من خودم بیمارستان نبودم خونه مامانم بودم هرروز براش شیر میبردم اونروز شوهرم کار داشت قرار بود شب بریم بعدازظهر رفت ملاقاتش و فیلم گرفته بود ازش برام فرستاد ساعت ۶غروب بهش زنگ زدن بچه حالش بد شده و داره بادستگاه نفس میکشه دقیقا ساعت ۶ساعت شیرش بود رفته بود بیمارستان دید تمامه دیگه
شوهرم دوساعت بعدش به من گفت بچه داره با دستگاه نفس میکشه
ولی پرستارا هیچکدومشون گردن نگرفتن
وقتی رسیدم بیمارستان کلابچم یه جسم سرد سرد بود که الکی فقط شیلنگ اکسیژن تو دهنش بود قلبش اصلا کار نمیکرد هی ضربانش میومد روی ۴۰هی صفر میشد
دیگه برای همیشه از پیشمون رفت
چه سختیایی که برای این بچه نکشیدم
استراحت مطلق بودم دوماه تمام از جام بلند نشدم و خانوادم و شوهرم زیرم لگن میگرفتن غذا دراز کشیده میخوردم
مامانم بنده خدا لگن آب میاورد سرمو از تخت اویز میکردم سرمو میشست و بدنمو هم با پارچه خیس دست میکشید
روزای آخر بارداری بدنم همه پوست پوست شده بود لز بی حمومی
دلم برای سختیایی که براش کشیده بودم میسوزه
این همه زحمت کشیدم به راحتی کشتنش