2777
2789
عنوان

بدون هیچ دلیل منطقی این بلا رو سرم آورد😔

| مشاهده متن کامل بحث + 49750 بازدید | 395 پست


مثل اینکه برق تمام وجودم را گرفته بود ... تنم می لرزید .... خواستم حرف بزنم ولی صدایی از گلوم در نمیومد ....اون طوری حرف می زد که انگارچند ساعت پیش با من حرف زده بود  گلوم خشک شده بود و همچنان می لرزیدم...

صدای بابک بلندتر شد و گفت الو الو.... ثریا جان چطوری عزیزم... چرا جواب نمی دی ... ببنیم نکنه از من دلخوری؟ .......

دلم می خواست فریاد بزنم و تا می تونم بهش فحش بدم ... ولی صدایی از گلوم در نیومد . چند بار دهنمو رو باز و بسته کردم ولی نتونستم چیزی بگم و همین طور گوشی تو دستم بود و می لرزیدم ، باز بابک گفت خوب  یه حرفی بزن شاید دلخوری ؟ مشکلی برایم پیش امده بود باید می رفتم کانادا وقتی دیدمت توضیح می دم.


یه تجربه بگم بهت. الان که دارم اینجا می نویسم کاملاً رایگان، ولی نمی دونم تا کی رایگان بمونه. من خودم و پسرم بدون هیچ هزینه ای یه نوبت ویزیت آنلاین کاملاً رایگان از متخصص گرفتیم و دقیق تمام مشکلات بدنمون رو برامون آنالیز کردن. من مشکل زانو و گردن درد داشتم که به کمر فشار آورده بود و پسرم هم پای ضربدری و قوزپشتی داشت که خدا رو شکر حل شد.

اگر خودتون یا اطرافیانتون در گیر دردهای بدنی یا ناهنجاری هستید تا دیر نشده نوبت ویزیت 100% رایگان و آنلاین از متخصص بگیرید.

احساس کردم بدنم یخ زده و نفسم بالا نمیاد گوشی رو گذاشتم و خودمو پرت کردم روی مبل که زمین نخورم چند دقیقه بعد با صدای بلند زار زار  گریه کردم ....

تلفن مرتباً زنگ می زد ولی من همین طور گریه می کردم و گوشی رو بر نداشتم  ........

در همین موقع مادر و سیما در باز کردن و اومدن تو .... مادر داشت می گفت چرا هر چی زنگ می زنیم در و باز نمی کنی ؟ که چشمش افتاد به من که با حال نزار روی مبل افتاده بودم هر دو ترسیدن سیما زود چراغ های سالن رو روشن کرد و گفت چرا تو تاریکی نشستی چی شده اتفاقی افتاده ؟

مادر با صدای بلند سرم داد زد بگو ببینم چی شده و من مثل اینکه پناهی پیدا کرده باشم خودمو تو آغوش سیما انداختم و بشدت گریه کردم .....

دلم خیلی پر بود و این باعث شده بود هر دوی اونا به وحشت بیفتن ....

مادر بازم با تندی گفت داری منو دیوونه می کنی حرف بزن ببینم چی شده برای کسی اتفاقی افتاده؟؟ کسی مُرده ؟.....و چون اون از حادثه ی تصادف بابام هنوز از هر خبری می ترسید .... داشت حالش بد می شد که مجبور شدم حرف بزنم تا اون بیشتر نگران نشه ....با همون بغض و گریه گفتم ...بابک زنگ زد ....مادر دستشو گذاشت رو قلبشو با عصبانیت داد می زد سر من,, زنگ زد که زد برای چی این کارا رو می کنی ؟ من فکر می کردم تو دختر عاقلی هستی ....به جهنم که زنگ زد ...به ما چه؟؟تموم شده رفته دیگه؛؛؛ مرتیکه دو ماهه بدون خبر گمشده ؛؛حالا زنگ زده بچه ی من نشسته براش عزا گرفته ..... به خدا ثریا شیرمو حلالت نمی کنم اگر ادامه بدی........... تو الان داری ازدواج می کنی و دیگه همچین آدمی تو زندگی من راه نداره ....


به خدا حرفشو بزنی دیگه به روت نگاه نمی کنم ....

گفتم برای اون نیست که عصبانیم .....

گفت عصبانی شدی برو آب سرد بخور ولی برای اون عوضی گریه نکن اونم اینطوری,, داشتم پس میافتادم ...حساب بقیه رو هم بکن دختر جون .... چه کاریه یعنی تو این قدر ذلیل شدی که با این کاری که باهات کرده بازم براش گریه می کنی؟ ....با اعتراض گفتم چرا نمیفهمین من برای اون گریه نکردم داغ این مدت برام تازه شد دلم می خواد سر به تنش نباشه ....شما چی داری میگی ؟ ....

مادر گفت : پس بلند شو خودتو جمع و جور کن که به اندازه ی کافی ما از دست اون نامرد کشیدیم و ملاحظه ی تو رو هم کردیم بسه دیگه ای بابا ....  

و با ناراحتی رفت تو آشپز خونه ....

سیما از ترس مادر آهسته  پرسید نکنه از این که فریبرز بفهمه اون برگشته ناراحتی ؟ چون خودت گفته بودی فراموشش کردی ....

گفتم : ول کن بابا فریبرز این وسط چیکاره اس ؟ نه بابا نمی دونی سیما تو این مدت چی کشیدم ...من هر روز و هر شب جمله ام تمام نشده بود که ......که صدای زنگ تلفن بلند شد ....

مادر داد زد شما ها بر ندارین الان میام ....و  خودشو رسوند به تلفن و گوشی رو بر داشت ....


در این جور مواقع دیگه کسی نمی تونست رو حرف مادر حرف بزنه منم راستش ترسیده بودم صورتم رو شستم و در حالیکه هنوز می لرزیدم   یک پتو آوردمو کشیدم دورم و نشستم ....

ولی  با این حرفایی که مادر به بابک زده بود نفس راحتی کشیدم و کمی آروم شدم  ...

مادر با همون لحن به سیما گفت بیا شام درست کن بچه ها میان ...... که  سمیه از راه رسید از حالت مادر و سیما و اونطوری که  من روی مبل قوز کرده بودم فهمید که یک خبری هست ......و تا فهمید بابک زنگ زده ، عصبانی شد و داد زد ...چه پر رو خجالت نکشید ... به خدا اگر دستم بهش برسه کاری می کنم که از بودنش پشیمون بشه ..... و بعد از عکس العمل همه ی اونایی که پشت سر سمیه اومدن و موضوع رو فهمیدن متوجه شدم که یک جورایی همه از دستش عصبانی هستن  .....


محمد هم عصبانی بود ولی مجید نمی تونست جلوی خودشو بگیره و برای بابک خط و نشون می کشید و منو سر زنش می کرد که ندیده و نشناخته این کارو کردم ....

حالا همه سعی می کردن مجید رو ساکت کنن ... چون می خواست شماره ی اونو بگیره و ازش آدرس بپرسه و بره اونو بزنه .....

مجید داد می زد تو با چه عقلی وقتی هنوز آدرس اونو نمی دونی بهش قول ازدواج میدی؟ ای والله بابا ؛؛ آفرین به تو ؛؛؛ ما رو عقل تو حساب می کردیم ...

دیگه با این انتخابت سور زدی به هر چی آدم بی عقله  .....

من می دونستم که مجید و بقیه حق دارن منو سرزنش کنن و همین که تا حالا سکوت کرده بودن باید ازشون ممنون می شدم .....و خودم در مقابل حرفای اونا فقط نگاه کردم ...

شام حاضر شد و همه رفتن سر میز ..من گفتم اشتها ندارم که مادر با غیظ سرم داد زد : بلند شو که دیگه حوصله ی منو سر بردی...تمومش می کنی یا نه ؟


از ترس مادر بلند شدم و رفتم سر میز شام ....... ولی مجید که محبوبه رو نیاورده بود گفت من باید برم محبوبه خونه ی مادرشه اونجا شام می خورم منتظرم هستن  ... ولی موقع رفتن قسم خورد که اگر این مرتیکه رو ناقص نکردم مرد نیستم  ....

وقتی داشت از در میرفت بیرون فریبرز از راه رسید ...

با هم دست دادن و مجید رفت و فریبرز اومد تو ..... از صورتش معلوم بود که متوجه عصبانیت مجید شده ....  

با آمدن بی موقع فریبرز دیگه هیچ کس در مورد بابک حرفی نزد ....ولی اون که خیلی هم با هوش بود متوجه شده بود که همه یک جوری عصبی هستن به خصوص حال منو که دید رفت تو فکر چون فهمیده بود  هر چی که هست مربوط به منه ولی اینقدر آقایی داشت که بروی خودش نیاره .........

محمد و رضا خیلی تعارفش کردن که بیاد شام بخوره ولی گفت : من الان کار دارم و باید برم اومدم ببینم ..فردا  وقت دارین بریم باشگاه  برای تزیین سالن ثریا نظرشو بده......تا اومدم حرف بزنم مادر نگاه بدی به من کرد که یعنی مراقب حرف زدنت باش ....

گفتم : آره حتما من شیفت بعد از ظهرم عصری بریم خوبه ؟

گفت پس من میام دنبالتون ...بعد اومد جلوی منو آهسته گفت : کمکی از دست من بر میاد ؟ گفتم نه چیزی نشده که ....

گفت : باشه به هر صورت .....محمد دستی به شونه اش زد و گفت : شما نگران نباش داداش چیز مهمی نیست...

فریبرز گفت : به هر حال اگر کاری داشتین من در خدمتم ...

خیره انشالله و خداحافظی کرد و رفت ......


محمد یک شرکت ساختمونی نزدیک تقی آباد داشت ... کار و بارش خوب بود ..اونم مثل من قد بلندی داشت و هیکل مند بود ..

ما خواهر و برادر ها دو دسته بودم منو محمد و سمیه به بابام رفته بودیم و درشت هیکل و ستاره و سیما و مجید قد متوسط داشتن مثل مادر و شکلشون هم مثل مادر بود   ....

محمد با همون قد بلند و موهای جو گندمی  خیلی خوش تیپ به نظر می رسید  ...

اون حکم پدر  رو برای ما داشت ... خوش قلب و مهربون بود ...

بر عکس مجید که نسبت به همه بد بین بود زیاد ایراد می گرفت,, و از همه توقع داشت ولی خودش کاری برای کسی نمی کرد ...این جمله رو خیلی ازش می شنیدیم که فلانی برای من چیکار کرده ؟

ولی محمد همیشه سعی داشت کاری برای دیگران بکنه و هیچوقت توقع جبران هم نداشت ....

فردای اون روز نزدیک ظهر بابک رفته بود دفتر محمد ... به منشی اون گفته بود ..بگین حسینی داماد شون هستم ... محمد با چند نفر جلسه داشت حتی وقتی اسم حسینی رو شنیده؛؛؛ یک حالت عصبی بهش دست داده بود و با خودش گفته: بزار ببینمش و کار و یکسره کنم این بود که زود عذر خواهی می کنه و جلسه رو کنسل می کنه و به منشی میگه بفرستش تو ......

و زیر لب با خودش گفت ... باید قال قضیه را بکنم..... بابک با قیافه بسیار بشاش و صیمیمی میره تو اتاق محمد و در حالیکه خودش کمی به جلو خم کرده بود با محمد دست داد و گفت : مشتاق دیدار آقا عجب جایی دارین؟ بسیار عالی خیلی خوشم اومد شما خیلی با سلیقه هستین جاتون هم خیلی خوبه تقی آباد مرکز شهره ....

محمد خودش نشست و به اونم گفت بفرمایید؛؛؛ چای میل دارین ؟

گفت : البته چای برادر زن رو که نمیشه نخورد ....


محمد تو دلش گفت : این دیگه عجب رندیه باید مراقب باشم ممکنه مثل ثریا گول بخورم ......و دستور دو تا چایی داد و گفت خوب امرتون ؟؟   چه کاری از من ساخته است ؟  

بابک نتوانست این بار دستپاچگی خودش را مخفی کند کمی مِن و مِن کرد و گفت خواهش می کنم به عرائضم گوش کنید و اگر براتون زحمت نیست اینا رو به مادر و ثریا هم منتقل کنید ،

محمد پرسید چرا خودتان نمی گین ؟

بابک یک کم سکوت کرد و گفت مثل اینکه شما متوجه نیستید اونا حاضر نیستند به حرفم گوش کنند .....

محمد پرسید : می تونین دلیل شو به من بگین به نظرتون اونا اشتباه می کنن ؟

بابک خیس عرق بود و همین طور که دستهاشو تکون می داد گفت : ببینید یک سوءتفاهم پیش اومده ....

من خدا رو شاهد میگیرم یک موقعیت اضطرای پیش اومد اصلا نفمیدم دارم چیکار می کنم با عجله رفتم و این برای این بود که اگر نمی رفتم ضرر بزرگی می کردم و برای اول زندگیم با ثریا خوب نبود ....

محمد گفت متوجه شدم ، با عجله رفتین,, قبول ... بعد توی کانادا تلفن نبود ؟ چهل و پنچ روز شما عجله داشتین ؟ مادر و خواهرتون هم با شما بودن  ؟ اونا هم عین چهل و پنج روز عجله داشتن ؟

اگر کسی اینو به شما بگه استدلالشو قبول می کنین ؟

بابک ( در حالیکه دستهایش را به بالا و پایین می برد وعرق می ریخت دوباره گفت می دونم می دونم برای همین مزاحم شما شدم چون نمی خوام ثریا رو از دست بدم اونم بخاطر یک مسئله جزئی ...

بعدم مادر و خواهرم هم مثل شما از جریان خبر نداشتن ....


محمد برافروخته شده بود و داشت خودشو کنترل می کرد ...گفت : عجب شما چهل و پنج روز غیبت بی خبر را یک مسئله جزئی می دانید؟ خوب پس یا اصلاً به عمق فاجعه پی نبردید یا دارین ما رو مسخره می کنین  . .....

بابک با خنده ی تمسخر آمیزی که خاص خودش بود گفت :  چرا اسم فاجعه روش می زارین ؟من باید این کارو میکردم تا بتونم زندگی خوبی برای ثریا فراهم کنم  . این کار تو اون موقعیت لازم بود.

محمد فهمید که بحث کردن فایده ای نداره برای همین گفت : به هر حال دیگه کار از کار گذشته  و ثریا داره ازدواج می کنه اگرم کار شما برای او توجیهی داشته باشه ، دیگه کاری نمی شه کرد  متاسفانه خیلی دیر شده ..

حتی کارتهای عروسی چاپ شده کما اینکه من هنوز برای غیبت بی خبر شما توجیه نشدم ... ولی خوب لزومی هم نمیبنم ...بحث بی فایده اس  حالا هر چی شده باشه ....راهی برای برگشت نیست .....



بابک با دستپاچگی گفت : خواهش می کنم  بگذارید از اول بگم چه اتفاقی افتاد شاید اینطوری بهتر باشه.... من خودم درست توضیح ندادم ....

محمد گفت : آخه چرا می خواین این کارو بکنین من میشنوم ولی اثری تو اصل ماجرا نداره ... فقط  ممنون میشم که خلاصه کنید چون تا نیم ساعت دیگه باید برم جایی و کار واجبی دارم .....

بابک خیلی مودبانه گفت :  چشم ، حتما سعی می کنم زود تموم بشه .... می دانید صبح اول وقت با من تماس گرفتند که جنسهایی که به کانادا برده اند پنجاه درصد مرجوع شده و من آنقدر با عجله برای تهیه بلیط وکارای دیگه مسافرتم عجله داشتم  که نتونستم حتی یک زنگ بزنم اونجام خیلی کار داشتم اصلاً نمی تونستم سرمو بخارونم ....

ولی باز هم فکر می کردم اگر زنگ بزنم بگم که رفتم کانادا اوضاع بدتر میشه و  نمی تونستم پای تلفن براش توضیح بدم باور کنید خودم خیلی بیشتر ناراحت بودم فکر میکردم موقعی که برگشتم همه چیز را توضیح می دم و مشکلی پیش نمی یاد ..  

محمد  ( سری جنباند و گفت ) نمی دونم شاید شما راست بگید ولی من هرگز این طوری که  که شما رفتار می کنید برایم قابل توجیه نیست چون آدم می تونه فاصله منزل تا فرودگاه .... یا

نمی دونم بالاخره توسط مادرتون و یا ... راه دیگری پیدا می کردید واقعاً می خواهم بدونم اگر کسی دیگری این کار رو با شما می کرد شما قبول می کردید؟ . ...

شما یک عده را بلاتکلیف گذاشتید و رفتید به امید عذرخواهی ؟

نمی دونم .... من نمی فهمم این کارا تو مرام من نیست ... و هرگز زنم رو این طور نگران و بالا تکلیف نگذاشتم ....

بابک گفت  : خوب  شما موقعیت منو  ببینید و درکم کنید وضعیت من فرق می کنه اگر باین سفر نمی رفتم می تونم بگم ورشکست می شدم . و این اول زندگیم خیلی بد میشد ....

محمد گفت  : مسئله رفتن شما به سفر نیست چرا متوجه نیستید... مسئله بی خبری ما از شما بوده ما منتظر بودیم که شما برای بله برون بیایید و شما غیب شدید هم خودتون هم مادرتون و خواهر تون که با اون همه اصرار یک دفعه بدون اینکه آدرسی .... شماره تلفنی .... هیچی ...

ما خدا رو شاهد میگیرم روی ادب برای شما صبر کردیم ....ولی به ما مخصوصا به ثریا توهین شده .... و اونم حق داره که نخواد دیگه شما رو ببینه .....خوب حالا هم دیگه دیر شده ......پس حرفی نمی مونه چیزی مونده که نگفته باشین ؟ ..


بابک گفت : لطفا ...لطفا منو درک کنین ...محمد که کلافه شده بود گفت ... شما از من چی می خواهید ؟ بنظر شما من باید چیکار کنم  

بابک گفت  : شما با ثریا و مادر حرف بزنید اونا حرف شما را قبول می کنند باور کنید من ثریا را دوست دارم و اون تنها زنی است که من دوست دارم و می خواهم در کنارش خوشبخت بشم  ..  این لطف رو بمن بکنید؟ .  

محمد که دیگه  عصبانی شده بود دستشو به نشونه ی خداحافظی دراز کرد و گفت : باشه من با اونا حرف می زنم و پیغام شما را می رسانم .. خوبه ؟ دیگه امری ندارید ؟ راستی منو و شما یک فرق دیگه با هم داریم من دلم می خواد زنمو خوشبخت کنم شما می خواین خودتون خوشبخت بشین .... اینا با هم خیلی فرق دارن ....

بابک مردد موند ...از جاش بلند نشد چون احساس می کرد محمد قانع نشده و هنوز می  خواست حرفی بزند ولی چیزی به ذهنش نرسید و باز حرفهای قبلی را تکرار کرد و بعد تقریباً با ناامیدی بلند شد و گفت : پس لطفا اینایی رو که من گفتم به مادر و ثریا بگین ....و خداحافظی کرد و رفت .  


به محض اینکه بابک رفت محمد به مادر زنگ زد  و کل ماجرا رو تعریف کرد ... مادر با صبوری گوش داد و بعد از محمد پرسید تو قانع شدی  ؟ محمد گفت : البته که نه خودشم فهمید ولی فکر می کنم اصلا متوجه نیست که کارش اشتباه بوده من فکر نمی کنم حتی شرمنده باشه پس دیگه در موردش حرف نزنین .....


ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

زوال عقل

taraneh1992 | 3 ثانیه پیش
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز