2777
2789
عنوان

بیاین رمان بنویسیم😂

626 بازدید | 91 پست

در راستای حمایت از تاپیک قبلی ک استاد در دستشویی با دانشجو لاو ترکوندن حالا خودمون ی رمان ۹۸یی قشنگ مینویسیم بعدا کسی خواست تاپیک الکی بزنه یاد بگیره یکم

آناهیتا🌿                                                                           این کاربری از مامان آریا به خاله آریا واگذار شده است😎

با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم

از تخت دو نفره بیرون اومدم و رفتم دستشویی توی اینه دستشویی ب خودم نگاه کردم

چشای خودم ک هرکی میدید فکر میکرد لنزه طوسی عسلی ابی بنفش شبز یود

لبام انگار فابریک زل زده بودم

دماغ خداداد عملیییی

مژه هر کدوم اندازه دمپایی مامانم

موهام تا مچ پام...

آناهیتا🌿                                                                           این کاربری از مامان آریا به خاله آریا واگذار شده است😎

یه تجربه بگم بهت. الان که دارم اینجا می نویسم کاملاً رایگان، ولی نمی دونم تا کی رایگان بمونه. من خودم و پسرم بدون هیچ هزینه ای یه نوبت ویزیت آنلاین کاملاً رایگان از متخصص گرفتیم و دقیق تمام مشکلات بدنمون رو برامون آنالیز کردن. من مشکل زانو و گردن درد داشتم که به کمر فشار آورده بود و پسرم هم پای ضربدری و قوزپشتی داشت که خدا رو شکر حل شد.

اگر خودتون یا اطرافیانتون در گیر دردهای بدنی یا ناهنجاری هستید تا دیر نشده نوبت ویزیت 100% رایگان و آنلاین از متخصص بگیرید.

صبح چشمای آبیمو باز کردم یه دوش گرفتم و رفتم جلوی آینه تا اماده شم

 صورت بی نقصم چشمای درشت آبی دماغ قلمی و لبای قلوه ایم به هیچ آرایشی نیاز نداشت فقط یه رژ قرمز زدم 

یه لباس ساده پوشیدم که تو تن و هیکل بی نقصم زیباییش چند برابر شده بود

تو آینه برای خودم بوس فرستادم 

کاربری از تاریخ ۳۱ خرداد ۱۴۰۳ به دوست عزیزم فروخته شد😁 خداحافظ                                                            لطفا فقط هموطنان ایرانی تو تاپیک هام شرکت کنن و یا ریپلای کنن ممنون🙏🏻❤️                                        ستمگران براستی گنهکاران بزرگی اند. اما ستم‌پذیران چه؟ ستم‌پذیری از دیدگاه اسلام همان اندازه گناه است که ستمگری.
با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم از تخت دو نفره بیرون اومدم و رفتم دستشویی توی اینه دستشویی ب خود ...

از پله های خونمون اومدم پایین مامانم گفت بیا آب پرتقال بخور 

بعد با فراری قرمزم رفتم دانشگاه :||||||

از رمانانا تنها چیزی که یادم میاد 

چشا رنگی درست 

مژه ها خدادای پُر و فر خورده 

ابروهای خدادای برداشته شده 

لبای قلوه ای سرخ که نیازی به هیچی نداشت 

اندام بیست 

پوست سفیدی که مثل ماه میدرخشید 

از پله که میومد پایینا که نگم 

همه از دم سه چهار تا ماشین آخرین مدل 

برخورد به یه پسر سوسول و خوشگل 

از قضا میرفت دانشگاه ،استادو به جا دانشجو اشتباه میگرفتن 

بعد استاد وخشی میشد مینداخت بیرون ،همه خفه میشدن بعد با خوندن اسم دختره استاده ابرو بالا مینداخت ...

بعد برمیگشت خونه استاده فامیلشون بوده از قضا 

کل کلا رو هم بگذریم 

یه هو نفرت به عشق تبدیل میشه 

از دنیای دخترونگیشون خدا حافظی میکنن 

چند سال بعدم چند تا بچه دارن 

تامام ...


با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم از تخت دو نفره بیرون اومدم و رفتم دستشویی توی اینه دستشویی ب خود ...

رژ لبی زدم و به پایین رفتم

لباسام رو پوشیدم و به سمت دانشگاه حرکت کردم

وقتی وارد شدم همه ی پسرا بهم خیره بودن

که استاد گفت:خانم فرهمند چرا دیر اومدید؟

چشمکی بهش زدم و رفتم


تو‌چشات‌معجزه‌میکرد‌حالا‌شدی‌موجب‌این‌درد:)
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز