2777
2789
عنوان

بدون هیچ دلیل منطقی این بلا رو سرم آورد😔

| مشاهده متن کامل بحث + 49751 بازدید | 395 پست

یک خانم قد بلند و لاغر اندام با صورتی مهربون و دوست داشتی جلو بود به محض اینکه اونو دیدم یک حس صمیمت بهم دست داد و پشت سرش یک زن جوون ....

اونقدر شکل هم بودن که مشخص بود مادر و دخترن   ....خانمه گفت من آفاق حسینی هستم مادر بابک جان و دخترم مهناز خواهر بابک .... دست دادم یک کیک دست مهناز بود گرفتم گفتم خوش اومدین ، بفرمایید تو ....پا؛پا می کردن تا مادر اومد جلو .....

تعارف کردیم و رفتن نشستن ..... بعد من برای ریختن چایی رفتم تو آشپزخونه ..... با خودم گفتم پس کو پسرشون ؟ ای داد بی داد...گلم نیاوردن پس معلوم میشه آدمای با کلاسی نیستن شالم بر داشتم با سینی چایی رفتم تو اتاق مهمونه خونه  .....

تعارف کردم نشستم نزدیک خانم حسینی ..... حال و احوال کرد و بازم عذر خواهی که مزاحم شده و از من پرسید : حتما شغل معلمی رو دوست داشتین؟ بهتون میاد که معلم باشین .....

ماشالله حتما شاگراتون شما رو خیلی دوست دارن ....



منم که پر حرف ، شروع کردم تعریف کردن از کارمو ، شاگردام.... اوضاع مدرسه ها و.......... و خلاصه با هم گرم صحبت شدیم و من اصلا یادم رفت اینا خواستگارن .... یک دفعه چشمم افتاد به مادر که مشتشو گره کرده بود و به من اشاره می کرد ساکت بشم ...... خوب منم حرفمو نیمه کاره ول کردم و پرسیدم بازم چای می خوردین ... هر دو گفتن نه مرسی ...من استکان ها رو بردم  و با خودم گفتم آخه تو چرا نمی تونی جلوی زبونتو بگیری ؟ وقتی بر گشتم سکوت مطلق بر قرار شد ...

مادر که اهل زیاد حرف زدن نبود و جواب های آفاق خانم رو هم تو دو کلمه می داد ....منم که دیگه اجازه ی حرف زدن نداشتم ....

مهناز هم یک لبخند تلخ روی لبش بود که به زور اونو نگه داشته بود .....

دیگه داشتیم بهم نگاه می کردیم که بالاخره آفاق خانم  گفت : ببخشید ما نمی دونستیم میشه بابک هم همین امشب بیاد یا نه؟ اجازه داریم ؟

مادر متعجب پرسید ..منظورتون رو نمی فهمم مگه اومدن ؟ آفاق خانم گفت : بله تو ماشین نشستن تا از شما اجازه بگیرم ببینم آماده هستین .....

راستش من خندم گرفت این دیگه چه جورشه ؟ ای بابا اینا کین ؟  خوب وقتی وقت گذاشتیم باید آماده باشیم دیگه ....مادر گفت بله ....خوب بله...  لطفا بگین بیان تو ....

مهناز که تمام مدت ساکت بود و حتی یک کلمه حرف نزده بود بلند شد که بره و برادرشو صدا کنه.........

مادر که از جاش بلند نشد خوب  پس من مجبور بودم برم دم در و ازش استقبال کنم چاره نداشتم ...... و اون اومد با یک سبد گل ..... قد متوسط چهار شونه پوستی گندمی یا بهتر بگم آفتاب سوخته  با چشمانی سبز  ....من فقط سلام کردم و رفتم تو آشپز خونه و با خودم گفتم :  یا خدا  حتی جلو هم نمیرم این دیگه کیه به خواب شبم بیاد سکته می کنم .


یه تجربه بگم بهت. الان که دارم اینجا می نویسم کاملاً رایگان، ولی نمی دونم تا کی رایگان بمونه. من خودم و پسرم بدون هیچ هزینه ای یه نوبت ویزیت آنلاین کاملاً رایگان از متخصص گرفتیم و دقیق تمام مشکلات بدنمون رو برامون آنالیز کردن. من مشکل زانو و گردن درد داشتم که به کمر فشار آورده بود و پسرم هم پای ضربدری و قوزپشتی داشت که خدا رو شکر حل شد.

اگر خودتون یا اطرافیانتون در گیر دردهای بدنی یا ناهنجاری هستید تا دیر نشده نوبت ویزیت 100% رایگان و آنلاین از متخصص بگیرید.

یک کم تو آشپز خونه موندم دلم نمی خواست برم جلو و باهاش روبرو بشم اصلا ازش خوشم نیومده بود .. ولی چاره نبود ..

یک سینی دیگه چایی ریختم و بردم تو اتاق مادر خونسرد نشسته بود پاشو انداخته بود روی پاش .....

همه داشتن بهم نگاه می کردن و بابک هم خیره شده بود به ویترین .... و دستهاشو تو هم گره کرده بود ...

آفاق خانم پشت سر هم آب دهنشو قورت می داد و مهنازم همون لبخند تلخ روی لبش بود مثل اینکه به کسی قول داده بود تا آخر همون شکل بمونه ....

من حواسم پرت شد و پاشنه ی کفشم  گیر کرد به قالی و و قتی اومدم بکشمش بیرون پرتاب شد جلوی پای بابک ....

خیلی طبیعی گفتم : ببخشید سینی رو گذاشتم روی میز و رفتم پامو کردم توی کفش و دوباره سینی رو بر داشتم و تعارف کردم .....

انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود ... یک مرتبه اون همه دلشوره به آرامشی تبدیل شده بود که اصلا اونا رو جدی نمی گرفتم و مثل اینکه مادرم همین احساس رو داشت ....

آفاق خانم حرفی برای گفتن پیدا کرد و گفت : خدا رو شکر چیزی نشد,, نخوردی زمین ... خودتو ناراحت نکنی ها  ....

گفتم : بله می دونم برای هر کس اتفاق میفته مهم نیست ... و نشستم .... بازم سکوت و در کمال تعجب دیدم که بابک هنوز داره به ویترین نگاه می کنه و حرفی نمی زنه انگار منتظر کسی نشسته بود و الان چیزی نباید بگه .....

آفاق خانم رشته ی سخن رو دستش گرفت  آسمون و ریسمون رو بهم بافت .... که هیچ ربطی به ما و جلسه ای که براش نشسته بودیم  نداشت ...

تا بالاخره حوصله ی مادر سر رفت و گفت میوه بفرمایید ...

آفاق خانم گفت مرسی صرف شده ... اجازه میدین یک کم بچه ها با هم حرف بزنن و آشنا بشن ....

مادر گفت : خوب حرف بزنن بفرمایید .......

آهان می خواین تنهایی حرف بزنن آخه هنوز چیزی نشده که .... نمی دونم ثریا شما بگو صحبت می کنی ؟ پیش خودم گفتم بزار حرفشو بزنه بره دیگه راحت بشیم چون از نظر من موضوع تموم شده بود ......

اونا رفتن تو حال و من با بابک تنها شدم ....

یک نگاه به اون انداختم ... هنوز به ویترین خیره بود ؛؛ انگار اونجا دنبال چیزی می گشت ...

خندم گرفت چون بازم حرف نمی زد ....حوصله ام سر رفت و پرسیدم ببخشید اونجا چیز جالبی دیدین ....

سرشو تکون داد و گفت کجا ؟..

از حرفش تعجب کردم و گفتم مگه شما نیومده بودین صحبت کنیم پس بفرمایید ....

گفت : شما بفرمایید ...... و به لوستر خیره شد ....

تو دلم گفتم ثریا این روانیه ولش کن پاشو برو ..... ولی بازم ادب رو رعایت کردم و گفتم ...گفتم شما اومدین با من حرف بزنین این طور نیست ؟


گفت : شما بپرسین من جواب میدم ....پیش خودم فکر کردم یک سئوال کلی بکنم تا مجبور بشه حرف بزنه  ..

پرسیدم شما چطور فکر می کنید ؟

گفت : مثل همه ی آدما با مغزم ....گفتم ولی همه ی آدما با مغزشون یک جور فکر نمی کنن.... پرسید شما چطور فکر می کنید ؟ و در حین گفتن این حرف حالتی به خودش گرفت که انگار داشت منو مسخره می کرد ...طوری که احساس کردم حرف احمقانه ای زدم ....تصمیم گرفتم چیزی بگم که روشو کم کنم ....

من کلا آدم پر حرفی بودم و برای خودم استدلال داشتم این بود که شروع کردم به حرف زدن ... با سر دست و گردن چیزی که عادت من بود از عقایدم گفتم ....ولی بین حرفام احساس کردم گوش نمی کنه و فقط به من خیره شده .... همینطور نیمه کاره حرفمو ول کردم و ساکت شدم و با خودم گفتم:کیش و مات ؛؛ احمق حرف نزدن بزار گورشو گم کنه بره  .....مثل این که فهمیده بود من ناراحت شدم .. چون بالافاصله گفت : ببینین اینا همش حرفه من الان می تونم به شما کلی دروغ بگم از کجا می فهمین من راست گفتم؟ من از حرفای بیهوده بدم میاد .... مثلا بگم من خیلی با صداقت راستگو ,, شریف و..و..و وو شما روی این حرف من تصمیم می گیرین ؟ خوب نه ، پس چرا بگم ؟  اجازه بدین خودتون منو بشناسین این طوری بهتر نیست ؟.... به نظر من ازدواج ما فوق این حرفاست یک حسه ...همین؛؛؛؛ یک حس؛؛ ..که من نسبت به شما اون حس رو دارم و خیلی هم قوی دارم ....شما چی ؟


یک نگاهی بهش کردم و گفتم ببخشید من ندارم همین ،.... و بلند شدم و رفتم تو آشپزخونه و یک لیوان آب سرد رو تا ته سر کشیدم منی که هیچ وقت تو حرف کم نمیاوردم جلوی اون کم آوردم و خیلی هم احساس بدی داشتم .....

نمی دونم مادر و خواهرش متوجه شده بودن که من ناراحت هستم یا نه چون زود راه افتادن و خداحافظی کردن ...من جلو نرفتم و از همون جا با تکون دادن سر خداحافظی کردم.... تا در و بستیم داد زدم اینا کی بودن خدایا قوم عجوز مجوز جلوی اینا پادشاهن...

پسره روانی بود به خدا...

صدای زنگ در اومد سمیه داشت میومد پایین فکر کردیم شاید دوباره برگشتن از اونا بعید نبود دوباره رفت بالای پله و وایستاد ....مادر آیفون رو برداشت و در باز کرد و بلند گفت : محمد و سیمین اومدن بیا پایین ...........

محمد برادر بزرگ من بود, با اینکه چهل و هشت سال بیشتر نداشت برای ما در حکم پدر بود  و  سیمین زن مهربون و خوبش پناه گاه همه ی خانواده .....

مادر از همه ی ما بیشتر سیمین رو قبول داشت اون به قدری دلسوز بود که همه دوستش داشتیم و این اولین خواستگاری برای  من بود که بدون سیمین برگزار می شد  ...

مادر در  حالیکه بدون سیمین آب نمی خورد اونشب گفته بود کسی نیاد .....اونا دوتا بچه داشتن یک پسر که اسمش مهران بود و سال آخر دبیرستان و یک دختر به نام  مهیار که دو سال کوچکتر بود .... من تا اونا رو دیدم پرسیدم ... سمیمن جون دیدی اونا رو ؟

گفت نه تازه رفتن ؟

گفتم آره فاجعه بود ....حالم خیلی بده ..مهران گفت نه تو رو خدا ثریا  امشب می خوایم خوش بگذرونیم نگو حالم بده ...حال ما رو هم می گیری ولش کن اگر خوب نبود چرا حالت بده ؟ ...

مهیار پرسید مگه چجوری بودن ؟

گفتم : فکر کن پوست تیره با چشم سبز قد متوسط شاید از من کوتاه تر .... مهیار صورتشو در هم کشید و گفت : وای چه بد حق داری حالت خوب نباشه ...


 سیمین که سبزی خوردن و سالاد و سوپ درست کرده بود و با خودش آورده بود از تو آشپز خونه گفت :  به قیافه که نیست اخلاقش چطوری بود؟ ....

گفتم اون که بدتر مدام به ویترین و لوستر خیره مونده بود باور کنین اصلا حرف نمی زد من به زور ازش حرف کشیدم اونم منو خنک کرد  ....

سیمین خندید و گفت : پس آدم محجوب و خجالتی بوده که می خواسته از تو مخفی کنه ...

مهیار گفت : آخه مرد خجالتی به چه درد می خوره ....

مهران گفت : خوب پس یاد گرفتم هر وقت رفتم خواستگاری به ویترین و لوستر نگاه نکنم ..... سیمین گفت : الهی من فدات بشم ...فکر نکنم دخترا تو رو بزارن من برم خواستگاری زودتر خودشون انتخابت می کنن  ......

بعد سیما اومد با شوهرش و دختر پنج ساله اش سوگل ... که واقعا سوگلی خونه ی ما بود توی دنیا به قول خودش خاله ثریا رو از همه بیشتر دوست داشت .. چون مثل من پر حرف بود و دائما در حال جنب و جوش ....

و بعدم خواهر بزرگم ستاره اومد با آقا رضا شوهرشو یک دونه دخترشون خندان اون همسال مهیار بود و با هم خیلی جور بودن ...

ولی من یک برادر کوچیکترم داشتم که خانمش محبوبه برعکس سیمین زیاد با ما رفت و آمد نمی کرد ... به خانواده ی خودش خیلی وابسته بود .....

البته فقط دوسال بود ازدواج کرده بود مجید شش سال از من بزرگ تر بود و خیلی جوشی و عصبی بود زود قضاوت می کرد و زودم عصبانیتش می خوابید ..... شاید محبوبه به خاطر همین کمتر با کسی رفت و آمد می کرد ... ولی شب های جمعه طبق معمول میومدن خونه ی ما ولی از همه دیرتر می رسیدن و از همه زود تر می رفتن .....

توی این دور همی ها همه با هم کار می کردیم حتی مردای ما هم یک گوشه ی کارو می گرفتن....

بعد از شام دور هم می نشستیم و یا بازی می کردیم یا می گفتیم و می خندیدیم  ...



اونشب بچه ها تا دیروقت خونه ی ما بودن و بالاخره رفتن ....

من که خیلی خسته بودم زود خوابم برد ولی صبح که تو آیینه نگاه می کردم یاد شب قبل  افتادم و حس بدی که تمام دیروز داشتم ....آخه من همیشه تو آیینه با خودم حرف می زدم و این یکی از عادت های من بود ....

گاهی خودمو تحسین می کردم و گاهی از خودم ایراد می گرفتم .....

اون روز  وقتی تو آیینه نگاه کردم ... بی اختیار حالم بد شد بعد یک مشت آب زدم به صورتم و گفتم خوب شد تا تو باشی بی خودی با کسی بحث نکنی آخه ، دختر تو که نمی خواستی چرا شروع کردی از خودت گفتن ,,حالا هر چی شده حقته؛؛ .....

چند تا مشت دیگه آب زدم به صورتم و  رفتم تو اتاقم یک بیزاری خاصی به من دست داده بود از همه چیز بدم اومده بود  .... مادر اومد جلوی در اتاقم و پرسید چی شده ثریا چرا نمیای؟ ... گفتم ..نمی دونم حالم خوب نیست .... یاد دیشب که میفتم از خودم بدم میاد چرا نمی دونم!!! ....

مادر پرسید : چیزی بهت گفت ؟ گفتم نه به اون صورت ولی یک جوری بود؛؛ بی تربیت ؛ و بی تفاوت ؛ اونوقت به من میگه ازدواج یک حسه که من به تو دارم همین ....

مادر گفت : ولش کن دیگه بهش فکر نکن بیا صبحانه بخوریم ... سیما و سوگل هم امروز میان اینجا سرت گرم میشه ......

اون روز من هر کاری کردم حرفای بابک از ذهنم نرفت دلم می خواست یک جوری جواب بی ادبی و خنده ی تمسخر آمیزشو  بدم .....

وقتی برای سیما هم تعریف کردم عصبانی شد و گفت حق داری که ناراحت باشی غلط کرد این تقصیر مادره که به ما گفت نیاین ...


اگر من بودم حسابشونو می رسیدم ......

سیما سی و دو سال داشت و تقریبا با هم دوست بودیم ... حرفاش منو کمی آروم کرد تا فردا همه چیز رو فراموش کردم و رفتم مدرسه و مشغول درس دادن شدم ....

اون روز تا تونستم از خانم احمدی فرار کردم تا حرفی در مورد خواستگاری که اون معرفی کرده  نزنه ... ولی موقعی که تعطیل شد خودشو رسوند به من و گفت ... ثریا جان ..می خواستم بگم ....

گفتم ببخشید من عجله دارم باید برم بعدا حرف می زنیم .... و با سرعت خودمو رسوندم به ماشینم ..... از دستش در رفتم .....

تمام راه رو یک آهنگ گذاشته بودم که خیلی دوست داشتم و تو ماشین با اون خوندم و بشکن زدم و همین طور که آواز رو زمزمه می کردم رفتم تو خونه .....

یک دفعه دیدم همه اونجان سیمین سیما و ستاره و محبوبه مهیار خلاصه زن های خانواده جمع بودن ....

اول خوشحال شدم ، ولی از  نحوه برخورد آنها متوجه شدم که موضوعی در بینه . به روی خودم نیاوردم...


انگار دلم نمی خواست چیزی را که حدس زده بود حقیقت داشته باشه.

با اشتیاق سوگل رو بغل کردم و بوسیدم  بعد با بقیه بچه ها خوش و بش کردم  و رفتم تا یک چیزی بخورم ...

مادر با صدای بلند گفت: ثریا چایی می خوری تازه دمه ... با خنده گفتم: قربونت برم مامان . (من سه جور مادر رو صدا می کردم در مواقع معمولی اون مادر بود و وقتی خیلی دوستش داشتم مامان بود و اگر از دستش ناراحت بودم بهش می گفتم حاج خانم )

سیما با خنده  پرسید چی شده دوباره مادر عزیز شده ؟  نکنه خیالی داری ؟یک چایی ریختم و با چند تا بیسکویت اومدم نشستم تا بخورم ....

دیدم همه دارن بهم نگاه می کنن و معلوم میشه یک خبری شده ... پرسیدم چیه چرا به من نگاه می کنین .....

مادر گفت : خانم حسینی از صبح تا حالا ده بار زنگ زده ... منم بچه ها رو خبر کردم تا با هم تصمیم بگیریم .....

با عصبانیت گفتم ببخشید صد بار زنگ بزنه.... فایده نداره غلط کرده با اون پسرِ روانیش اصلا امکان نداره بهش بگین به هیچ وجه ....ستاره گفت : چرا مگه چی شده ؟ سیما براش تعریف کرد... اونم تصدیق کرد و گفت : مادر اگر زنگ زد شما جواب نده من باهاش حرف می زنم....... مادر گفت پس حاضر باش الان زنگ می زنه ....  

برخلاف حدس مادر که فکر می کرد خانم حسینی حتما بعد ازظهر زنگ می زنه ...خبری ازش نشد و بچه ها همه رفتن خونه هاشون و من داشتم ظرفا رو می شستم ساعت از ده و نیم گذشته بود که زنگ زد و مادر مجبور شد خودش گوشی رو بر داره  ....

مادر خیلی قاطعانه گفت نظر ثریا موافق نیست و عذرخواهی کرد و فرصت نداد اون حرفی بزنه و گوشی رو قطع کرد گفتم آخیش یک کم دلم خنک شد ....... و فکر کردم همه چیز تموم شده ............

دو روزی گذشت و همه چیز برای من به حالت عادی در اومد ...که دوباره خانم حسینی اومد در خونه و مادر رفت دم در  من با عجله رفتم تا لباسمو عوض کنم ...فکر کردم میاد تو ولی وقتی برگشتم دیدم دم در با مادر حرف زده و رفته ......

پرسیدم چی گفت ؟ مادر گفت خواهش کرده یک بار پسرش تنها بیاد ...احساس کردم دلم می خواد بیاد تا کار اون شب اونو تلافی کنم و حسابشو برسم این بود که گفتم بزار بیاد مامان می دونم این بار چی بگم فکر نکنم الان دست از سر ما بردارن ...


مادر گفت : بیچاره زن خوبی معلوم میشه ولی نمی دونم چرا منو جذب نمی کنه ....توام بیخود می خوای دوباره اونو ببینی من موافق نیستم گفتم:  منظور منم همینه مادر ، این طوری دیگه میره دنبال کارش مطمئن باشین ........

مادر گفت : والله نمی دونم من صلاح نمی دونم ولی خیلی اصرار می کنه و میگه ما زود قضاوت کردیم نمی دونم والله ... می خوای بزار یه دفعه دیگه بیان پسره خیلی اصرار داره که یک بار دیگه با توحرف بزنه ......

سرمو تکون دادم و وانمود کردم اصلا برام مهم نیست ..ولی باز همون دلشوره ی لعنتی اومد سراغم ........

با اینکه  می دونستم که چیزی از نگاه تیزبین مادر دور نمی مونه .... سعی کردم عادی باشم  

بالاخره فردای اون شب اونا دوباره اومدن و با اینکه قرار بود تنها بیاد باز مادر و خواهرش هم همراهش بودن  .....

سیمین وسیما و سوگل هم پیش ما بودن ....من داشتم خودمو برای مقابله کردن با اون رفتار عجیبو غریب اونا آماده می کردم که اومدن تو ........

باور کردنی نبود اصلا انگار این سه نفر یک آدمای دیگه بودن ....

یک سبد گل به بلندی دو متر از گرون ترین گلهایی که توی شهر پیدا می شد و یک کیک بزرگ و تزیین شده ..و دوتا سینی باقلوا که اونم تزیین شده بود دستشون بود  و به طور تعجب آوری شاد و سر حال بودن  بابک که از خوشحالی روی پاش بند نبود مرتب می خندید و خوش و بش می کرد سیما زد به پهلوی منو گفت : این که اونجوری که تو گفتی نیست ... سوگل خجالت کشیده بود و دستشو فرو می کرد تو دست من و منو می کشید طرف خودش ...

بابک با چابلوسی سبد گل رو کنار مادر گذاشت و گفت : تقدیم به شما که اینقدر بهتون زحمت دادیم ... انشالله سعادت باشه بتونم جبران کنم ......

من آهسته زیر لب گفتم ثریا کیش و مات ...



همانطور که همه باهم سلام و تعارف می کردند بابک دست سوگل را گرفت و به طرف خودش کشید او را بوسید خیلی خوشحال و سرحال با همه خوش و بش کرد.

من واقعا دست و پامو گم کرده بودم و در مقابل اون همه ذوق و شوقی که اون از خودش نشون می داد نمی دونستم چیکار کنم ..... و همه ی معادلاتم بهم خورد ........

آفاق خانم از همین اول گفت ببخشید ما دیگه تو اتاق نریم و بزاریم بچه ها با هم تنها باشن ما قرار نبود بیام ولی بابک جان اصرار کرد و شاید خجالت می کشید تنها بیاد ، این بود که ما دوباره مزاحم شدیم.......

سیما چایی آورد و سیمین پذیرایی کرد ....و منم مجبور شدم با بابک برم تو اتاق که حرف بزنیم در حالیکه همه ی اون چیزایی که فکر کرده بودم از یادم رفته بود ......  

باورم نمی شد اون بازم سکوت کرد و به اطراف نگاه می کرد و با یک لبخند مسخره که آدم احساس می کرد به زور روی لبش نگه داشته نشسته بود ..........

با خودم گفتم مهم نیست بزار همین طور بشینه به من چه منم حرف نمی زنم .....

باز سکوت ...

بلند شدم که از اتاق بیام بیرون ..گفت : شما کجا میری ؟

گفتم ببخشید ؟؟ از بس حرف زدین سرم رفت بشینم چیکار کنم ؟ سکوت گوش کنم ...


با دستپاچگی گفت: بله ... بله حرف می زنم هرچی شما بخواین می گم وسایل توی ویترین عوض نشده لوستر سر جایش زیر دستی ها همان قبلی ها هستند دستهای شما همچنان زیبا و خواستی هستین و درست همونی که من آرزو داشتم و حالا که پیدات کردم به هیچ وجه حاضر نیستم تو رو از دست بدهم. .....

یک دفعه تمام بدنم داغ شد و یک کم جا بجا شدم ... تا حالا چنین چیزی ندیده بودم و نه شنیده بودم که اینقدر یکی پر رو باشه ........  جز این ها از صراحت و بی پروایی او جا خورده بودم .... فکر کنم از حالت صورت من فهمید زیاده روی کرده به آرامی پرسید پس حالا شما نظرتون رو بگین ... ولی هر چی باشه می دونم که بالاخره شما هم راضی می شوید من مطمئنم...

گفتم : خیلی مطمئن نباشین من اصلا نمی تونم با کسانی مثل شما کنار بیام ...راستش شما برای من عجیب غریبین ...و نظر من با شما کاملا فرق داره .......

بابک حرف منو تکرار کرد و گفت:نظر من با شما فرق داره .. منظورتون چیه از این حرف؟ مگه نظر من چیه ؟ دوست داشتی من چی بگم ؟ از خودم تعریف کنم؟ و حرفایی بزنم که دلیل بر استحکام زندگی نیست ؟ من به شما می گم شما زن مورد علاقه من هستید و من با تمام احساسم از همین حالا تا بی نهایت با شما می مونم احساسی که من نسبت به شما دارم محکمترین چیزیه که من می تونم به شما بگم و حقیقت محضِ ........

پرسیدم : دلیلتون چیه؟


ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

نداشتن رابطه

samaaneiii | 32 ثانیه پیش

دوس پسرم

asalll0019 | 1 دقیقه پیش
2791
2779
2792