آبتین بود ، دختر باز ترین پسر دانشگاه
با صدای بمش گفت:به به خانم فرهمند(همیشه هم فامیلیش فرهمنده)
داشت میومد نزدیکم
عقب عقب رفتم که برخوردم به بدن یکی
بالا سرمو نگاه کردم که استاد بود
گفت: تو اینجا چه غلطی میکنی؟
گریم گرفت و استادو در آغوش گرفتم که یهو در باز شد و مهناز اومد تو که نامزد استاد بود
مهناز با چشمای سبز که از ننه ننش به ارث برده بود شروع به گریه کرد و گفت
ارشامممم عشقممم تو به من خیانت کردییییی؟
و با گریه از اتاق بیرون زد
آبتین لبخندی زد و رفت دنبال مهناز