یک کم تو آشپز خونه موندم دلم نمی خواست برم جلو و باهاش روبرو بشم اصلا ازش خوشم نیومده بود .. ولی چاره نبود ..
یک سینی دیگه چایی ریختم و بردم تو اتاق مادر خونسرد نشسته بود پاشو انداخته بود روی پاش .....
همه داشتن بهم نگاه می کردن و بابک هم خیره شده بود به ویترین .... و دستهاشو تو هم گره کرده بود ...
آفاق خانم پشت سر هم آب دهنشو قورت می داد و مهنازم همون لبخند تلخ روی لبش بود مثل اینکه به کسی قول داده بود تا آخر همون شکل بمونه ....
من حواسم پرت شد و پاشنه ی کفشم گیر کرد به قالی و و قتی اومدم بکشمش بیرون پرتاب شد جلوی پای بابک ....
خیلی طبیعی گفتم : ببخشید سینی رو گذاشتم روی میز و رفتم پامو کردم توی کفش و دوباره سینی رو بر داشتم و تعارف کردم .....
انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود ... یک مرتبه اون همه دلشوره به آرامشی تبدیل شده بود که اصلا اونا رو جدی نمی گرفتم و مثل اینکه مادرم همین احساس رو داشت ....
آفاق خانم حرفی برای گفتن پیدا کرد و گفت : خدا رو شکر چیزی نشد,, نخوردی زمین ... خودتو ناراحت نکنی ها ....
گفتم : بله می دونم برای هر کس اتفاق میفته مهم نیست ... و نشستم .... بازم سکوت و در کمال تعجب دیدم که بابک هنوز داره به ویترین نگاه می کنه و حرفی نمی زنه انگار منتظر کسی نشسته بود و الان چیزی نباید بگه .....
آفاق خانم رشته ی سخن رو دستش گرفت آسمون و ریسمون رو بهم بافت .... که هیچ ربطی به ما و جلسه ای که براش نشسته بودیم نداشت ...
تا بالاخره حوصله ی مادر سر رفت و گفت میوه بفرمایید ...
آفاق خانم گفت مرسی صرف شده ... اجازه میدین یک کم بچه ها با هم حرف بزنن و آشنا بشن ....
مادر گفت : خوب حرف بزنن بفرمایید .......
آهان می خواین تنهایی حرف بزنن آخه هنوز چیزی نشده که .... نمی دونم ثریا شما بگو صحبت می کنی ؟ پیش خودم گفتم بزار حرفشو بزنه بره دیگه راحت بشیم چون از نظر من موضوع تموم شده بود ......
اونا رفتن تو حال و من با بابک تنها شدم ....
یک نگاه به اون انداختم ... هنوز به ویترین خیره بود ؛؛ انگار اونجا دنبال چیزی می گشت ...
خندم گرفت چون بازم حرف نمی زد ....حوصله ام سر رفت و پرسیدم ببخشید اونجا چیز جالبی دیدین ....
سرشو تکون داد و گفت کجا ؟..
از حرفش تعجب کردم و گفتم مگه شما نیومده بودین صحبت کنیم پس بفرمایید ....
گفت : شما بفرمایید ...... و به لوستر خیره شد ....
تو دلم گفتم ثریا این روانیه ولش کن پاشو برو ..... ولی بازم ادب رو رعایت کردم و گفتم ...گفتم شما اومدین با من حرف بزنین این طور نیست ؟