کلا سال تا دوازده ماه از ما خبری نمیگیره و هیچکاری برامون انجام نمیده اون هفته اتفاقی بیرون بودیم جشن عید غدیر اونم بود بچها گشنشون بود شوهرم نبود گفتن برامون از غرفه ساندویچ میخری باباجون گفت نه ندارم بخدا انقد از این حرکتاش بدم میاد بعد خودم رفتم تو شلوغی واسه بچهام گرفتم و کلا سال به ۱۲ ماه رنگ خونشو نمیبینیم و هیچی از مادرشوهرم جدا شده با دخترش زندگی میکنه با خواهرشوهرمم رابطه ندارم حالا دیروز به همسرم زنگ زده مبل اینا گرفتم بیا کمکم کن که ما بیرون بودیم شوهرم گفت بزار واسه شب که اونم گفت نمیخواد،بعد به من زنگ زد خیلی عصبانی شدم اما خودمو نگه داشتم گفتم فردا میره سر کار خواستم بگم تو که پول ولسه مبل داری کارگر بگیر هیچی نگفتم ولی خیلی از دستشون ناراحتم فقط واسه حمالی میخوان شوهرمو