۱۹ شهریور عروسی پسرعممه،بابام فعلا پولی نداره ،وقتی هم پول داره همش خرجِ ماشین و....میکنه
مامانمدیشب بهش گفت باید بریم خرید برای عروسی...لباس و کفش بخریم
بابام برگشت گفت منپول ندارم فقط یدونه برای دخترم (من) میخرم..
مامانمم ناراحت شد و واقعا دلم براش سوخت و تمام حرفایی که تو دلش مونده بود رو خالی کرد.بابامم همش میگفت اشکال نداره درستش میکنم فعلا وایسا صبر کن...
بعدش صبح بیدار شدیم قرار بود امروز بریم خريد،بابام میگفت برای مامانتم امروز لباس میخرم....
منم شاد و شنگول رفتم دوش گرفتم،مامانمم خواب بود،بعدش از حموم اومدم دیدم دوتایی دعوا کردن بابام زده بشقاب رو شکونده از حرصش و دوتا از انگشتای مامانمو شیشه بریده😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭یعنی من موندم چیکار کنیم بین اینا؟چرا من شانس ندارم؟خدایا چرا من انقدر بدبختم