اول ازهمه بگم ک مااز یه شهردیگه رفتیم پیش خانواده شوهرم مشهدواسه عروسی برادرشوهرم
رفتیم خونه یکی دیگ ازبرادرشوهرم وعروسی رفتیم وتمام شد وفرداشصببههمسرم گفتم سالی یبارتعطیل میکنی بریم حرم یدوربزنیمبیاییم میگفتکباجاریتبرودرصورتیکخونشونکلیمهمان
داشتوداشتغذادرسمیکرد ومنم دوس داشتمباخودشبرمبیروندوربزنم بهشمگفتم مندوسدارمباتوبرمبیرونمیگفتمنرانندگینمیتونمبکنم
ومیترسمتصادفکنم
خلاصهتابعدازظهرهیاسراروقهرکردمک بریم اونمهمشخواببود