، در حالیکه من حرفای بابک رو مرور می کردم فریبرز سعی می کرد به من نزدیک بشه .... هر حرف محبت آمیزی می خواست به من بزنه من قبلا از بابک شنیده بودم و این برام منزجر کننده بود ....و هر چی بیشتر می خواست خودشو به من نزدیک کنه من بیشتر ازش فرار می کردم .....و از اینکه داشتم فریبرز رو فریب می دادم از خودم بدم میومد ..... برای همین یک روز جریان بابک رو بهش گفتم ...اول ناراحت شد ولی گفت : قسم می خورم کاری می کنم که همه چیز رو فراموش کنی .....تو فقط اجازه بده بهت نزدیک بشم ......


حالا خیالم راحت تر بود و دیگه نگران نبودم که اگر روزی اون حقیقت رو بدونه ممکنه چیکار کنه .........

حال و روز من از نگاه مادر دور نبود اون می دونست که به من چی میگذره..... هر چی منو نصیحت می کرد فایده نداشت عروسی نزدیک می شد و مادر می دونست که این وضعیت برای هیچ کس خوب نیست و نگران شده بود تا جایی که دست به دامن سیمین و ستاره شده بود که با من حرف بزنن.......

فریبرز هر روز به بهانه ای به خونه ی ما  می اومد و مرتب از آینده ای روشن و پر از عشق با من حرف می زد ....

بی چاره نمی دونست به تازگی این حرفها رو  شیرین تر و پرشورتر از زبان بابک شنیدم.......و حرفای اون برام مثل یک قصه ی تلخ تکراری بود.


تاریخ عروسی نزدیک میشد . وقتی برای اولین بار لباس عروسی مو پرو کردم بشدت به گریه افتادم و جز مادرم کسی نمی دونست من چه حالی دارم.

بابک گفته بود لباس منو از کانادا میاره......یک روز فریبرز کارتهای عروسی  رو آورد با ذوق و شوق از من خواست یکی رو انتخاب کنم ..منم بدون اینکه نگاه کنم یکی رو برداشتم و دادم بهش گفتم همین خوبه گفت : ثریا جان تو که ندیدی ؟ عصبانی شدم و گفتم : تو از کجا می دونی ندیدم ؟ گفتم که همین خوبه .......و با عصبانیت رفتم تو اتاقم.

حالا چهل و دو روز از قطع رابطه با بابک گذشته  بود و بیست روز به تاریخ عروسی مونده ..... ساعت شش بعدازظهر بود مادر رفته بود ختم انعام و سمیه کلاس زبان بود و من تنها داشتم تلویزیون نگاه می کردم .....

به هیچ چیزی فکر نمی کردم نه دیگه فکر بابک بودم نه حوصله ی دقدقه  های عروسی رو داشتم ، یک چایی با بیسکویت جلوم بود و داشتم فیلم نگاه می کردم که تلفن زنگ خورد تلویزیون رو کم کردم و گوشی رو بر داشتم  ..... گفتم الو بفرمایید .....

صدای بابک بود که گفت الو ثریا عزیزم خودتی ،   چطوری؟ من سکوت کردم پرسید خودتی خانمی ؟ منم بابک.........


ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792