از رمانانا تنها چیزی که یادم میاد
چشا رنگی درست
مژه ها خدادای پُر و فر خورده
ابروهای خدادای برداشته شده
لبای قلوه ای سرخ که نیازی به هیچی نداشت
اندام بیست
پوست سفیدی که مثل ماه میدرخشید
از پله که میومد پایینا که نگم
همه از دم سه چهار تا ماشین آخرین مدل
برخورد به یه پسر سوسول و خوشگل
از قضا میرفت دانشگاه ،استادو به جا دانشجو اشتباه میگرفتن
بعد استاد وخشی میشد مینداخت بیرون ،همه خفه میشدن بعد با خوندن اسم دختره استاده ابرو بالا مینداخت ...
بعد برمیگشت خونه استاده فامیلشون بوده از قضا
کل کلا رو هم بگذریم
یه هو نفرت به عشق تبدیل میشه
از دنیای دخترونگیشون خدا حافظی میکنن
چند سال بعدم چند تا بچه دارن
تامام ...