۲۵خردادطبق عادت همیشگی رفتم خونه ی پدرم همسرمم سرکارنرفته بودباهم رفتیم درست ساعت ۱۲ظهراینابودیهودیدیم پدرمم ازسرکارنصفه برگشته نگران گفتیم چیزی شده گفت نه بدت دردشدیدی دارم سرگیجه سردردگفتیم حتماسرماخوردی همسرم گفت بیابریم درمانگاه میرن درمانگاه دکترفشارشومیگیره میگه رو۱۳عه یه عالمه قرص وشربت وآمپول مینویسه برگشتن وقتی اومدبه شوخی گفتیم باباجان سرمانخوردی هاالکی میگی آخه نه عطسه داشت نه سرفه منوهمسرم برگشتیم خونمون